تبليغاتX
داستانی از یک زندگی

داستانی از یک زندگی

خاطرات

بخشنامه ها و دستور العلهای کار ما هم برای خود داستانی دارد،خواسته های زیاد در مدت زمان کم،چند وقت پیش بود که طی بخشنامه ای خواسته شده بود تا کلیه نواقص پرونده های تسهیلات در کمتر از یک هفته برطرف شود و با وجود که عملیات وام و تسهیلات جزو کارهای من نیست مجبور شدم تا ظرف چند روز تمام پرونده های تسهیلات را با کمک همکارم بازبینی کنم و حالا دوباره همان ماجرا برای حسابهای افتتاح شده تکرار شده،البته من سعی کرده ام تا کارم رادرست انجام بدهم اما بیشتر حسابهایی که قبل از ورود من افتتاح شده دارای نقص اطلاعات است.
از اول این هفته و بعد از اتمام کار عادی یعنی از ساعت 4 به مجبور شده ایم تا چند ساعت را هم برای رفع این نواقص اختصاص بدهیم.دردسر این کار موقعی است که باید برای تکمیل اطلاعات با صاحب حساب تماس بگیری.باز خوردهای برخی که گویا می خواهند اطلاعات طبقه بندی شده نظامی را در اختیار جاسوسان سیا یا موساد قرار بدهند!!!واقعا در نوع خود جالب است.
امروز و دیروز ساعت از 8 بعد از ظهر هم گذشته بود که محل کار را ترک کردیم.نمی دانم چرا ولی از وقتی که به شهر آمده ام همیشه از غروبهای آن گریزان بوده ام و همواره سعی کرده ام تا غروب رادر خانه باشم.دمدمای غروب حس عجیبی دارم ..بد جور با این شهر و همه چیز آن از آدمها گرفته تا کوچه و خیابانش احساس غریبی می کنم..انگارتازه به اینجا وارد شده ام..
و امروز دقیقا آفتاب در حال غروب بود که من در راه بودم..
پی نوشت:این موقع از سال که می شود؛خوشه های طلایی رنگ گندم و جو چهره مزارع روستا را عوض می کند..خیلی اتفاقی به وبلاگ یکی از بچه های ده برخوردم که عکس های زیبایی از این فصل روستاییمان در وبلاگش گذاشته بود،شاید دیدنشان برایتان جالب باشد..

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت   توسط م ر ل   | 

امروز به خاطر شرکت در جلسه امتحان مرخصی گرفتم.با وجود اینکه هماهنگ شده بودتا به جای من یک نیروی جایگزین بدهند اما قبل از ورود به جلسه امتحان و با تماسی که با شعبه گرفتم معلوم شد که کسی را نفرستاده اند و معاون شعبه تلویحا از من خواست که اگر توانستم آخر وقت به سر کار بازگردم.
امتحان امروز نظریه اتوماتها و زبانها بود.درسی دشوار با مفاهیمی کاملا انتزاعی که فقط درک و هضم مباحثش نیاز به صرف وقت زیادی دارد.امتحان نسبتا سخت بود و من هم با تمام قوا آن را خراب کردم!
بعد از اتمام جلسه امتحان و علی رغم اینکه دیشب را تا صبح بیدار مانده بودم باز هم راهی محل کار شدم.با توجه به کم بودن کادر شعبه نبود هر کدام از پرسنل فشار کاری خردکننده ای به بقیه وارد می کند و امروز هم روز پر کاری بود.
وقتی که من رسیدم هنوز حجم زیادی از کارها باقی مانده بود و من در روزی که اسما مرخصی بودم نزدیک به چهار ساعت مشغول کار بودم!چیزی فراتر از وجدان کاری!این در حالی است که در فیش حقوقی ماه گذشته نزدیک به 30 ساعت هم از اضافه کاری معمول ما کم شده بود.
بازرسی از شعبه به پایان رسید اما همچنان پس لرزه های آن ادامه دارد.دیروز رییس و معاون را برای توضیح پیرامون پاره ای از اشکالات از بازرسی کل احضار کردند.باید همچنان منتظر تحولات روزهای آینده باشیم.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت   توسط م ر ل   | 

اواسط روز بود که به نظرم رسید انگار ششم خرداد ماه برایم طنین خاصی دارد...و تازه آنوقت بود که یادم افتاد امروز تولد من است...به نظر من تنها ارزشی که می تواند یادآوری تاریخ تولد برای هر انسانی داشته باشد، این است که لحظه ای با خود بیاندیشیم که کجای مسیر زندگی هستیم تا اینجا چه کرده ایم.
بیست و پنجمین سال داستان زندگی من هم گذشت..از صبح تا الان فقط یک رباعی خیام است که بد جور در ذهنم زنگ میزند:
ای بس که نباشیم وجهان خواهد بود
نی نام ز ما و نی نشان خواهد  بود
زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل
زین پس چو نباشیم همان خواهد بود
پی نوشت:یک از همکارها پیامک جالبی برایم فرستاد نمی دانم شاید هم قدیمی باشد اما برای من خیلی تازگی داشت:روی هر پله که باشی خدا یه پله از تو بالاتره...نه به خاطر اینکه خداست،به خاطر اینکه دستتو بگیره..
-بازرسی از شعبه همچنان ادامه داره..گیر های پیاپی بازرس ها و رفع گیر های دست گیر و خسته کننده ما دیگر بد جور همه را کلافه کرده...
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت   توسط م ر ل   | 

با این حس و حال فقط همین یک مورد را کم داشتیم:بازرس!
روز دوشنبه صبح علی الطلوع و قبل از ما این بازرسان بودند که خود را به در شعبه رسانده بودند و احتمالا تاچند روز دیگر هم مهمان ما خواهند بود.
این اولین باری است که این شعبه مورد بازرسی قرار می گیرد و همچنین اولین تجربه من در این زمینه است.با وجود تمام دقتی که سعی کردم در کارم داشته باشم اما تا به اینجا که چندین ایراد از کارم گرفته شده و تازه این در حالی است که هنوز نوبت به ارزیابی کار اصلی من یعنی افتتاح حساب و بررسی حسابهایی که تا کنون افتتاح شده نرسیده است.
هر چند که در بسیاری از موارد ایراداتی که آنها از کار ما می گیرند به جا و منطقی است اما برخی از موارد هم نه به ما آموزش داده شده ونه دستور العمل خاصی در موردش وجود دارد و نه حتی چیزی درمورد آن از همکاران دیگر شنیده ام.
جالب تر از همه اینست که در این اوضاع امروز مشکلی هم پیش آمد که تا کنون حداقل برای من سابقه نداشته و باعث به وجودآمدن سو ءتفاهم بین من و یکی از مشتریها شد و حسابی ذهن مرا به خود مشغول کرده. امیدوارم که حداقل این یکی بدون مشکل خاصی برطرف بشود.
امتحانات هم در حال شروع است.الان دو ترم است که تقریبا دارم در جا می زنم.آخر هفته باید سری به روستا بزنم.بد جور به آرامش آنجا احتیاج دارم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت   توسط م ر ل   | 

...شاید در هیچ دوره ای از زندگی مثل این روزها بی انگیزه و دلمرده نبودم..
علتش را خودم هم بدرستی نمی دانم اما رخوت عجیبی چند وقتی است که در وجودم ریشه دوانده.بدتر از همه اینکه احساس می کنم حتی از خدا هم دور شدم...
چند وقتی است که روزهای داستان زندگی من بد جور بی رنگ شده.هر چند که ظاهرم چیزی نشان نمی دهد و از دید دوستان و خانواده و همکارها من همان آدم سابقم،اما واقعیت ماجرا چیز دیگری است..دلم بد جور لک زده برای چند روز مرخصی.چند روز بدون استرس..در طول این 16ماهی که مشغول به کار شده ام فقط 2روز به مرخصی رفتم که آنهم برای حضور در امتحانات بوده است...دلم می خواهد برای چند روزی دوباره مثل گذشته ها داس و بیل را بردارم و سر زمین بروم..زیر آفتاب عرق بریزم..
پی نوشت:امروز خانمی برای دختر دو ماهه اش حساب باز کرد:اسم زیبا و در عین حال جالبی برایش انتخاب کرده بودند:نازنین زهرا
-باز هم برای پیگیری پرونده به دادگاه مراجعه کرده بودم،و قاضی پرونده همچنان حضور نداشت!!!اخدایش خیر دهاد!!لان بیشتر از یک ماه است..تازه رییس دفتر دادگاه می گفت که تا اوایل خرداد هم وضع به همین منوال است..
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت   توسط م ر ل   | 

با اینکه من و محمددر یک محله ساکن بودیم و همدیگر رااز کودکی می شناختیم اما تقریباتا سال اول دبیرستان که باهم همکلاس شدیم هیچ رابطه ای با هم نداشتیم.حضور در یک کلاس و آشنایی بیشتر و نزدیکتر با روحیات او کم کم باعث به وجود آمدن رابطه ی دوستی بین ما شد.محمد پسر بسیار خوش مشربی بود و خیلی خوب می توانست ارتباطش را با دیگران مدیریت کندو به همین خاطر دوستان زیادی درمدرسه و روستا داشت.
او فرزند پنجم خانواده بود و با توجه به اشتغال دو برادر بزرگتر و پا به سن گذاشتن پدرش تقریبا او بود که بار اصلی اداره زمینهای کشاورزی و دامداری شان را به دوش می کشید و با آنهمه مشغله کاری تعجبی نداشت که نتواند به درستی درس بخواند و براحتی واحدهایش را پاس کند.اما همین سخت کوشی و روحیه خستگی ناپذیر او باعث علاقه من به او می شد و بعد از فاصله گرفتن تدریجی من از علی اوتبدیل به نزدیکترین دوست من درآن سالها شد.
علاوه برهمه ی اینها او در کارهای کشاورزی و دامداری با وجود سن نسبتا کمش واقعا متبحر بود ودر طی سالهای بعد که من به طور جدی درگیر مسایل و مشکلات این دو شغل شده بودم همواره از تجربیات او استفاده می کردم.
مادر محمد که زن بسیار مهربان و خوش برخوردی بود بعد از مدتها دست و پنجه نرم کردن با بیماری سرطان در سال 83 فوت کرد و این مساله ضربه روحی سنگینی به او وارد کرد.هنوز یک سالی از فوت مادرش نگذشته بود که پدرش هم به رحمت خدا پیوست.در آن روزها هر چند که من دیگر در روستا نبودم اما اغلب اوغات به او و شرایط سختی که در آن قرار داشت می اندیشیدم و برایش دعا می کردم.بویژه که اویک برادر و یک خواهر کوچکتر از خود هم دارد که همین شرایطش را سخت تر می کرد.اما حتی در آن روزها هم ندیدم و نشنیدم که او خودش را ببازد و همچنان با روحیه و استوار بود.
گاهی اوقات که جوانهایی را در اینجا و دور وبر خودم می بینم که با وجود داشتن بسیاری از امکانات و شرایط نسبتا مساعد باز هم همیشه در حال نالیدند وآنا را با کسانی مثل محمد مقایسه می کنم،واقعا خنده ام می گیرد.
محمد اکنون دوسالی است که در دانشگاه کاشان مشغول به کار است و علاوه بر این زمینهای پدرش را هم اداره می کند.رابطه دوستی ما همچنان به قوت خود باقی است و در بین همه هم و سن و سالها و رفقایی که در ده دارم،او شاید تنها کسی باشد که همواره سعی می کنم به دیدارش بروم.برای پدر و مادر مرحومش رحمت و مغفرت الهی و برای خودش موفقیت و شادی در ادامه مسیر زندگی را آرزومندم.
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط م ر ل   | 

روز پنج شنبه روز شلوغ و پر کاری بود و نسبت به هفته های دیگر خیلی دیرتر کارها تمام شد اما بلافاصله بعد از اتمام کاربا وجود اینکه خیلی وقت نیست که کاشان رفته بودم دوباره مستقیم از محل کار راهی شهرستان شدم. هر چند این سفر24ساعت بیشتر طول نکشید اما خیلی آرامم کرد.
_بعد از اینکه من هم راهی شهر شدم پدرم زمینهای استیجاری که در روستا داشت را واگذار کرد و الان خودش را با تکه زمین کوچکی که دارد مشغول کرده.روز پنج شنبه از کنار یکی از آن زمینهای واگذار شده عبور می کردم ،فرد دیگری آنها را اجاره کرده و در آن مشغول کشت و زرع است.برای مدتی به آنجا خیره شدم.تمام خاطرات دوران کودکی و نوجوانی که از آنجا داشتم برای چند لحظه از جلوی چشمانم عبور کرد.بعضی اوقات بد جور دلم هوس آن روزها را می کند...
-سرمای بیسابقه امسال باعث شده که بسیاری از درختان بخصوص انار که در مقابل سرما کم طاقت تر است خشک شود.روز جمعه مجبور شدم تا همه درختچه های انار خانه را از ته ببرم تا دوباره از ریشه جوانه بزند. موضوع ناراحت کننده ای بود چون چندین سال وقت صرف پرورش آنها کرده بودیم
-شب شنبه برای ساعت 10بلیط گرفتم و راهی تهران شدم.در اتوبوس یکی از همکلاسیهای دوران دبیرستان را دیدم. البته او اول مرا شناخت و چند لحظه ای طول کشید تا من او را به خاطر بیاورم.او هم یکی از دانش آموزان روستایی دبیرستان امام کاشان بود که سال دوم و سوم با هم بودیم.چند سالی است که کاری برای خودش دست و پا کرده و گویا یکی دوسالی است که متاهل شده.به نظر من نسبت به آن سالها خیلی تغییر کرده بود.دیدن کسی که با او خاطراتی مشترک داری آنهم بعد از چند سال برایم خیلی جالب بود.
-ساعت حدود 1:30نیمه شب که اتوبوس به ترمینال جنوب رسید و من بلافاصله سوار خط شبانه ترمینال به آزادی شدم. چند تایی معتاد ولگرد یا به خاطر نداشتن جای خواب و یا از ترس پلیس به داخل اتوبوس خط شبانه خزیده بودند و مشغول چرت زدن بودند.وای که چه قدر دیدن قیافه این افراد حالم را به هم می زند و وجودم را پر از تنفر می کند.به نظر من که تنها محلی که به درد این افراد می خورد چیزی است مشابه اتاقهای گاز اردوگاه های آلمان نازی!!!
پی نوشت:هفته گذشته برای پیگیری پرونده ام مجبور شدم چند باری به دادگاه بروم.اولین بار به خیال اینکه شروع کار ساعت 8 صبح است ساعت 8:30مراجعه کردم که مامور نیروی انتظامی خیلی محترمانه مرا بیرون انداخت و گفت که اینجا شروع کار از ساعت 9 است.بار بعد که ساعت 1مراجعه کردم مامور دبگری گفت که دادگاه تعطیل شده!!!!و بالاخره روز بعد که خودم را به موقع رساندم متوجه شدم که قاضی محترم تا اول اردیبهشت ماه مرخصی است!!از همینجا به همه ی پرسنل خدوم قوه قضاییه که با تلاش شبانه روزی!خود در حال رفع مشکلات مردم اند خسته نباشیدی بلند بالا عرض می کنم.
-امروز کارگران کارخانه ای که نزدیک محل کار من است به خاطر نگرفتن 5ماه حقوق جاده را بسته بودند و به همین خاطر حدود یک ساعتی دیرتر از همیشه به خانه رسیدم.با توجه به انعکاسی که این موضوع در هیچ کجا نداشت و بعید می دانم حتی در یک روزنامه هم یک خط راجع به آن نوشته شود فکر نمی کنم اعتراضشان راهی به جایی ببرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت   توسط م ر ل   | 

شاید از نظر رابطه حسین یکی از جالبترین دوستان من در زندگی باشد.تمام دوران کودکی ونوجوانی ما به دعوا و کشمکش با یکدیگر سپری شد!او مهمترین دردسر و مشکل برای من در دنیای خارج از خانه بود.دعواهای مکرر ما دیگر حتی برای مسولین مدرسه و همکلاسیها هم تبدیل به یک مسئله روزمره شده بود بنحوی که اگر گهگاهی هم آرامش در بین ما حاکم می شد همه با تعجب به این مسئله نگاه می کردند.
البته خود او بعدها پذیرفت که در اکثر موارد این شیطنت های او بود که باعث بوجودآمدن مشکلات بین ما می شداما من هم باید اعتراف کنم که گاهی اوقات کوچکترین حرکتی از سوی او کافی بود تا من یک دعوای تمام عیار با او راه بیاندازم.بگذریم،کودکی بود و حال و هوای خاص آن دوره.
دردوران دبیرستان که ما ازهم جداشدیم و کمتر همدیگر را می دیدیم کم کم ارتباط ما تبدیل به ارتباطی دوستانه شد وهر چه که ازحال و هوای کودکی بیشتر فاصله می گرفتیم این ارتباط عمیق تر می شد. او در ابتدا با وجود اینکه فرد با استعدادی بود اما خیلی به درس اهمیت نمی داد و حتی برای مدتی در دبیرستان ترک تحصیل کرد اما خوشبختانه مدتی بعد تغییر رویه داد و باجدیت دبیرستان را تمام کرد و حتی در دانشگاه هم پذیرفته شد.
دوران دانشگاه او هم مثل بقیه دوره های زندگی اش جالب بود:ماجراهای عشقی فراوان و خواستگاری های نافرجام متعدد!خود او همه ی این ماجراهاو دیگر مسائل زندگی اش را با تمام جزئیات برای من تعریف می کرد و معتقد بود که این مسئله او را آرام می کند.البته به نظر من شاید  کمبود های عاطفی و احساسی که در زندگی داشت و بارها راجع به آن با من صحبت کرده بود او را به این مسائل سوق می داد.
به هر تقدیراو تحصیلات دانشگاهی را هم تمام کرد و هم اکنون به عنوان سرباز معلم مشغول به تدرس در دبیرستانهای اطراف کاشان است.بعداز آمدن من به تهران او ارتباطش را با من حفظ کرده بود و شاید جزو معدود کسانی بود که مرتب با من تماس می گرفت اما چند وقتی بود که دیگر خبری از او نداشتم تا اینکه فهمیدم بالاخره ازدواج کرده است.آخرین بار که او را دیدم از نظرروحی خیلی سرزنده و پر انرژی و راضی به نظر می رسید.امیدوارم که در ادامه مسیر زندگی نیز همچنان شاداب و سرزنده باشد.
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت   توسط م ر ل   | 

یک سال دیگر گذشت٬با تمام فرازها و فرودهایش٬روزهای خردکننده پایان سال آنچنان خستگی رادر عمق وجودم نشانده که فکر می کنم مدتها بایدبگذرد تا دوباره قوای روحی و ذهنی ام به جای خود باز گردد. بگذریم٬حساب و کتاب های دستگیر آخر سال باعث شدتاتمام شب ۲۹را بیدار و در شعبه مشغول کار باشیم و به همین خاطر نتوانستم خیلی زوداز این شهر شلوغ بیرون بزنم.روزاول عید بود که به روستارفتم... اما روستا مثل همیشه ساکت اما زنده در جای خودآرام گرفته بود. وقتی امسال دوباره از همان چشم انداز دل انگیز برفراز کمره ی صخره ای شرق روستاو در کنار مزرعه کوچک پدرآنرا می نگریستم دوباره همان حس زیبای کودکی وجودم راتسخیر میکرد.انگار تمام این سال هاخوابی بیش نبوده اند. نزدیکیهای آمدن بهار که می شوددشت واقعا رویایی ومسحور کننده می شود.بوی گیاهانی که در هیاهوی بهار سر از خاک برمی آورندوبا رنگ سبزشان نشانه های زمستان را از تن دشت می روبند٬ درختانی که لباس شکوفه بر تن کرده اند پرندگانی که با وقیل و قالشان سکوت دشت را می شکنندو ...همه و همه بهار روستا را دل انگیز می کنند٬به نظر من بهار ده را می توانی لمس کنی٬با تمام وجودت می توانی زنده شدن زمین را حس کنی ٬گاهی اوقات از خودم می پرسم که در این محیط تنگ و بی روح شهر٬تفاوت بهاربا دیگر فصول برای ساکنانش در چیست؟ آفتابی که گرمتر و عمود تر می تابد یاروزهایی که بلندتر شده اند؟ بگذریم.. به نظرم رسید شاید دیدن مناظری از زادگاهم برایتان جالب باشد٬شایدشما هم با دیدن این تصاویر بهار را با همان حس وحال من لمس کنید.ازصمیم قلب دراینجا برای همه هموطنان عزیزم٬برای همه دوستانی که در دنیای مجازی وحقیقی دارم و برای همه کسانی که این مطلب را خواهند خواند سالی خوب وخوش آرزومیکنم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت   توسط م ر ل   | 

هرگزنمی توانی اولین همبازی دوران کودکی،نخستین دوستی که دردنیای خارج از خانه پیدامی کنی را فراموش کنی و نسبت به او بی تفاوت باشی.خانه علی در چند قدمی خانه ما قرار داشت و در بین بچه های کوچه،تنها اوهم سن و سال من بود و طبیعی بود که او نخستین دوست من باشد.
دردوره پیش از دبستان وروزهای خردسالی روزی نبود که ما همدیگر را نبینیم وتقریباهیچ روزی برای ما بدون بازیهای ساده و کودکانه ای که با هم داشتیم شب نمی شد.دوران تحصیل فرارسید و برعکس من که شاگرد درس خوانی بودم علی از همان روزهای اول دردرس و مدرسه لنگ می زد.تاآخر دوران راهنمایی که با هم همکلاس بودیم همچنان او با تجدیدی ها فراوان و بانمرات پایین موفق به گذراندن دوره های تحصیلی می شد وبه همین خاطر من تبدیل به یک سرکوفت همیشگی شده بودم برای او از طرف خانواده اش.اما این موضوع در رابطه دوستانه من و او هیچ خللی وارد نمی کردو همچنان تا اوایل نوجوانی ما شاید نزدیکترین رفقای هم بودیم.
اما با گذشت زمان ما در حال فاصله گرفتن ازهم بودیم.فاصله ای که بیش ازهر چیز از تفاوت بین دنیاهای ما ناشی می شد.
در دوران دبیرستان علی به خاطر نمرات پایینش مجبور به ادامه تحصیل درشاخه کاردانش شد وبالاخره توانست در رشته سیم پیچی موتورهای الکتریکی دیپلم بگیرد اما علی رغم اصرارهای شدید من حتی تلاش هم نکرد که کاری مرتبط با رشته اش پیدا کند هر چند می توانست.
علی چند ماهی زودتر از من راهی خدمت شد.محل خدمت او در شیراز بود وملاقات های هر از گاه ما به اقتضای دوران به تعریف خاطرات دوران خدمت می گذشت.در همان روزها شنیدم که او گاه و بیگاه سیگاری هم به قول معروف دود می کند.ازمطالبی هم که تعریف می کرد مشخص بود که در پادگان با آدمهای درستی حشر و نشر ندارد.پس از اتمام خدمت او به عنوان کارگری ساده در شهرداری کاشان مشغول به کار شد و من دیگر کمتر اورا می دیدم.
اومدتی نگهبان شب یکی از پارکهای بزرگ کاشان بود و چیزهای عجیب وغریبی تعریف می کرد از مسائلی که در شب های نگهبانی با آن روبرو می شده.حتی می گفت که چند باری از سوی کسانی که آنجا را پاتوق خود کرده بودند برای خرید و فروش مواد مخدر تهدید شده است.
آخرین بار من او را یک سال پیش دیدم با ظاهری بسیار تکیده و وامانده.دردلهای زیادی داشت از همه جا.می گفت چند ماهی است که حقوق نگرفته و وضعیت کاری مشخصی نداردبه علاوه با خانواده و خصوصاپدرش هم مشکل داشت.تا چند روز پس از آن دیدار علی با آن ظاهر وامانده و حرفهایش در ذهنم رژه می رفتند.
او این روزها به شدت منزوی وگوشه گیر شده و در ده کسی او را بیرون از خانه نمی بیند ودر بین مردم شایع است که معتاد شده.یکی از آشنایان مدتی فبل به من می گفت چراتو که شاید نزدیکترین دوستش بوده ای او را فراموش کردی و سعی نمی کنی تاحداقل او را برای بیرون آمدن از این پیله ای که به دور خود تنیده است تشویق وکمک کنی و شاید هم راست می گفت.اماقبول کنید که سخت است.نمی توانم روبروی دوست دوران کودکی ام بایستم و از او در مورد اعتیادش سوال کنم....
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت   توسط م ر ل   | 

از همان روزهایی که تازه داشتم بودن را میفهمیدم و زندگی رامزمزه می کردم او راشناختم،از همان آغازین خاطراتی که به یاد دارم همواره خواهرم همراه من بوده است،درخانواده ای مثل ما که محیطی کاملا مردانه داشت وجود یک خواهر آنهم با اختلاف سنی نسبتا کم یعنی سه سال برای من واقعا یک نعمت بود.
روزهای خردسالی و کودکی بنا به اقتضای دوران همواره به کشمکش و بگو مگوهای کودکانه می گذشت:از جنگ و صلح های همیشگی تا حق السکوت هایی که از همدیگر می گرفتیم تا خرابکاریهاواسرار کودکانه مان را لو ندهیم!
اما زمان در حال گذر بود و ما در حال رشد،کم کم دعواهاو احساسات بچه گانه جای خودش را به عقل ومنطق می داد و در این مسیر هرروز ما بیشتر به هم وابسته می شدیم.
خواهرم برای من قبل از هر چیز یک دوست صمیمی بود.شاید داشتن یک چنین دوست صمیمی در خانه باعث شده بود که در دوران نوجوانی من کمتر در بیرون از خانه با کسی انس و الفت انچنان بگیرم و کمتر رابطه ام را با دیگران عمیق کنم.
دوران دبیرستان خواهرم که با دوره راهنمایی من همزمان بود شاید اوج دوران دوستی و همفکری ما بودوالبته بیشتر این من بودم که از او درمورد مسائل و مشکلاتم نظر خواهی می کردم.اما روزهای دبیرستان هم به پایان رسید و بعد از موفقیت خواهرم در آزمون سراسری او برای ادامه تحصیل راهی تهران شد.
وبعد از رفتن او دوران تنهایی من شروع شد و شاید یکی از دلایل افت تحصیلی من در سالهای دبیرستان  همین موضوع بود.بزرگترین شادی های من در آن روزها تعطیلات گاه وبیگاه یاآخر ترم خواهرم  بود که دوباره فرصتی دست می داد که ما چند روزی را با هم باشیم.ومن بودم ویک عالمه چیز برای گفتن...
در دوران خدمت که من به کاشان منتقل شدم وخواهرم بری آزمون کارسناسی ارشد آماده می شدآخرین روزهایی بود که ما دوباره طعم با هم بودن را می چشدیم..وبعد از مدتی کوتاهی او راهی خانه بخت شد و من راهی تهران وادامه ماجرا..
به هر تقدیر او بهترین دوست من بوده و هست.او جزو معدود کسانی است که می تواند روی افکار ونظرات من تاثیر گذاشته ویا حتی آنها را عوض کند.خواهرم هم اکنون ساکن کرج است ولی شلوغی و فشردگی کاری کمتر اجازه می دهد تا همدیگر را ببنیم، اما این موضوع ذره ای از عشق و احترام من نسبت به او نمی کاهد...
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت   توسط م ر ل   | 

این روزها هر چه که به پایان سال نزدیک تر می شویم فشارکاری و شلوغی و ازدحام در کار ما بیشتر می شود و دیگر در انسان حال و هوایی برای نوشتن باقی نمی گذارد.اما هنوز احساس می کنم چیزهای زیادی هست برای نوشتن و گفتن.
طی این مدت و در نگارش مطالب همواره سعی ام براین بودکه از اطاله کلام خودداری کنم و تا آنجا که ممکن است مختصر  ومفید بنویسم اما احساس می کنم که این که مختصر نویسی موجب شدتا نتوانم در مورد کسانی که در طی این داستان ودر جای جای آن مدتی را با من همراه بودند بنویسم.به همین خاطر تصمیم گرفته ام تا چند پست آینده را به نوشتن در مورد این افراد اختصاص بدهم.
پی نوشت:مدتی قبل کنجکاو شدم که ببینم آیا در وبلاگ دیگری از آدرسی مشابه آدرس وبلاگ من استفاده شده یا نه؟ قبل از هر چیزبه این نکته اشاره کنم که من آدرس این وبلاگ را از حروف اول اسمم اتنخاب کردمmrl(محمدرضا لطیفی)که با توجه به محتوای وبلاگ چندان هم بی ربط نبود.نتیجه جستجو جالب بود:وبلاگ دیگری با همین آدرس البته در یکی دیگر ازوبلاگهای فارسی پیدا کردم که آدرسش را ازاین جمله برگرفته بود:my romantic love!!!
+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت   توسط م ر ل   | 

روزجمعه باز فرصتی دست دادتا دوباره سری به روستا بزنم..ودرمیان همه چیزهای دوست داشتنی آنجا٬شاید بیش از هر چیز دیگر این دار قالی مادر بود که مرا مجذوب خود کرد..تازه فهمیدم که چرا مادر با وجود مخالفت ما این همه اصرار داشت که دار قالی در خانه اش سرپابماند.. برای اووبسیاری همچون او٬قالی یک دلبستگی است٬یک عشق است.

و استواری و قد کشیدن آن شاید٬برای آنها نماد زندگی است


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت   توسط م ر ل   | 

...سه سالی می شود که پسرک داستان یک زندگی ((شهر نشین))شده،اما،روزی که او به شهر آمد، فراموش کرد که روحش راهمراه خود بیاورد،روح او جایی درهمان کوچه پس کوچه های ده، جایی بین مزارع کوچک اما دوست داشتنی پدر،یا پای دار قالی مادر جامانده.روح او همچنان دهاتی است..شاید به همین خاطر است که هنوز هم پسرک دربیشتر رویاهای شبانه اش مشغول پرسه زدن در همان کوچه پس کوچه هاو دشت هاومزارع است ....
از سه سال پیش تا امروز خیلی چیزها تغییر کرده،پدرو مادر پسرک  بعداز رفتن اوحالا در ده تنهای تنهاشده اند چشم به راه دارندو گوش به زنگ تلفن تا شاید فرزند دلبندی دل تنهاییشان را تازه کند...
پسرک خیلی اهل گله و شکایت نیست،دوست ندارد تا عالم و آدم را متهم کندو یا از شرایط زندگی بنالد هر چند که از روزی که چشم باز کردتادلت بخواهد کمبودبود و ایکاش...تادلت بخواهدفقر بودوسختی،وآرزوی های کوچکی که هرگز برآورده نشد..وپسرک هرگز فراموش نمی کند آن روزها را..روزهایی که او دلش می خواست که کاش جای آن همه لوح تقدیردبستانش به او که همواره شاگرد ممتار بود یک جعبه مداد رنگی 12رنگ می داد...
روزهایی که او از ترس اینکه مباداپول کم بیاورد فاصله چند کیلومتری بین دبیرستان تا میدان ولیعصرکاشان که ایستگاه مینی بوس های روستا بود را پیاده طی می کرد....
یکسال گذشته برای پسرک به اندازه ده سال سخت و توان فرسا گذشت..کاری پرتنش،درسی  نیمه کاره وزندگی مجردی دارد استخوانهای او را نرم می کند...واو که تصور می کرد می تواند از پس این همه بر بیاید هرروز دارد مایوس تر می شود... بعضی روزها تنها پیکرنیمه جانی از او به خانه بر می گردد..
پسرک  گاهی اوقات از خودمی پرسد بود یا نبود او در این دنیا چه چیزی را عوض می کند؟و یا چه ضرورتی ایجاب می کرد که درخانواده ای بعد از 6فرزنداو پابه عرصه وجود بگذارد..؟
پسرک روزی می خواست که یکی از بندگان خوب خدا باشد..اما حالا و در بین مردمی که کلام و نفسشان رنگ بوی خدایی نداردورفتار و کردارشان هرروز ایمان انسان را می فرساید سعی می کند تا بنده ی بدی نباشد..

نمیدانم.. نمی دانم چه شد که پسرک به یکباره عقلش را کنار گذاشت و قلم به دست احساساتش داد...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت   توسط م ر ل   | 

خیلی وقت نیست که شروع کردم.ازاینجا٬گر چه ایده وبلاگ نویسی را از چند ماه قبل در ذهن داشتم٬از زادگاهم نوشتم٬از خردسالی٬دوران دبستان تادبیرستان وروزهای سختی که گذشت. 

نمی دانم از آن روزها تا کنون چندنفر مطالبم را خوانده اند و یا همراه داستان شده اند٬اما به هر تقدیرآنچه که می خواستم را پیاده کردم. نوشتم تا فراموش نکنم.نوشتم تا به خاطر داشته باشم روزهایی را که گذشت..نوشتم تا بانگاهی به گذشته٬آینده را بهتر ببینم و بسازم٬نوشتم تاازحوادث  گذشته٬عامل محرکی بسازم برای روزهایی که درپیش است...اما داستان یک زندگی ناگفته های زیادی دارد٬حرفهای زیادی که نخواستم و یا نتوانستم که بنویسم...و اصولا گاهی اوقات زیبایی بعضی مطالب٬به نگفتن آن است.

دراین چندوقت بدجور به این وبلاگ عادت کردم و به همین خاطر آنرا حفظ خواهم کردو با مطالبی کمابیش مشابه آنراادامه خواهم داد٬شاید هم ازاین به بعد بیشتر در وبلاگ دیگرم یعنی همصحبت بنویسم.خیلی دوست داشتم که بدانم آیا اگر کس دیگری هم به جای من شخصیت این داستان می شد باز هم همانی بودکه من امروز هستم؟ یاشاید انسانی موفقتر ؟ویا...

بگذریم.گذشته ها گذشته..با تمام پستی و بلندی اش وچه کسی از آینده خبردارد؟ شاید یکی از همین روزهاپایان داستان یک زندگی باشد..

وماتدری نفس ماذاتکسب غدا.وماتدری نفس بای ارض تموت..

وکسی چه میداند که فردا چه خواهد کرد؟وکسی چه می داند که در کدامین سرزمین می میرد...سوره لقمان٬آیه ۳۴

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت   توسط م ر ل   | 

هر چه زمان می گذشت بیشتر با محیط جدید و شرایط و فضای خاص آن آشنا و صمیمی می شدم.اینجا همه چیز با آنچه تصور می کردم و آنچه که از مابقی هم دوره ایها و همکاران شنیده بودم و می شنیدم تفاوت داشت.
رئیس شعبه بعد ازسالها کار در شهرستان و به خاطر پاره ای مشکلات شخصی و خانوادگی مجبور شده بود به تهران نقل مکان کند.او نیز همانند من زاده و پرورش یافته روستا بود و این نقطه مشترک باعث می شد که رابطه من و ایشان فراتر از چهارچوب یک ارتباط کاری معمولی باشد.
ارتباط من و معاون شعبه حتی از این هم صمیمانه تر و دوستانه تر شده بودبه نحوی که او غالب اوقات مرابا اسم کوچک صدا می زد.او حتی گاف های کاری گاه بیگاهی که بیشتر از کمی تجربه من ناشی می شد راهم با صبر وتحمل و بدون اینکه حتی به روی من بیاورد رفع و رجوع می کردوبا دقت و دلسوزی خاصی سعی در آموزش تجارب و ریزه کاریهای این شغل به من داشت.
مدتی بعد دوباره ازبالادرخواست شد که محل خدمت من با شخص دیگری جابجا شود اما باز هم نظر منفی رئیس باعث منتفی شدن این مسئله شد وبالاخره بعدازگذشت حدود سه ماه،حکم رسمی من برای خدمت در این شعبه صادر شدو من تاامروز که اولین سال کاری ام را تجربه کرده ام در اینجا ماندگار شده ام هر چند که در کار ما هیچ چیز معلوم نیست و هرروز و هر ساعت احتمال جابه جایی وجوددارد.
در طرف دیگر ماجرا نحوه ارتباط ما و مشتریان هم در اینجا حال و هوای دیگری دارد.به علت بافت خاص منطقه ساکنان آن غالبا مهاجروشهرستانی اند که البته این موضوع در برخی مواردکاررابرای من که خود نیز شهرستانی ام آسان می کند.اماگاهی اوقات هم سطح سوادپایین و اطلاعات کم برخی دیگر بدجورباعث دردسر می شود،به علاوه کوچکی محیط وتعدادنسبتاکم مراجعین هروزه در قیاس با سایرشعب باعث به وجودآمدن انتظارات وتوقعاتی می شود که براحتی نمی توان پاسخگوی همه ی آنها بود....
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت   توسط م ر ل   | 

روزهای پایانی سال 85بود،یک هفته ای می شد که مشغول کار شده بودم.تازه کم کم داشتم با این محیط جدید و همکاران آشنا می شدم که در پایان وقت اداری نامه ای به من داده شد که طبق آن می بایست خودم را به شعبه ی دیگری معرفی می کردم.البته در متن نامه نوشته شده بود به صورت کمکی و برای چند روز.
فردای آن روز کمی زودتر از خانه بیرون زدم چون محل دقیق شعبه را نمی دانستم و احتمال می دادم شاید کمی از این بابت دچار مشکل بشوم هر چند که این شعبه اندکی به محل سکونتم نزدیکتربود.پیدا کردن آدرس کار دشواری نبود.
شهرک مسکونی کوچکی که در دل یک منطقه صنعتی قرار گرفته و یکی دو ماهی از تاسیس بانک در آن بیشتر نمی گذشت.هنوز ساعت 7 نشده بود که به آنجا رسیدم.با اینکه قاعدتا بایستی خدمتگزار شعبه قبل از همه در محل کارحاضر بشوداماهنوز کسی نیامده بود.چنددقیقه بعداولین نفر از راه رسید و من با اولین همکار در پشت در آشنا شدم!اندکی بعد رئیس و معاون هم از راه رسیدندو بالاخره درب شعبه توسط رییس باز شد و وارد شدیم.و تازه بعد از ورود ما بود که جناب خدمتگزار هم تشریف آورد.
برخورد بسیار صمیمانه و گرم همکاران در همان لحظه اول ورود نوید یک محیط کاری دوستانه را می داد.ظاهر تمیز و مرتب شعبه و ساختمان نسبتا شیک آن هم احساس خوبی در انسان بوجود می آورد.وقتی درباره سایر پرسنل شعبه سوال کردم و بانگاههای متعجب وخنده همکاران مواجه شدم فهمیدم که من پنجمین عضو این جمع کوچکم!
روزهای شلوغ و پر کارآخر سال بود ویک عالمه کارانباشته.با این وجود ظرف همان چند روز اول آنچنان روابط گرم و دوستانه ای بین من و سایر همکاران برقرار شد که گویی از مدتها قبل همدیگر را می شناختیم.روز پایان سال و حساب و کتاب های دستگیر آخروقت آن که معمولا تا نیمه های شب طول می کشد هم به یک جلسه شب نشینی خاطره انگیز برای ما تبدیل شد.
با وجود اینکه با پایان سال و طبق آن چیزی که به من ابلاغ شده بود مدت حضور من در آن شعبه تمام می شد اماچون دستور تازه ای نرسیده بود من همچنان درانجا باقی ماندم.حدود یک ماه بعد و اوایل اردیبهشت بود که طی یک تماس تلفنی از رئیس شعبه خواسته شد تا من راباز هم  به عنوان کمک به شعبه ی دیگری اعزام کنند که مخالفت شدید وقاطع او و معاون باعث شد تا موقتا از این موضوع صرفنظر شود.
پی نوشت:صفحات ورق خورده داستان یک زندگی،در حال پایان است....
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت   توسط م ر ل   | 

با شروع هفته سوم آموزش کارآموزی در شعب هم به برنامه ما افزوده شد.تعدادی از شعب بزرگ سطح شهر برای این موضوع در نظر گرفته شده بود که هر دونفر از ماکارکنان جدیدالورود طبق برنامه ریزی که از قبل صورت گرفته بود به یکی ازاین شعب اعزام شدیم.اتفاقاشعبه ای که من برای کارآموزی به آنجا اعزام شدم سرخیابان محل سکونتم بود!کم کم داشتم سختی های خاص کار و برخورد با مردم را از نزدیک حس می کردم.
هر چند که از لحاظ کاری دوره کارآموزی بار چندانی نداشت اما به هر صورت تجربه جالبی بود.به علاوه آشنایی با تعدادی از همکاران که هنوز هم با آنها در تماس هستم و پیدا کردن چند دوست خوب حداقل محاسن این دوره بود.
دوره آموزش هم خیلی سریع به پایان خودش نزدیک می شد.مثل بسیاری از مراحل دیگر زندگی،در این دوره هم حضور در جمع دوستانه ای را تجربه کردم که احتمال آنکه دوباره همه آن افراد دور هم و در یک جا جمع بشوند نزدیک صفراست.بعد از امتحان پایان دوره بلافاصله راهی اداره کارگزینی شدیم.
شعب سطح تهران به 5منطقه مرکز،شمال و جنوب و شرق و غرب تقسیم شده است که هر کدام تحت نظر سرپرستی مربوطه اداره می شوند.به غیر از یکی دونفر از بچه های دوره که به قسمتهای دیگر سازمان فرستاده شدند تقریبا همه مابه سرپرستی محل سکونتمان فرستاده شدیم تا در آنجا و بسته به نیاز سرپرستی محل خدمتمان تعیین شود.امروز هر کدام یک ازما در گوشه ای از تهران مشغول کار شده ایم.
من و 9نفر دیگر از بچه های دوره به سرپرستی غرب تهران اعزام شدیم.بعد از ارئه نامه های کارگزینی از ما خواسته شد تا صبح فردا برای گرفتن احکام محل خدمت خود مراجعه کنیم.با توجه به اینکه دوره کارآموزی من در همین سرپرستی بود شناخت نسبی از جاهای مختلف سرپرستی غرب و حال و هوا و مشکلات خاصش داشتم.شعب یکی از مناطق شلوغ و پر ازدحام جنوب غربی تهران،بواسطه دردسرها و مشکلاتی که کارمندان ان بویژه در برخورد با ارباب رجوع دارند در بین کارمندان بانک معروف است و حتی در دوره کارآموزی یکی از همکاران به من می گفت فقط دعا کن که محل خدمتت در آن منطقه نباشد.
فردا صبح زود به کارگزینی منطقه غرب رفتیم.من و چهار نفر دیگر از بچه ها دقیقا به قلب همان منطقه فرستاده شدیم!تا به حال به آن منطقه و آن قسمت تهران پا نگذاشته بودم .به طور موقت در یکی از شعب آنجا مشغول کار شدیم اما می دانستیم که به زودی محل خدمت تعدادی از ما عوض خواهد شد چون چند بار جابه جایی تا مرحله صدور حکم قطعی محل خدمت چیزی طبیعی است.
شعبه بسیار شلوغ و پر ازدحامی بود و حتی ظاهر خود شعبه و وسایل و امکاناتش پایین تر از حد تصورم بود. می دانستم که مثل هر کار دیگری،این شغل هم سختی های خودش را دارد....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت   توسط م ر ل   | 

صبح روز تعیین شده به اداره کارگزینی رفتم.رفتار و برخورد کارکنان آنجا بیشتر به برخورد بازجوهای پلیس با متهمان شباهت داشت تا یک همکار تازه وارد!متاسفانه در اکثر ادارات میهن اسلامی ما!خدمتگزاران پشت میز نشینی که در راه رضای خدا و برای خدمت به خلق و با حقوقی ناچیز!در حال کارو تلاش و سازندگی هستند برخورد مشابهی با مراجعین خود دارند.
از همه جالبتر رییس کارگزینی بود.مردی میانسال نسبتا درشت اندام با ظاهری همواره برافروخته و نگاههای غضب آلودکه وقتی عصبانی می شد صورتش بلافاصله قرمز می شد.موضوع ادامه تحصیل من مساله اصلی بودکه به خاطر آن به من گیر داده بودندو بعد از کلی خط ونشان کشیدن از من تعهد گرفتند که در دوره آموزش یکماه بدو خدمت که از هفته اول بهمن شروع می شد به هیچ وجه و حتی برای شرکت در امتحانات هم غیبت نکنم.
خوشبختانه در آن ترم تنها یکی از امتحانات من با کلاسها ی آموزشی تداخل داشت که توانستم با هماهنگی همکلاسیها  و استاد تاریخ امتحان را جابجا کنم و به این ترتیب این مشکل هم حل شد.از تاریخ  85/11/7 دوره آموزش شروع شد. کلاسها در اداره آموزش و مدیریت بانک که در یکی از مناطق مرکزی شهر قرار دارد با حضور40نفر از کارکنان تازه استخدام برگزار می شد.دو سه روزاول جو سنگین و رسمی بر کلاس حاکم بود چون تقریبا هیچ کدام از ما همدیگر را نمی شناختیم اما با گذشت زمان و خیلی زود فضا دوستانه و صمیمی شد و بعد از گذشت هفته اول کمابیش همه با هم آشنا شدیم.
موضوعات مختلفی نظیر مبانی بانکداری وحسابداری،مسایل سازمانی وتشکیلاتی وچیزایی ازاین دست مهترین سرفصل های تشکیل دهنده کلاسها بودند که اکثرا توسط مدیران رده بالا و با سابقه سازمان تدریس می شدند.
یکی از ویژگیهای دورانهای اینچنینی مثل آموزش،تحصیل،خدمت سربازی و ..گرد هم آمدن افرادی با اختلاف سنی کم اما تفاوت فرهنگی زیاد است و چیزی که برای من در آن روزها بیشتر از همه جالب بود همین مساله بود.وقت های استراحت ما در بین کلاسها تبدیل شده بود به جلسات بحث و گفتگو در زمینه های مختلف:از نقد فیلم گرفته تا مسایل سیاسی و اخبارروز وغیره و غیره.اما همه ما می دانستیم که به زودی این دوره هم تمام خواهد شد و ما باید خودمان را برای وارد شدن به محیط کارو روبرو شدن با مسائل و مشکلاتش آماده کنیم...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت   توسط م ر ل   | 

حدود یک ماه بعد از مصاحبه از اداره کارگزینی برای انجام مراحل نهایی و تکمیل پرونده خواسته شدم.انجام معاینات پزشکی و گرفتن گواهی عدم سوءپیشینه و چند تائیدیه دیگر آخرین مدارک لازم بود که آماده شدنشان  چند هفته ای طول کشید.اواسط تیر ماه سال 85بودک هپرونده من درکارگزینی تکمیل شد و باید منتظر می ماندم تا دعوت به کار شوم.
علی رغم همه ی تلاش من که سعی داشتم زمان تقریبی شروع به کارم را  بدانم تا بتوانم در مورد وضعیت درسیم تصمیم بگیرم هیچ پاسخ روشنی دریافت نکردم و درجواب فقط با این جمله مواجه شدم :(شما باید هر لحظه آماده همکاری باشید).ماهای تابستان گذشت و هیچ خبری نشد.وضعیت نامشخص من در آن روزها واقعا آزاردهنده بود ومن سال تحصیلی جدیددانشگاه را با اضطرابی ناشی از همین وضعیت نامشخص شروع کردم.
ترم جدید وضعیت دانشگاه هم به گونه ای متفاوت از سال قبل بود.اکثر پسرهای کلاس یا موفق به گذراندن بعضی واحد ها نشده بودند یا آنها را انتخاب نکرده بودند به نحوی که در یک مورد من تنها پسر حاضر در کلاس بودم!گویا قرار بود به جز زندگی شخصی من در اینجا هم به نحوی تنها بودن را تجربه کنم.
البته تنها بودن در آن کلاس این حسن راهم داشت که رابطه من با استاد محترمش(استاد هاتفی) بیشتر حالتی صمیمانه و دوستانه به خود بگیرد.حسن خلق و رفتار متواضعانه ایشان هم باعث عمیق تر شدن این ارتباط می شد.البته الان چند وقتی است که به علت مشغله کاری زیاد ایشان را از نزدیک ندیده ام اما دیدن کامنتشان در قسمت نظرات یکی از مطالب قبلی واقعا برایم انگیزه بخش بود.
ترم هم به آخر رسید و امتحانات در حال آغاز بود.اما همچنان از کارخبری نبود.اواسط امتحانات و در حالی که من به شدت درگیر بودم و حتی ساعات حضور در مغازه را هم به نصف رسانده بودم بالاخره دعوت به کار شدم. این موضوع برای من در آن روزها واقعا غیر منتظره بود و حسابی اعصابم را به هم ریخت....
پی نوشت:فردا که همه ملت تعطیل شدند ما باید سر کار باشیم.یک ضد حال اساسی.تنها چیزی که الان ذهن مرا مشغول کرده اینست که با این خیابانها و معابر یخ زده من فردا چطور خودم را سرکار برسانم.؟؟!
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت   توسط م ر ل   |