داستانی از یک زندگی
خاطرات
نویسنده: م ر ل - سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391
خوب همونطور که پیش بینی میشد با دیدن فیش حقوقی این ماه من و خیلی از همکارای دیگه مات و مبهوت شدیم و چندین بار مبلغ دریافتی رو باز بینی کردیم که شاید اشتباهی رخ داده باشه ولی خوب حقیقت خیلی وقتها تلخه!!میگن زمان به عقب برنمی گرده اما حقوق ممکنه!!چون دریافتی این ماه من کمی کمتر از اون چیزیه که تو سال ۸۷ میگرفتم!!
البته به قول معروف ما آسوده دلان رو که غم شوریده سران نیست!نهایت این که ببینیم دریافتی جوابگو نیست ازدواج نمی کنیم یا چندی بیشتر بر سبیل تجرد طی طریق می کنیم..یاد حرف های مدیر عامل افتادم چندی قبل که گفته بود ما به فکر بهبود وضعیت معیشتی کارکنان هستیم..
دوس ندارم نیمه خالی رو ببینم...این مدت که وقتمون ازادتر شده رفتم یه کلاس اسم نوشتم عصر روزهای زوج ساعت چهار تا شیش میرم..شبها هم برنامه ورزش توی پارک رو دارم دنبال می کنم..البته اگه باز رهاش نکنم خوبه!!
دوباره شایع شده که یه پرونده فساد و اختلاس دیگه هم رو شده اونم تو یه بانک دولتی..کار به جزئیاتش ندارم برامم مهم نیست ولی دلم میخواد اینو اینجا بنویسم که حالم داره بهم میخوره از این همه فساد اداری..این همه رابطه بازی و دور زدن قانون...یه سازمانی هست توی دنیا که کشورها رو از نظر فساد اداری رتبه بندی می کنه به نام سازمان بین المللی شفافیت...یادمه چندی قبل اماری منتشر کرده بود که توش ایران با چندیدن پله صعود!!از بین صدو هشتاد کشور در رده ۱۴۶ ام قرار گرفته بود..و این در حالیه که به اندازه تمام اون صدو چهل و شیش کشور جلوییمون به تنهایی شعار درباره درستی و درستکاری و صداقت و خدمت به کشور میدیم...تازه تو خیلی از اون کشورها هم مفمومی به نام بیت المال وجود نداره و سر مشقشون هم برای حکومت کسی مثل علی (ع) نیست...
اگه حال و حوصلشو داشتید این مطلبو بخونید و مث من بهش فکر کنید...
میگویند در فرهنگ ژاپنی مفهمومی بنام "گناه" وجود نداره... و اصلا" مردم با این مفهموم هیچ آشنایی ندارن... تنها مفهوم بازدارنده در اونجا، "شرمندگی" است. واسه همینه که کسی که درست کارش و انجام نمیده و پیش مردم شرمنده میشه، حتی ممکنه که دست به خودکشی بزنه، چون دیگه چیزی برای از دست دادن نداره... "شرمندگی" مفهوم زمینی و "گناه" مفهوم آسمانی است. "شرمندگی" بین شخص و اطرافیانش اتفاق میفته، اطرافیانی که شخص همیشه اونها رو میبینه، ولی "گناه" بین شخص و خدایی هست .... و نتیجه این 2 باور رو ببینید!
بیدینان ژاپنی ، آزاده !
بعد از آنکه خواندیم که چطور وقتی برق شهر قطع شد مردم داخل سوپر مارکتها و فروشگاههای بزرگ به آرامی و در تاریکی همه چیزهایی را که در سبد خریدشان قرار داده بودند سر جایشان برگرداندند و به آرامی از فروشگاهها خارج شدند.
چیزی نگذشت که تمیزی و نظم کمپهای مردم سیلزده که توی ورزشگاههای شهر بنا شده بود توجه همه را جلب کرد ، بعد دیدیم که مسئولان شهر جلوی مردم سجده میکنند و معذرت میخواهند بخاطر اینکه سونامی شده و ما نتوانستیم بهتر از این از شما مراقبت کنیم.
چیزی نگذشت که عکس مدارس صحرایی شهر فوکوشیما منتشر شد ! با نهایت شرمندگی سالن ورزشی رو پارتیشن زده بودند و بصورت کلاسهای مجزا با حداکثر ۱۵ دانش آموز در آورده بودند . نکته اش هم اینکه همه کلاسها یه ال سی دی ۳۲ اینچی داشت. وزیر آموش و پرورششان هم توی رسانه ها ضمن کلی عذر خواهی قول داد که بزودی حداقل امکانات را برای دانش آموزان مهیا خواهد کرد. یعنی این چیزها را تازه زیر حداقل میدانند! محاسبه کنید حداکثر را.
چند روز قبل هم مطلع شدیم که پیرمردهای ژاپنی سپاه مهندسین پیر تشکیل داده اند و داوطلب اینکه بروند فوکوشیما و در مهار نیروگاه کمک کنند تا جوانترها در معرض تشعشعات نیروگاه و مرگ قرار نگیرند! چرا؟ چون نسبت به جوانها کمتر از عمرشان باقی مانده و اثرات ناگوار رادیواکتیو زمان کمتری در کشورشان باقی خواهد ماند و خودشان هم زمان کمتری رنج و دردش را تحمل خواهند کرد! همینقدر منطقی و بشر دوستانه.
حالا هم که این خبر پایین در آمده که بزرگواری میفرمایید و میخوانید:
بازگرداندن میلیاردها ین پس از سونامی:
بگزارش خبرگزاری آلمان، مردم ژاپن، که در ماههای گذشته، بحران سیل ، سونامی و نشت مواد رادیواکتیو را پشت سر گذاشتهاند، بیش از سه و نیم میلیارد ین ( بیش از ۴۵ میلیون دلار) پول را که در مناطق سیل زده یافته اند به دولت بازگردانده اند.
همچنین ۵۷۰۰ گاوصندوق پیدا شده پس از سیل که حاوی بیش از دو میلیارد ین بوده، به دولت داده شده است.
سخنگوی پلیس ژاپن اعلام کرد مردم و داوطلبان همچنان کیف پولهای پیدا شده را تحویل میدهند و تا کنون ۹۶ درصد مبالغ پیدا شده، به صاحبانشان بازگردانده شده است.
زلزله و سونامی در ژاپن که در ماه مارس رخ داد، دستکم ۲۰ هزار کشته و هزاران نفر بیخانمان برجا گذاشت.
نویسنده: م ر ل - دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391
تو هر دوره زندگی چیزهایی هست که باید تجربه بشن.....مهارتهایی هست که باید کسب بشن...تلخ و شیرین هایی هست که باید مزه مزشون کنی...اصلا شناسنامه هر دوره همین چیزهاس..همین بچه بازی هاست که کودکی رو کودکی می کنه...بی تجربه گیها وکله شقی هاس که دوره نوجونی و جونی رو بهش معنا میده...
اگه این اتفاق نیافته..از اونجایی که زمان به حرکت قهری خودش ادامه میده..یه روزی میرسه که می بینی بزرگ شدی اما بچه گی نکردی...جوونیت در حال گذره اما جوونی نکردی...از نظر سنی رفتی تو یه مرحله دیگه اما از نظر روحی موندی تو مرحله قبلی...
و همین میشه که ادم لنگ میزنه تو ایجاد تغییرات متناسب تو زندگیش..همین میشه که....
بماند..کلی گویی کردم..خیلی وقته که ننوشتم از این دست مطالب رو..شایدم خودم رو داشتم باز خوانی میکردم...
-تا کی برای تجربه عاشقی زمان داریم؟
پی نوشت:
باور نـمی کنـم ...
خـالـق نظـم دانـه هـای انـار ،
زنـدگـی مـرا ...
بـی نظـم چیـده باشـد
نویسنده: م ر ل - دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391
یه عکس از طبیعت بهاری روستامون میذارم که همین جمعه گذشته گرفتم...

البته میدونم حجمش زیاده و به همین خاطر عذر خواهی می کنم ولی به نظرم می ارزه به دیدنش...
نویسنده: م ر ل - شنبه نهم اردیبهشت 1391
پیرو اون نکته ای که تو پست قبلیم بهش اشاره کرده بودم در مورد لزوم تجربه بهار توی فضای روستایی روز پنج شنبه کار تموم شده و نشده ماشین رو برداشتم و بی خیال ملاحظات اقتصادیش!! زدم به جاده.. به رسم اکثر اوقات که با ماشین خودم میرم کاشان و تنهام سر راه سری به حرم مقدس حضرت فاطمه معصومه زدم و جای همه دوستان خالی نماز رو اونجا خوندم و زیارتی کردم و راهی کاشان شدم..
خوبی روزهای این ور سال اینه که وقتی میرسی هنوز کلی از روز مونده و می تونی مثلا تو مراسم ترحیم یکی از همشهریها شرکت کنی و سری هم به مزار بزنی و فاتحه ای بخونی...
دقیقا می شد اردیبهشت رو نفس بکشی و حس کنی..هر نسیمی که از گوشه و کنار می وزید با خودش عطری داشت از بوی گندمزار گرفته تا طراوت بهاری درختها...الان فصل رویش شقایق های وحشی هم هست و هر گوشه و کناری می شد ردی ازشون ببینی با اون رنگ قرمز چشمگیرشون.. .چن تا عکس گرفتم که سعی می کنم در اولین فرصت بذارمشون اگه با این سرعت لاک پشتی اینترنت بشه...
با اینکه اولش قصد داشتم بمونم و صبح شنبه ای راه بیافتم اما حس کردم که توان رانندگی دارم اخر شبی و ساعت از ده هم گذشته بود که راه افتادم..رانندگی تو شب هم حس و حال خودش داره..من بودم و تنهایی و جاده...بگذریم..
یه نکته یادم اومد بگم..خب رانندگی کردن که باید ها و نباید های زیادی داره که اون رو همه کمابیش می دونیم اما یکی از اون نکاتی که تو رانندگی شب خیلی مهمه استفاده بجا و مناسب از نور بالا و پایینه..نور بالا درسته که میدان دید تو رو زیاد میکنه اما واقعا برای کسایی که از روبرو میان و کسایی که جلوت هستن زجر آوره..امشب که داشتم میومدم دیدم از اون دور نور بالای ماشین یک راننده محترم!! که پشت سر من بود واقعا داره دیدم رو کور میکنه...با اینکه فاصلش چند کیلومتری بود اما بدون توجه و با همون وضع داشت میومد..منم نه اینکه ادم عقده ای باشم اما دیدم بهترین کار اینه که مزه کارشو به خودش بچشونم..سرعتمو کم کردم و اجازه دادم ازم سبقت بگیره بعد به شیوه خودش با نور بالا چند کیلومتری مشایعتش کردم!!از قدیم گفتن چیزی که عوض داره گله نداره...نه؟؟
امیدوارم هفته خوبی باشه برای همه...منجمله خودم!
نویسنده: م ر ل - شنبه دوم اردیبهشت 1391
آب و هوای بهاری رو نمیشه از توی شهر حسش کرد..باید بری وسط دشت و صحرا و تو فضای آزاد.. باید تو یه جایی مث ده باشی تا بهار به همه روزنه های پوستت نفوذ کنه..مث همچین روزایی که دست و دل آسمون باز میشه و زمین مرده به قول خدا زنده میشه از باران رحمت الهی همه دونه هایی که تو دل خاک خوابیدن هم جرات پیدا می کنن که بودن رو هرچقد هم اندک تجربه کنن...
چقدر خاطره گذشته ها برام زنده شد...با اینکه فاصله مدرسه تا خونه ما که تقریبا جزو جنوبی ترین خونه های روستا بود و هنوزم هست زیاد نبود اما یه همچین روزهایی همیشه از میانبر وسط دشت و از روی جوی گذرها میرفتیم مدرسه و بر میگشتیم..توی راه هم هرچی که سعی می کردیم چشمها رو درویش کنیم و به چاقاله های در حال رشد درختها فکر نکنیم مگه میشد..از این ور هوس بود و تمنای کودکانه و از اون رو وجدان و شرعیات..
و مثل خیلی وقتها دیگه و مث خیلی های دیگه بیشتر وقتها این هوس بود که زورش می چربید به ندای وجدان و تحریم شرع...تو یه چشم بهم زدن به قول سهراب دست فواره ی خواهش می شد و بعدش..
و غالبا بعد از ارتکاب این بزه که تو مقایس بچگی برای خودش گناه کبیره ای بود وجدان درد میومد سراغمون و صدای عصبانی معاون مدرسه با اون قیافه همیشه عبوسش زنگ میزد تو گوشمون که میگفت بخاطر همین سر درختی ها هم اون دنیا خفتتون رو میگیرن و می برنتون جهنم!!بعدشم می نشستیم و با بچه ها حساب می کردیم که مثلا بابت هر دونه چاقاله چقد آتیش جهنم نصیبمونه!!
یادمه یکی از رویاهای ثابت دوران کودکیم این بود که دلم میخواست اینقد بارون بباره که ده به جای یه چشمه چن تا چشمه از گوشه و کنارش بزنه بیرون و بعدش بتونیم همه زمینها رو تا پای اون کوههای دور دست شخم بزنیم و بکاریم..
حالا که دارم فکر می کنم ومقایسه می کنم با آرزوی های بچه های امروزی می بینم اونروزا چقد آرزو های ما هم تولیدی و کوشش محور بوده!باور کنید هیچ وقت دلم نمیخواست که یهو دری از آسمون باز بشه و پول ازش بباره یا یکی از راه برسه و همه امکانات رو تو یه چشم بهم زدن برامون مهیا کنه!!به این میگن مناعت طبع روستایی!!
یه ایراد هم البته داشت این رویش های بهاری برای ما اونم سر برآوردن علف های هرز بود از گوشه و کنار زمینهای زراعیمون!از رشنیق و ملجه و گاسروج بگیر تا خلفه و کاسنی و موهد و علف تلخه و ده جور علف هرز دیگه که بی دعوت میومدن و عرصه رو بر کاشته های پر ازناز تنگ میکردن..مدام باید وجین میکردی زمین رو تا کار از دستت نگیره...
ولی این آب و هوا و سرسبزی بهاری یه عده دیگه رو خیلی کیفور می کرد اونهم گاوهای زبون بسته بابام بود که با ازدیاد رستنی جات به قول ما اخورشون خوش می شد و دلی از عزا در میاوردن..آخه این بیچارها هیچ وقت تغذیه درست و درمونی نداشتن..آخورشون همیشه عین جیب بابام خالی بود و هر کدوم از ما رو که میدیدن سر و صداشون بلند می شد از گرسنگی!نشون به اون نشون که حتی یه بار یه تکه شلنگ سبز رو یکیشون با خوراکی اشتباه گرفته بود و یکی دو مترش رو هم تناول کرده بود!!ولی این ایام که میشد همونها کارشون به جایی می رسید که دیگه به خوراکی هایی که براشون میاوردیم و براش تا چند صباح پیشتر همدیگرو لت و پار می کردن ناز می کردن و ازبین علفهای مختلف هم خوشمزه تر ها و نازک ترهاشو جدامیکردن..
بگذریم...برای چن لحظه نقبی زدم به گذشته ها..فروردین تموم شد..چقد بنظرم کند گذشت این دو هفته اخر فروردین به عکس اولش...دلم می خواد این آخر هفته رو حتما برم ده...
پی نوشت:
-گاهی اتفاقات به ظاهر کوچیک کلی واسه ادم شور و شادی ایجاد می کنن..عین دیروز که یه ساعت مچی که چندین سال پیش خواهرم واسم خریده بود و تو خونه خودش هم گمش کرده بودم از تو کیس کامپیوتر خونش پیدا شد!احتمالا یکی از جقله ها اونروز از طریقی نامعلوم ساعتو چپونده بود تو دل کامپیوتر..جایی که ذهن هیچ بنی بشری بهش قد نمیداد!!ولی حالا با پیدا شدنش یه حس شادی کودکانه ای برای چن لحظه درونم ایجاد شد..حسی که مدتها بود تجربش نکرده بودم...
نویسنده: م ر ل - سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391
دیروز اواسط روز بود که یه دفعه بخشنامه اومد و باجه عصر همه واحدها بجز چن تا شعبه کشیک برداشته شد و بلافاصله هم اجرایی شد..این یعنی این که ساعت دو درب های شعبه بسته می شه و ما نسبت به گذشته که ساعت چهار اتمام زمان سرویس دهی به مشتریان بود دو ساعت زودتر کارمون تموم میشه..
البته قبلا هم گفته می شد که باجه عصر باحضور نیمی از پرسنل شعبه باشه اما عملا امکانش وجود نداشت و همه می موندیم تو شعبه..خوب این تصمیم هم برای ما و هم برای بسیاری از مشتریهای شعبه غیر منتظره بود..هرچند که این ارزوی بسیاری از همکارها بود که بتونن یه مقدا زودتر به خونه برگردن و بتونن بیشتر به کارهای دیگه زندگیشون برسن اما طرف دیگه این موضوع تاثیر نامشخصیه که این کاهش ساعت کار روی میزان حقوق ما خواهد داشت که هنوز چیزی معلوم نیست و باید منتظر باشیم...البته تو این دو روزی که گذشته تونستم به خیلی از کارهام برسم و زمان و انرژِی کافی هم داشتم..از انرژِی این زمان اگه درست استفاده کنیم واقعا میشه بهره برداری های مطلوب زیادی کرد...
اتفاق دیگه ای که تو هفته گذشته افتاد ورود یه آقا کوچولو به جمع خانواده ما بود که با اومدن آقا پوریا تعداد نوه های خانواده به عدد نه رسید وداداش امیر هم به قول معروف جنسش جور شد(یه دختر و یه پسر)....داشتم به این فکر می کردم که تعداد خیلی کمی از بچه های این نسل تعدد داشتن خواهر و برادر اونجور که من و امثال من تجربه کردیم رو تجربه خواهند کرد..هر چند که شلوغ بودن خانواده- حالا جدای از تاثیری که روی کل اجتماع از نظر افزایش جمعیت داره-در بسیاری از موارد باعث مشکلات و بویژه کم وکاستی های زیادی میشه اما در طرف دیگه خودش هم خالی از لطف نیست..مخصوصا تو مواقعی که به کمک احتیاج داری و میدونی چندین تکیه گاه برات وجود داره...
شاید این تک و یا دوفرزندی شدن خانواده ها و حساسیت های فراوان پدر و مادر ها روی بچه هاشون یه آسیب جدی دیگه هم در خودش داشته باشه که اون می تونه نازپرورده شدن بچه های این نسل باشه...کسی چه میدونه..
نمیدونم چرا خیلی خودم رو سانسور می کنم تو نوشتن اینجا..شاید یه دلیلش بعضی از اظهار نظر های دوستانه که انتقاد می کنن از سبک و سیاق معترض و گه گاه منفی نوشته هام و یه دلیل دیگش زیادتر شدن خواننده هاییه که تو دنیای حقیقی منو از نزدیک می شناسن...
-تو مسابقه ی زندگی گل زدن هنر نیست..گل شدن هنره...
نویسنده: م ر ل - چهارشنبه نهم فروردین 1391
خوب از روز سه شنبه این هفته سال کاری جدید من رسما شروع شد..چون با اجازتون سه روز اول هفته رو مرخصی بودم...
تعطیلات نوروزی رو توی ده بودم کنار خانواده..این دور هم بودن بیشتر از هر چیزی برای من لذت بخشه خصوصا که شرایط جوری که تو بقیه ایام سال کمتر پیش میاد که بتونیم با سایر اعضای خانواده خونه پدری جمع بشیم...
طبق عادت مرسوم همه ساله بعد از تعطیلات نوروزی چند روز کاری بسیار شلوغ رو پیش رو داریم..این چند روز که شهر حسابی خلوت بود و خبری از اون شلوغی و ترافیک همیشگی نبود...این روزا تهران میشه یه شهر رویایی!!ا
امیدوارم که سال نو برای همه دوستان دنیای مجازی و حقیقی سالی توام با موفقیت و سلامتی و بهروزی باشه.. به طور اخص برای همکارهای مثل خودم یعنی متصدی های عزیز آرزوی سالی بدون کسری صندوق رو دارم!!ملتمس دعا...ادامه تعطیلات خوش بگذره...
نویسنده: م ر ل - یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390
و بالاخره اسفند ماه تمام شد...با هر مشقتی بود این چند روز اخر رو سپری کردیم و صد هزار مرتبه شکر خدا که مشکل و کسری خاصی پیش نیومد...
البته هنوز که تو شعبه ایم و مشغول کارهای اخر سال...
اگر فرصتی دست داد قبل از اینکه راهی کاشان بشم دوست دارم بنویسم و اگر نشد از همین جا سال نو رو به همه دوستان دنیای مجازی تبریک عرض می کنم و برای همه سال خوب وخوش و بهاری توام با رویش جوانه های امید و دلخوشی رو ارزو میکنم..
ما رو از دعای خیرتون فراموش نکنید...
نویسنده: م ر ل - یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390
هر چند که کمتر از ده روز دیگه به پایان سال نود مونده اما این چند روز تا بیاد و سپری بشه نفسی از ما گرفته می شه...این هفته یک ساعت هم به ساعت کاری ما افزوده شده و عملا تا برسی خونه تنها کار مفیدی که میشه انجام داد خوابیدنه!!
حالا تصورش رو بکنید جایی مثل شعبه ما که جمع کثیری از سالمندان محترم مستمری بگیر رو داره که گویا نشستن تو صف بانک براشون به نوعی گذران اوقات فراغت!!هم محسوب میشه و بنا به دلایل کاملا فنی(من که سواد ندارم!!)توان استفاده از دستگاه خود پرداز رو هم ندارن برای انجام عملیات مالیشون چه اتفاقی میافته وقتی تو یه تاریخ یارانه ها واریز میشه تو یه تاریخ عیدی ها و نهایتا تو چند روز آینده هم حقوقشون!!
البته من که دیگه یه جورایی عادت کردم و اصلا راستش رو بخوایید روزهایی که یه کم خلوت تره سرمون حس می کنم یه چیزی گم کردم..شخصا از اینکه بتونم در طول روز کار افراد بیشتری رو راه بندازم خوشحال ترم اما از طرف دیگه ناراحت می شم وقتی می بینم طرف ساعت نه و نیم شماره گرفته نزدیکیهای دوازده می شه نوبتش...
امروز البته یه اتفاق دیگه هم افتاد سر کار که برای چندمین بار نشون داد که چقدر ما بایداز هر عملی که سر کار تمرکزمون رو هم به هم میزنه دوری کنیم..در حالی که داشتم پول یه بنده خدایی رو میشمردم طرف اومد بالا سر باجه ی من و سر یه موضوعی منو به حرف گرفت..منم اینقد ذهنم مشغول شد که نگاه نکردم مبلغ دریافتی من با فیش طرف صد تومن اختلاف داره..حالا خوبه ترکیب پولش رو نوشته بودم وگرنه عمرا پیداش نمی کردم..حالا تماس هم باهاش گرفتیم مگه قبول می کنه که کم بوده پولش با هزار یا علی مدد و بحث های اخلاقی و فلسفی ازش گرفتیم پول رو..حالا شانس اوردم مشتری شعبه خودمونه و کارش گیره و گرنه عمرا میشد چیزی ازش بگیری...
آخر هفته ای که گذشت با ماشین خودم و تنهایی رفتم کاشان...سر راه طبق معمول وقتهایی که خودم تنها هستم جاتون خالی رفتم قم زیارتی کردم و صبح شنبه هم راه افتادم...روز جمعه بعد از مدتها برای زمانی هر چند کوتاه دوباره بیل دست گرفتم و یه مقدار رفتم کمک اخوی که داشت باغش رو ابیاری میکرد.. جریان آب وقتی رو زمین تشنه جاری میشه و انو سیراب می کنه به ادم حس خوشایندی میده..هر چند که امسال با وجود بارندگی های خوبی که تو سایر نقاط کشور شد همچنان آسمون به منطقه ما بخیل بوده و تا الان که وضع اب خصوصا برای کشاورزی تعریفی نداره...
پی نوشت:
آخه من موندم این موتورهای جستجو واسه چی وقتی طرف عبارت ((داستانی از ))هر چیزی موبوط و نامربوط و اخلاقی و غیر اخلاقی رو دنبال می کنه میفرستنش تو وبلاگ من!!یه کم هوشمندانه تر عمل کنن مشتری خودشون هم راضی تر میشه ها!!
بعدتر نوشت:تصادف کردیم همین صبحیه..البته خدا رو شکر خودم مشکلی ندارم ولی حال اساسی به جلوی ماشین داده شده...
نویسنده: م ر ل - سه شنبه شانزدهم اسفند 1390
امروز واقعا خسته کننده بود..ولی برعکس همیشه نه سرکار بلکه تو خونه.... -آدم بعضی وقتها از زور خستگی نمیتونه بخوابه!
-سپاس بی منتها خدایی را که مرغ را امر به تخم گذاردن نمود....و انسان را نیمرو ساختن از آن تخم آموخت..تا هیچ مجردی سر گرسنه بر بالین نگذارد!!
نویسنده: م ر ل - چهارشنبه دهم اسفند 1390
اینم یکی از اتفاق هاییه که فک کنم یک بار محض تنوع تجربش می کنم...با سعید همکارم اومدیم ورزشگاه ازادی تشویق تیم ملی..
جالبه..فعلا که گل دوم رو زدیم تا اخرش چی بشه
نویسنده: م ر ل - شنبه ششم اسفند 1390
چن روزیه که نمی تونم از خونه متصل بشم به نت..اینقد که عادت کردم به نوشتن این چن وقته یه مدت که نمی نویسم انگار گم کرده ای دارم..کلی حرف دارم واسه نوشتن..
اسفند ماه و روزهای شلوغ و پر کارش از راه رسید..تا این ماه تموم بشه یه پوستی می ندازیم ما...چقد زود سال نود به ایستگاه اخر رسید..
ظاهرا نمره بیست و نه بیست و پنج صدم۲۵/۲۹ از سی رو رئیس برای ارزشیابی برام در نظر گرفته که نمره خوبیه واز این بابت خوشحالم چون نگران بودم به خاطر بعضی مسائل که پیش اومده بود نسبت به سال گذشته کمتر بشه نمرم...
نویسنده: م ر ل - دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390
ظاهرا بخشنامه اومده که چهار روزاول عید یه تحویلدار باید حضور داشته باشه و بیاد شعبه به دستگاه خوپرداز سرکشی کنه..از الان تو شعبه بحثه که کدوم یکی از بچه ها بمونه..خیلی ضد حاله خداییش...
-بالاخره بعد دو سه روز که جی میل باز نمیشد امروز جشممون به جمالش روشن شد..دست مخابرات و سایر مسئولین درد نکنه واقعا با این زحماتی که میکشن....
-دیروز رفتم تو کتابخونه ی اونور خیابون فرم عضویت پرکردم..دنبال یه سری کتاب بودم در زمینه کامپیوتر..رفتم لیست کتابهاشو نگاه میکنم می بینم اصلا سرفصلی به نام کامپوتر تو کتابهاش نداره!!یکی دو تا کتاب مربوط به چن تا نرم افزار توشه اونم تو ردیف کتابهای علوم کاربردی..همین..واقعا بابت اون حق عضویت پنج هزار تومنی که دادم متاسف شدم....
-این قرص های معده ای که دکتر بهم داده هر چند خیلی خوبه ولی حس می کنم یه جورایی وابسته شدم بهش و حتما باید در طول روز مصرف کنم وگرنه معدم میریزه بهم..قبلا اینجوری نبودم...
پی نوشت:
آمار های وبلاگم رو که میدیم چن تا چیز برام جالب بود.عباراتی که باعث شده بود کاربران از موتورهای جستجو وارد وبلاگم بشن بیشتر مربوط می شد به پادگان های محل خدمتم و بعد عکس و مطلبی که راجع به قالی نوشته بودم و بعد از اون چن تا شعری که گذاشتم و جدیدا یه جستجوی غیر اخلاقی!! که روم به دیوار نمیدونم چرا گوگل میفرستدشون این طرف!!
الانم باز یکی از عکسایی رو که از قالی مادر گرفته بودم قبلا و خودمم گذاشتمش زمینه گوشیم اینجا میذارم شاید جالب باشه ....
البته یه کم حجمش زیاده و به همین خاطر عذر خواهی می کنم نخواستم کم کنم حجمشو...

..
نویسنده: م ر ل - شنبه بیست و دوم بهمن 1390
کاشان بودم این دو روز طبق معمول ایام تعطیل...روز چهارشنبه و پنج شنبه ای که واقعا کلافمون کرد شلوغی..جالبه از خیلی از همکارا تو شعب دیگه که میپرسم به این حد ازدحام و شلوغی ندارن موقع واریز یارانه ها این از محسنات بی نظیر شعبه ماست...سعید هم که مرخصی بود دیگه بدتر...
-روز جمعه ای یه سر پدر و مادر و برداشتم و رفتیم تا زیارت حضرت سلطانعلی فرزند امام محمد باقر معروف به مشهد اردهال که چند کیلومتری با ده ما فاصله داره..نماز ظهر و عصر رو اونجا خوندیم..
- علی رغم مخالفت های ما باز هم مادر یه قالی دیگه برپا کرد..من نمیدونم تو این یکی دو هفته کی کاراشو انجام داد و سرپاش کرد که یه مقداریش رو هم بافته بود...خودش که میگه هیچ سرگرمی دیگه ای نداره که تو روز تنهاییش رو باهاش پر کنه...
-خواستم دو سه تا عکس بذارم که هر کار کردم نشد..بعدا دوباره امتحان میکنم...
نویسنده: م ر ل - پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390
بالاخره یه روز تو یکی از صفحه های تقویم مینویسند:((تعطیل٬روز ظهور حضرت مهدی))
اگر شما بودید و ما نبودیم از طرف ما خاک پای آقا را سرمه چشم کنید...
هزار و صد وهفتاد و چهارمین سالروز امامت حضرت مهدی (عج)مبارک.....
پی نوشت:
پیامکی زیبا بود که یه عزیزامشب برام فرستاد..حیفم اومد ننویسمش اینجا..
-؟؟
نویسنده: م ر ل - یکشنبه نهم بهمن 1390
-ظاهرا تب سکه داره فروکش میکنه..یکی دو روزی واقعا بریدیم بس که پول شمردیم..من نمیدونم سر و کله این همه نقدینگی از کجا پیدا شد ظرف یکی دو روز...
-قرار دادن تعیین نرخ سود در اختیار خود بانکها هم فکر نمی کنم راه حل درست و مناسبی باشه..خود این مساله باعث بوجود اومدن یه جو رقابت ناسالم میشه..هنوز هیچی نشده یکی از بانکها شروع کرده تبلیغ سود ۲۵درصدیش رو...
-وارد ششمین سال کاری شدم...
-از قرار معلوم کارمند خوب به کسی اطلاق میشه که در مقابل هیچ ضعف و نقصان و عدم مساواتی لب به اعتراض باز نکنه...اگه اعتراض کنی میشی ادم بده اگرم ساکت بخوای بشینی که همه جوره بهت فشار میاد..خودم پیش بینی می کنم اعتراض های مکررم نتیجش رو تو نمره ارزشیابیم احتمالا نشون بده...
-امشب رفته بودم برای خرید توی یکی از خیابونها داشتم قدم میزدم.نکته ای که توجهم رو جلب کرد و یه جورایی حس بدی به ادم منتقل میکرد برچسب های جلوی بعضی ازمغازه ها بود که حتما شما هم دیدید((این مکان مجهز به دوربین مدار بسته می باشد))..چقدر هم تعدادش در حال افزایشه..و این اصلا معنای خوبی نداره..یه زنگ خطره...
-گاهی وقتها حس ادم هم خیلی بیراه نمیره ..مثل یه بنده خدایی که هر روز تو شعبه می بینیش و علی رغم سن زیاد و گرم گرفتن ها و خوش و بشی که میکنه ته دلت حس خوبی بهش نداری و اتفاقی یه مشتری دیگه که میشناسدش میاد پشت باجت و برات تعریف می کنه که این فرد کلاهبرداری بوده که دومی نداشته یه زمان تو محل..از اون دسته که ((فی الجمله نماند از معاصی منکری که نکرد))...
-دارن دوربین های مدار بسته شعبه رو هم نصب میکنن..این مورد بر عکس موارد بالایی اصلا حس بدی فک نکنم داشته باشه!!وقتی میگم که شعبه ما دوربین نداره خیلی از دوستا و آشناها تعجب میکنن!!شاید وجودش تواین یک دو ساله میتونست کمک خیلی زیادی بکنه به پیدا کردن پولهایی که به باد فنا دادیم.....
-علاوه بر پولهایی دریافتی که معمولا ترکیبش رو یه گوشه فیش مینوشتم الان چن وقته پرداختی ها رو هم حتی الامکان دقیق مینویسم.روش خوبیه چن وقت پیش صد تومن رو بهم برگردوند...
-این سرعت و قطع وصل شدن های اینترنت خصوصا از نوع دایل اپش(شرمنده معادلی براش سراغ نداشتم)واقعا حرص ادم رو در میاره...مخصوصا وقتی مشغول یه گفت و گوی مجازی هستی..حالا خوبه دو سه تا کشور مثل موریتانی و موزابیک هستن که پایین تر از ما قرار بگیرن از نظر سرعت و کیفیت اینترنت تو دنیا..من که فکر میکنم یه عزم ملی برای عدم بهبود این مساله وجود داره بین مسئولین امر
نویسنده: م ر ل - چهارشنبه پنجم بهمن 1390
پرهای زمزمه
مانده تا برف زمين آب شود.
مانده تا بسته شود اين همه نيلوفر وارونه چتر.
ناتمام است درخت.
زير برف است تمناي شنا كردن كاغذ در باد
و فروغ تر چشم حشرات
و طلوع سر غوك از افق درك حيات.
مانده تا سيني ما پر شود از صحبت سنبوسه و عيد.
در هوايي كه نه افزايش يك ساقه طنيني دارد
و نه آواز پري مي رسد از روزن منظومه برف
تشنه زمزمه ام.
مانده تا مرغ سرچينه هذياني اسفند صدا بردارد.
پس چه بايد بكنم
من كه در لخت ترين موسم بي چهچه سال
تشنه زمزمه ام؟
بهتر آن است كه برخيزيم
رنگ را بردارم
روي تنهايي خود نقشه مرغي بكشم.
سهراب٬حجم سبز
-پی نوشت:فکر کنم این شعر رو سهراب دقیقا تو یه همچین روزهایی گفته..سرد و برفی..قراره از روز پنجشنبه دوباره بارش داشته باشیم.
-دو روز دیگه مونده تا پنجمین سال کاری من تموم بشه.کمی کمتر از سه سال تو شعبه قبلی و کمی بیشتر از دوسال تو این شعبه.البته پنج سال در قیاس با سالهای خدمتی ما یک مقدمه محسوب میشه ولی همین مقدمه هم تا بخواد سپری بشه کلی توان از ادم میگیره..
-ظاهرا با این وضعیت سکه و ارز گفته شده که دیگه از طریق رسانه های رسمی قیمت ها اعلام نشه..هنوز هم از گوشه و کنار میشنویم که این قیمت ها حبابه و مهم نیست و سکه و ارز که نون شب نیست و..غیره.
حالا واسه من سواله که این حبابه چقدر ظرفیت باد شدن و بزرگ شدن داره؟این که دیگه از بالون هم گذشت!!کی این ظرفیت رو واسه این حبابه ایجاد کرده که بتونه اینقد بزرگ بشه؟ضمنا تجربه این چند ساله نشون داده که ممکنه از یه جایی رشد این جباب متوقف بشه و حتی کمی از حجمشم کاسته بشه اما تا حد زیادی هم این افزایش قیمت تثبیت میشه.
-حالا تو این وضعیت در هم بر هم سکه یکی از بجه های محل که چند وقتی با همسرش مشکل دارن با شکایت همسرش مبنی بر گرفتن مهریه روانه زندان شد!فک کنم تو همین چن روزه بیشتر از سی چهل میلیون به بدهیش افزوده شده!!زهی خوشبختی!!
-فردا حتما روز شلوغیه.یکی از بچه ها هم که مرخصیه دیگه بدتر..
-تو این دوتا شعبه ای که کار کردم خیری از سیستم تهویه اش ندیدم!!تا تابستون بود عرق می ریختیم و حالا که سیاه زمستونه باید پشت باجه بلرزیم از سرما..حالا که دیگه با بالا رقتن قیمت گاز رئیس زورش میاد دمای سیستم گرمایش رو یه کم زیاد کنه...
-تا یه کم هوا سرد میشه دوباره مریضی میاد سراغم و مدام در حال سرفه ام..حالا نمیدونم من ضعیف شده بدنم یا ویرسها اپ دیت و گردن کلفت تر شده اند یا هردو!مسلم هیچ کدام نیست تو گزینه ها!!
-بد قولی کردی!ناراحتم
نویسنده: م ر ل - جمعه سی ام دی 1390
نشد که چیزی بنویسم.بعضی وقتها بد جور دست و دل به نوشتن نمیره...
-دنیای فانتزی بعضی فیلمها رو خیلی دوست دارم...همه چی توش بسرعت تغییر می کنه از جمله ادمهاش..خوب و بد ها رو از رو قیافه هاشون حتی می شه شناخت.کلا همه چیز توش دست یافتنی و امکانپذیره...
پی نوشت:
منتظر بودم..نیومدید....
نویسنده: م ر ل - پنجشنبه بیست و دوم دی 1390
خیلی بد حسیه وقتی کلی مطلب نوشتی و میخوای آپ کنی یه دفعه سیستم به علت نقص فنی خاموش بشه و همه تراوشات ذهنت به باد بره...اونم اخر شبه که دیگه حس بازیابیشم نیست..
بگذریم..یادم اومد که دیروز سالروز قتل یکی از معدود مردان باکفایت تاریخ ایران امیر کبیر بوده...واقعه اسفناکی از بخت بد تو شهر ما هم اتفاق افتاده!!البته تو اون دوره ظاهرا کاشان محلی بوده که مغضوبین خاندان بی لیاقت و بی کفایت قاجار رو اونجا میفرستادن....همه ما با خودمون فکر میکنیم که اگه امیر کبیر در مصدر ریاست خودش مونده بود چه ها که نمیشد و چه پیشرفتهایی که اتفاق نمیافتاد..
امیر کبیر رو میرزا آقاخان نوری با دسیسه چینی برکنار کرد..کسی که شاید تنها هنرش چرب زبانی و چاپلوس مسلکیش بود که حتما خوشایند شاه جوان و اطرافیانش واقع شده بوده است...
فقط امیدوارم که امیر کبیرهای این دوران کنار گود نمونده باشن و میرزا اقاخان های دعا گو در مصدر کار نباشن...
این هفته سر دو تا موضوع بی اهمیت بهم گیر دادن که یه جورایی حالم رو گرفت...شایدم خیلی مهم نبودن اما واسه منی که از روز اول مجالی برای خرده گرفتن و اشکال تراشی کمتر برای کسی باقی گذاشتم اصلا خوشایند نبود...
اربعین حسینی هم از راه رسید..التماس دعا...
نویسنده: م ر ل - چهارشنبه چهاردهم دی 1390
بحمد الله و المنه دوباره یارانه ها واریز شد و روزهای یارانه ای ما اغاز شد..خیلی حس بدی به ادم دست میده وقتی اول صبح مردم رو میبینی پشت در که منتظر شروع کار و حمله به سمت داخل هستن!!
خوب شاید دانسته های ما برای ارزیابی اونچه که در بطن اقتصاد کشور بعد از اصلاحات اقتصادی داره رخ میده کم باشه اما بعضی خروجی هایی که این روزها شاهدش هستیم مثل نوسانات شدید بازار سکه و ارز مسلما نشانه های خوبی نیستن..
نقدینگی های سرگردان وقتی محل مناسب و سود اوری برای خودشون پیدا نکنن هرروز به طرفی روان می شن و به سمت هر چی که سرازیر بشن روند طبیعیش رو مختل می کنن...حالا اگه درصد قابل توجه دلال جماعت موج سوار از آب کره بگیر رو فاکتور بگیریم خیلی هم هستن که واقعا منبع درآمدی مناسبی ندارن و به عبارت دیگه تو چرخه اقتصاد کشور نتونستن جایی رو واسه امرار معاش پیدا کنن و بالاجبار واسه واریز یارانه ها اینطور روز شماری می کنن یا ساعتها از وقتشون رو تو صف ارز و سکه می گذرونن به امیدکسب درامد...البته میدونم بیان این داستان خیلی تکراری شده ولی جالبش اینجاست که هنوز هم تکذیب میشه..
گاهی وقتها اینقد از بعضی مسائل سرکار به ستوه میام که دلم میخواد برگردم عقب و دوباره یونیفرم ارتش رو تنم کنم و بوسه بزنم به قبضه اسلحه اش که سر و کله زدن با ادمها کار بسیار صعب تر و دشوار تری بنظر میرسه!!
پی نوشت:تا حالا شده پیامکی رو ارسال کنید و تاییدش هم بیاد اما بدست طرف نرسیده باشه؟ادم دیگه به چی اعتماد کنه؟حالا از سرعت انتقالش بگذریم که مثلاهمکارم پیامک میده که رسیدم سر خیابونتون و منتظرتم و تازه بعد از اینکه همدیگرو می بینید و میرسید سر کار بدستت میرسه!!