حرف چندانی ندارم برای گفتن...و چون از ابتدا تصمیم داشتم که در دنیای نت وارد مسائل سیاسی نشوم هیچ اظهار نظری در مورد مسائل این یکی دو هفته نمی کنم...به قدر کافی جنجال انتخابات دنیای نت را هم شلوغ کرده بود...
پی نوشت:
1-هر چند که هیچ ربطی ندارد..اما نمی دانم چرا این حس ناخنک زدن به غذا
هنوز همراه من است.. ..حتی حالاکه خودم برای خودم آشپزی می کنم!تا بخواهد
غذا جا بیافتند آنقدر به آن ناخنک می زنم که وقتی غذا حاضر شد دیگر هیچ
اشتهایی ندارم!!!!!
2-اصطلاحی هست بین همکارها که می گویند هیچ کس نرفته که بهتر از او
بیاید...شاید این مساله در مورد رئیس ما-همانطور که در مورد معاون صدق
کرد-به واقعیت بپیوندد.چند وقت است که یکی از همکارها را به طور موقت به
جای او فرستاده اند و معلوم نیست که آیا جایگزین او بشود یا نه.قبل از این
هم حرف و حدیث هایی در مورد او شنیده بودم که طی این چند روز همه شواهد و
قرائن موید آن است.مختصرااین طور بگویم در زندگی شخصی او خانم(یا
خانمها؟؟!!)ی دیگری غیر از همسرش هم حضور دارند و او با آغوشی کاملا باز
از هر رابطه جدیدی استقبال می کند...زندگی شخصی همکارها تا زمانی که روی
نحوه عملکرد آنها در محیط کار تاثیر آشکاری نگذارد حداقل برای من چندان
مهم نیست..اما در مورد این فرد به نظر می رسد که این روابط غیر متعارف تا
حد زیادی فکر و ذکر او را به خودش مشغول کرده و این چند روز که 80 درصد
ساعت کاری را یا مشغول صحبت با تلفن است یا غرق در تفکر...دیر می آید و
زود می رود..امیدوارم که قرار نباشد با هم همکار شویم چون مطمئنم خیلی نمی
توانم در مقابل چنین فردی صبور باشم...شما هم دعا کنید که حداقل این آقا
جانشین رئیس نشود.
من معتقدم که زندگی هر کس در هر موقعیتی که قرار دارد در جای خود شنیدنی و خواندنی است و بدون شک هر یک از ما در زندگی خود با موقعیت ها و رویدادهایی روبرو می شویم که شاید مانند آن را در هیچ جای دیگری نخوانده و نشنیده ایم .))
قصد آن ندارم که سفره دل را باز کنم وزبان به شکایت از پدر باز کنم...اما ضعف های شخصیتی او،نگرش نادرست به مسائل زندگی،عدم توانایی درک صحیح شرایط زمان در ادوار مختلف و گوناگون زندگی و بدتر از همه فقری که همواره سایه شومش بر زندگی ما سنگینی می کرد باعث شد تا مادر،همواره با کوهی از مشکلات و سختی هایی دست به گریبان باشد که بدون شک ده ها مرد کارآموزده هم از تحمل آن عاجز بوده و هستند....او برای من اسوه فداکاری و گذشت و محبت است...و هرگز کلام و نوشتار من توان بیان گوشه ای از زحماتش را ندارد.... مادرم!روزت مبارک....
پی نوشت:اخوی مطلبی زیبا نوشته بود در رثای مادر که حیفم آمد اینجا نقلش نکنم:
در قاموس خلقت تنها واژه ای که عشق و ایثار و فداکاری و محبت را
توامان یدک میکشد فقط و فقط ((( مادر ))) است و این واژه مقدس
برای هر کس تداعی کننده معانی خاص و گاها " غریبی است که از
یک شهید تا یک قدیس در نوسان است ............
اما در زندگی من مادر غمنامه ای هزار فصل است که فداکاری هزار
پطرس دیباچه انرا نمی نگارد................و پوریای ولی باید ۹۹۹بار دیگر
عالما" عامدا" کمر بر خاک فروتنی بساید تا لیاقت ثبت در پاورقی انرا
بدست اورد.......اضطراب دهقان فداکارتنها واگویه یکلحظه ازنگرانیهای
روزمره اوست............وپیکان ارش کمانگیر را بفراسوی دشت
سینه و دریای دلش نای پیمایش نیست..........گرز اهنین حوادث در
دستان رستم زمان بر پیکر اراده پولادینش کارگر نیست ..............
او سیمرغ است و قله نشین قاف عشق ...........وققنوس است ...
وققنوس وار تن بر اتش میگدازدتا ............اه ........
شاید شما هم برایتان جالب باشددنیای مجازی برادر من...
ششم خرداد ماه سال 1362،من هم یکی از آن نمی دانم چند نوزادی بودم که در بیمارستان دکترشبیه خوانی کاشان،به جمعیت جهان افزوده شدند!بدون شک مادرم تا آنزمان انقدر در این زمینه صاحب تجربه شده بود که هفتمین فرزند را با حداقل استرس به دنیا بیاورد و شاید به اعتبار همین تجربه بوده است که پدرم نه در طی دو سه روزی که او در بیمارستان بود و نه برای ترخیص همسر و نورسیده اش،به خود حتی زحمت نداده که از روستا به شهر بیاید....مطمئنم که پدرم در آن روزها،مثل اکثر دوران زندگی،بیش از آن که به محصولات انسانی اش بیاندیشد دلنگران محصولات کشاورزی اش بوده!!!
روز بعد،یعنی هفتم خرداد ماه،ساده تر آنچه که فکرش را بکنی،مادر،ششمین پسر خود را در آغوش می گیرد و با کمک مادر بزرگ،با یکی از همان مینی بوس های پر سر و صدا و رنگ و رو رفته که مسیر بیست و چند کیلومتری ده تا شهر را نزدیک به یک ساعت طی می کنند به سر خانه و زندگی اش برمی گرددو داستان یک زندگی آغاز می شود...تنها نکته ی خاصی که از یکی دو سال اغازین زندگی من در ذهن مادر باقی مانده،سکوتی است که همراه بیشتر لحظات من بوده است..سکوتی که حتی گاه گاه مادر را هم دلتنگ شنیدن صدای گریه نوزادش می کرده و برخی را دلواپس سلامت آخرین فرزند...
پی نوشت:امروز با رسیدن حکم جابه جایی رئیس،همه شایعه ها و شنیده ها به
واقعیت پیوست.دوران یک همکاری دیگر دارد به پایان می رسد.او روی هم رفته
برای من به عنوان اولین رئیسدوران کاری،مرد خوبی بود...با وجود همه ضعفهایی که داشت،نمی توانم محاسن اخلاقی اش را نادیده بگذارم..
او هم همانند من یک روستایی زاده ی شهرستانی است و به همین خاطر،برخی از
حرفها و حس های همدیگر را خیلی خوب می فهمیدیم...با وجود اینکه بعضی روزها
واقعا از برخی سهل انگاریهایش کفری می شدم،اما او همواره نسبت به من صبور
بود...البته این جابه جایی ممکن است چندی به طول بیانجامد اما به طور حتم
انجام خواهد شد. امیدوارم که در شعبه جدیدش موفق باشد.حالا همه ما منتظریم
تا رئیس جدید از راه برسد که از قرار معلوم هنوز انتخاب نشده....
-راستش اصلا تصورش را هم نمی کردم،نمی دانم چرا.اما چند روز پیش خبر دار شدم که من دارم دایی می شوم! الان نزدیک به دو ماه است که از این موضوع میگذرد...خواهرم بنا به گفته خودش دادرد روزهای سختی را پشت سر می گذارد....این روزها همواره دارم به او فکر می کنم...برایش دعا کنید...
اما آنچه که از همه بیشتر توجه مرا جلب کرد صفحه دوم شناسنامه
بود...جایی که در آن همه 12ردیف نام فرزندبا کلکسیونی از اسامی پر شده بود
و جالبتر آنکه همه این 12ردیف در مدتی کمتر از بیست سال!!یعنی دقیقا 19سال
پر شده بود...او در تمامی سالهای فرد بین 1345تا 1364یک نورسیده داشت!!!
نا خواسته دلم به حال همسر بیچاره اش سوخت...تصورش هم سخت است...او همواره
در حالی که فرزندی شیرخوارداشته کمابیش در حال حمل جنینی دیگر بوده....و
تازه مگر یک حقوق بگیر کم سواد اداره راه آهن چقدر درآمد داشته..او مسلما
این دوجین فرزند را با تنگدستی و خون دل بزرگ کرده است....در دل خسته نباشیدی بلند بالا گفتم به این دو دهه تلاش و زایندگی!!!!!
...این روزها بد جور کلافه می شوم از دست رئیس و معاون و شرایط نامتقارن موجود....در حالی که کم کم همه چیز دارد به سیستم متمرکز منتقل می شود این دو هنوز هم نتوانسته اند مقدماتی ساده ازنرم افزار این سیستم را فرا بگیرند...معاون که خودش را به طور کلی از فراگرفتن راحت کرده و رئیس هم که تا به حال نشده که برای انجام یک تراکنش ساده من و یا همکارم را در حالی که مشتری بالای سر ما ایستاده سر میز خود نکشاند...اما باز هم گلی به گوشه جمال او..باز در صدد یادگیری است....
از سوی دیگر سیستم استعلام تعهدات و چکهای برگشتی هم که سابقا به صورت کتبی انجام می شد چند وقتی است که الکترونیک شده و این در حالی است که رئیس تازه بعد از چند هفته مقدمات کار کردن با مرورگر و باز کردن سایت استعلام را بلد شده...انصافا هم برخی از کارها در توانش نیست...چشمان ضعیف او که به فونت نستا درشت نرم افزار شعبه عادت کرده قادر نیست نوشته های به قول خودش ظریف و قلمی موجود در مرورگر را بخواند...دیروز مرا صدا زد و گفت چرا هر کار می کنم این قسمت باز نمی شود..وقتی به نحوه کارش دقت کردم دیدم با موس که کار می کند دستش می لرزد و نمی تواند به خوبی روی لینک مورد نظرش کلیک کند...حالا این استعلام هم برای من شده نور علی نور...آخر وقت و بعد از تمام شدن همه کارها باید بنشینم و استعلام تایپ کنم واز گزارش های آن چاپ بگیرم.....
پی نوشت:دراین چند روزی که گذشت این معنا را با همه وجودم درک کردم:
به جان زنده دلان سعدیا که ملک وجود
نیارزد آنکه دلی را ز خود بیازاری.....
اگر نمی نویسم دلیلی بر آن نیست که حرفی برای گفتن ندارم،برعکس پرم از حرفهای گفتنی اما ...
شاید هم نوشتم.چند روزی می شود که یک بغض عجیب گلویم را می فشارد....شاید امشب بالاخره توانستم با خودم خلوت کنم و عمق روانم را واکاوی کنم....
پی نوشت: در ادامه اعتراضی نوشته بودم بلند بالا.....اما به نظرم نوشتنش سودی نداشت....حذفش کردم....
و عکس این موضوع به نظر من کابوسی هولناک است.وقتی که می بینی بیشتر اطرافیانت هر کدام مثل یک کلاف سر در گم اند در جاده ی زندگی،و تزلزل در شخصیتشان موج می زند....این مساله در دراز مدت ممکن است تو را هم مردابی کند....و این هم یکی دیگر از مشغله های فکری من شده است در محیط کار....
((رفته بودم سر حوض
تا ببينم شايد ، عكس تنهايي خود را در آب ،
آب در حوض نبود .
ماهيان مي گفتند:
"هيچ تقصير درختان نيست."
ظهر دم كرده تابستان بود ،
پسر روشن آب ، لب پاشويه نشست
و عقاب خورشيد ، آمد او را به هوا برد كه برد.
به درك راه نبرديم به اكسيژن آب.
برق از پولك ما رفت كه رفت.
ولي آن نور درشت ،
عكس آن ميخك قرمز در آب
كه اگر باد مي آمد دل او ، پشت چين هاي تغافل مي زد،
چشم ما بود.
روزني بود به اقرار بهشت.
تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي ، همت كن
و بگو ماهي ها ، حوضشان بي آب است.
باد مي رفت به سر وقت چنار.
من به سر وقت خدا مي رفتم.
شعری زیبا بود از شاعر همشهری سهراب... گفتم شاید برای دلگیری عصر جمعه بدنباشد آپ یک شعر
اگر من نمی توانم خودم را با ضرباهنگ زندگی همگام کنم..اگر هنوز نمی توانم بسیاری از مسائل روزمره و پیش پا افتاده را برای خودم حل کنم...اگر هنوز در برخی زمینه ها به شدت کمبود اعتماد به نفس و تجربه دارم...و صدها اما و اگر دیگر ،همه اینها برای من نشان از عدم کارایی مدل ذهنی من برای زندگی دارد....احساس می کنم که روزمرگیها همانند رشته های یک پیله دارد روح مرا احاطه می کند...امیدوارم که عاقبت این پیله برای روح من رهایی و پرواز باشد نه مرگ و خفگی....
پی نوشت:می دانستم که این زنگ زدن ها و رفت آمد های او به محل کار من و این دوستی برای آشنایی خانوادگی نیم بندی که ما با او و خانواده اش داریم کمی غیر متعارف است...و حدس می زدم که دیر یا زود او خواسته یا حرف دلش را مطرح خواهد کرد....اما دلم می خواست که خواسته او چیز دیگری باشد...بالاخره دیروز این رفیق به یک باره صمیمی و نزدیک شده حرف دلش را گفت...او رسما خواهر زاده خود را به من پیشنهاد کرد..یک خواستگاری معکوس...نمی دانم برخی در ذهن خود چه تصورات و افکاری دارند...من احتیاج ندارم تا کسی برای من تصمیم بگیرد....تو آخر چیزی به نام تناسب به گوشت خورده..شاید دیروز کمی تلویحی به او نه گفتم اما اگر باز هم این موضوع را مطرح کند بدون هیچ رودر بایستی حرفم را می زنم....
من خیلی کم تلوزیون نگاه می کنم...البته چیزی را هم از دست نمی دهم! اصولا تلوزیون هم ندارم و گاه گداری هم که بخواهم برانامه ای نگاه کنم از طریق کارتTVکه روی سیستم دارم این کار را انجام می دهم..دیشب خیلی اتفاقی نگاهم به یک میان برنامه که داشت از شبکه چهار پخش می شد افتاد.. تعدادی کوهنورد که راهی فتح قله ای بودند...وقتی قله وکوه را از یک نمای بازدیدم بلافاصله آن را شناختم...این کوه در سمت غرب روستای ما قرار دارد...البته من تا دیشب اسم آن را نمی دانستم..قله دومیر با سه هزار و اندی ارتفاع...هر جای روستای ما که باشی به راحتی این قله در معرض دید توست و بیشتر روزهای سال آفتاب پشت این کوه غروب می کند .... همیشه دوست داشتم که چشم انداز این قله را ببینم و در این میان برنامه کوتاه دیشب این اتفاق افتاد...
پی نوشت:خبر دار شدم که محمد_ن از دوستان و هم سن و سالهای من در ده که
اکنون افسر نیروی انتظامی است و در سراوان سیستان بلوچستان خدمت می کند در
حین یک ماموریت و بر اثر یک صانحه رانندگی بد جور آسیب دیده و تقریبا از
مرگ حتمی جان بدربرده است...خیلی ناراحت شدم..اول به خاطر خودشودوم به خاطر اینکه بعد از گذشت یک ماه از این مساله من از این موضوع خبر دار شدم
..البته حسابی به دوستانی که این موضوع را می دانستند و به من نگفته بودند
توپیدم...آنطور که شنیدم هنوز هم در خانه بستری است..آخر هفته اگر به ده
بروم حتما جویای حالش خواهم شد....
این روزها حجم افتتاح حساب به نحو چشمگیری افزایش پیدا کرده که بیشتر آن به خاطر تبلیغاتی است که در رسانه ها انجام می گیرد...بعضی روزها به کلی قید ناهار را هم میزنم....اما باز هم نمی توانم کارهای مربوط به حسابها را تمام کنم..
بیشتر مسائل زندگی شخصی من چند وقتی است که تحت الشعاع دنیای کار و مسائل آن قرار گرفته..به عبارت دیگر خارج از محیط کار حداقل در طول هفته من وجود خارجی چندانی ندارم!!!!باید سعی کنم که این قسمت از زندگی ام ر اسر و سامانی بدهم..از شرایط فعلی واقعا کلافه ام...
چند وقتی است که از گوشه و کنار خصوصا از افرادی درون خانواده برای من نسخه ازدواج و تشکیل خانوداه می پیچند..هر چه زمان بیشتر به جلو می رود تعداد این افراد رو به افزایش است و کم کم دارد این موضوع شکل جدی تری به خود می گیرد...اما به نظر خود من این مساله به نوعی فرار به جلوست نه راه حل...تشکیل زندگی که خرید یک لباس و یا کالا نیست که امروز تصمیم بگیری و چند روز بعد عملی اش کنی...من هنوز با زیرساخت های فکری خودم برای زندگی مشکل دارم...
همکارها خوب می دانند که چه می گویم.. کارهای سوپر وایزی،کلر،سندهای انتقالی و غیره.....فقط تنها چیزی که ارزو می کنم این است که بعد از این شعبه به یک شعبه بزرک و با تعداد پرسنل زیاد منتقل شوم که نبود یک نیرو یا مرخصی رفتن او اینچنین روزگار بقیه را سیاه نکند...
بگذریم...جایی در نزدیکیهای روستا ی زادگاهم و در کنار جاده،در دل دشتی خشک و تفتیده،تک درخت توتی است که نمی دانم چند سال از عمرش می گذرد،اما از زمانی که به خاطر دارم برای من جالب بوده..از کودکی تا امروز این درخت برای من نمادی از تنهایی است و استقامت..باوجود اینکه آبی از آن نزدیکی نمیگذرد و مطمئنا هیچ انسانی از او تفقدی نمی کند،اما این درخت همچنان درجای خود محکم ایستاده و بودنش را به همه اعلام می کند....دیدن رویش دوباره این درخت در بهار هر سال،شور و شوق زندگی را در من زنده می کند...


صبح روز 29،من طبق قراری که از قبل داشتیم به همراه سه نفر دیگر از همکارها راهی مشهد مقدس شدیم.. ..جای همه دوستان خالی..مسافرت با شور و حالی بود....خصوصا اینکه توفیق این را داشتیم که همراه صدها هزار نفر دیگر از هموطنان روز آغاز سال نو و لحظات پایان سال را در کنار حرم مطهر امام هشتم باشیم..... .همین امروز از سفر بازگشتیم.از صمیم قلب برای همه دوستان و آشنایان و هموطنان سال خوبی را آرزو کردم.....
دو قطعه عکس،یادگارهایی است که از این سفر برای دوستان دنیای مجازی همراه آورده ام.....
چند قطعه عکس که از گوشه ای از دشت روستایمان گرفته ام را می گذارم تا شاید دوستان دنیای مجازی هم در لذت دیدن آنچه که من دیده بودم شریک شوند و دلشان بهاری بشود....
جالب است که بهار حتی سراغ شکسته ها و زمین خورده ها هم میرود....
شکوفه های نورسیده،طراوتی عجیب به درحتان سالخورده می دهند...![]()

ادامه مطلب
