..چند سالی از تاسیس دبیرستان در ده میگذشت اما به خاطر کمی تعداد دانش آموز فقط یک رشته و آنهم علوم انسانی در آنجاارائه میشد و کسانی که می خواستند در سایررشه ها ادامه تحصیل بدهند مجبور بودندبه یکی از دبیرستانهای شهر بروند.
با تغییراتی که در سیستم آموزش ایجاد شده بود سال اول دبیرستان هم دروس به صورت عمومی بود و تعیین رشته سال دوم انجام می شد،به همین خاطرمن باوجود اینکه تصمیم گرفنه بودم که به رشته ی ریاضی بروم سال اول هم در دبیرستان روستاادامه تحصیل دادم.
اما وضعیت تدریس به مراتب بدتر و ضعیفتر ااز دوره ی راهنمایی بود،این موضوع بویژه دردروس پایه مثل ریاضی و فیزیک کاملا مشهود بود،همین تدریس ضعیف و سرسری بعضی از دبیران همراه کمی چاشنی شیطنت از جانب من باعث شده بود تابسیاری از کلاسها محل جار وجنجال وکلنجار من با دبیر مربوطه باشد!!اما رویهم رفته فضای مدرسه و کلاسها حتی تا حدودی بهتر از دوره ِ قبل بود،آنروزها در حقیقت آخرین روزهایی بود که حضور در کلاس برای من لذت بخش و نشاط آور بود.
مشارکت من در کارهای خانه و کشاورزی،با رفتن سایر اعضا رنگ و روی جدی تری به خود گرفته بود،ومن کم کم داشتمسختی و فشارکاررا احساس میکردم.
هرروز که میگذشت ضعف و پیری بیشتر خودش را در وجود پدرم نمایان میکرد و مادرم هم وضعی بهتر از او نداشت که سالها رنج و سختی و کاروکوشش،قلب او را فرسوده و خسته کرد بود و چندسالی بود که مجموعه ای از داروهای رنگارنگ قلبی همسفر او در مسیر زندگی شده بودند.
می دانستم که باید خودم را برای روزهای دشوارتری در آینده آماده کنم،خواهرم که بهترین دوست و همدم من در زندگی بوده و هست،آنسال کلاس چهارم دبیرستان بود وخودش را برای آزمون ورودی دانشگاه آماده می کرد و با تلاش و کوشش شبانه روزی او،ونمرات عالی که کسب می کرد می شد موفقیتش را در آینده ای نزدیک پیش بینی کرد...
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت   توسط م ر ل
|
پدربزرگ و مادربزرگم،تنها کسانی بودند که ازخانواده ی مادری در ده مانده بودند،وخانه ی نسبتا بزرگ و قدیمی پدربزرگ تنها جایی بود که گهگاه که دلمان می گرفت به آنجا می رفتیم،پدربزرگم با وجود اینکه پیر بود و سالخورده اما به واسطه ی بنیه ی قوی و بدن کارکرده و زحمت کشیده ای که داشت همچنان شاداب و سر پا مانده بود واز این لحاظ به هیچ وجه باسایر همسالانش در ده قابل مقایسه نبود،دو سال خدمت سربازی در بین اولین گروه از جوانانی که در دوره رضاخان عازم خدمت شده بودند و سالها کار در و تلاش در جاهای مختلف از او انسانی دنیا دیده و با تجربه ساخته بود .
با اینکه شغل آبا و اجدادی او ریسندگی و آماده کردن نخ برای بافتن کرباس و غیره بود اما تقریبا از چهل پنجاه سال پیش ورود دستگاههای بافندگی مدرن و از رونق افتادن بافندگی سنتی باعث شده بود که او این شغل را رها کند و سالها با بوجاری *و کشاورزی امرار معاش کند،اینها مطالبی بود که من از صحبتها وخاطرات دلنشینی که او از زندگی خود برای ماتعریف می کرد به یاددارم.
اما چیزی که او را نه تنها برای ما بلکه برای همه ی مردم روستا عزیز کرده بود عنوان نوکری و مداحی اهل بیت و پیر غلامی اباعبداله الحسین بودکه نسل به نسل از پدر به پسر در این خانواده منتقل شده بود. حتی در همان ایام که من به یاد دارم با وجود اینکه پدر بزرگم نزدیک نود سال عمر داشت اما همچنان با شور و اشتیاق و ارادتی خاص محرم که میآمد صدای نوحه خوانی او از مسجد قدیمی محل به گوش میرسیدو به قول اهالی هیئت با حضور او وزن و اعتبار دیگری می گرفت.
بارهادیده بودم که او درخلوت وتنهایی خود هم روضه می خواند و با ذکر مصایب امام حیسن(ع)واهل بیت زار زارمیگریست.
غرور و عزت نفس بالای او باعث شده بود که با وجود سن بالا هیچگاه از کسی درخواست کمک نکند و اصرار داشت که همیشه همه ی کارها را بدون یاری و دلسوزی کسی انجام بدهدواز اینکه مانند بعضی گوشه ای بنشیند و اظهار عجزو ناتوانی کند به شدت عار داشت.
نخستبن روز تابستان سال 75بود که یکی از اقوام در خانه ی ما را زد و گفت هر چه سریعتر خودتان را به بالای سر پدربزرگتان برسانیدو ما تنها توانستیم بدن نیمه جان او را که به حالت اغما و مرگ مغزی رفته بود به بیمارستان برسانیم و سرانجام پدربزرگ در روز پنجم تیر ماه فوت کرد،خدایش رحمت کناد.اهالی ده در مراسم خاکسپاری و ترحیم او انصافا سنگ تمام گذاشتندو او را آنچنان که شایسته یک خادم اهل بیت بود به خاک سپردند.در پایان این نوشته را با ذکر دو بیتی که بر سنگ مزار او نوشته شده خاتمه میدهم:
سالها بر درگهت خدمتگزارم یا حسین(ع) حالیابرمقدمت چشم انتظارم یاحسین(ع)
مادرم بودت کنیز ومن تو را هستم غلام ای غلامی تو تاج افتخارم یا حسین(ع)
*عمل جدا کردن دانه از ساقه و بوته ی غلات و حبوبات را بوجاری میگویند که در گذشته بوسیله ابزار و غربالهای خاصی انجام می شد و یکی از دشوارترین کارهای کشاورزی به شمار میآمد.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت   توسط م ر ل
|
دوره ی راهنمایی برای من بدون شک یکی از بهترین دورانهای تحصیلم بود،گاهی اوقات دلم میخواهد زمان به عقب برگردد تا آن روزها دوباره تکرار شود،تلاش و جدیت من دردرس باعث شده بودبا اکثر دبیران رابطه ای دوستانه داشته باشم و همین موضوع فضای مدرسه را برای من دلنشین میکرد.
خواهرم که همزمان با ورود من به دوره ی راهنمایی وارد دبیرستان شده بودبا وجود اینکه مجبور بود هر روز فاصله ی میان ده تا کاشان را برای رفتن به دبیرستان طی کند(چون در آن سالها در روستا دبیرستان دخترانه وجود نداشت)با اراده وپشتکاری مثال زدنی درس می خواندوتوانسته بود در ردیف شاگردان ممتاز دبیرستان قرار بگیرد و همین عزم و اراده او تبدیل به عامل محرکی برای من شده بود.
در خارج از مدرسه هم حضور مستمر در جلسات درس قران آقامحمد باعث شده بود تا کم کم من به عنوان یک نوجوان مذهبی شناخته شوم،گاهی اوقات پیش میآمد که من و آقا محمد ساعتی پس از اتمام جلسه می نشستیم و با هم صحبت می کردیم وهمین صحبتها و آموزشهای ایشان باعث شده بود تا دانسته های مذهبی من هم نسبت به سایر هم سالانم بیستر باشد و شاید به همین خاطر بود که توانستم در مسابقات احکام در شهرستان رتبه ی برتر راکسب کرده و راهی مرحله ی استانی شوم.
در زندگی خانوادگی هم اوضاع نسبت به گذشته تغییرات زیادی کرده بود اولین فرزند برادربزرگم به دنیا آمده بود ودیگرپدرومادرم نوه دار شده بودندو حضور این دختر کوچک و نازنین گرمای کانون خانواده را بیشتر میکرد،دو برادر دیگرم تحصیلاتشان را در رشته ی کامپیوتر و اقتصاد به پایان رساندند و درتهران مشغول کار شدند و پس از مدتی برادر دیگرم هم راهی تهران شد،و دیگر در خانه اثری ازآن هیاهو وشلوغی سالهای گذشته نبود.
زمان خیلی زود گذشت و امتحانات نهایی سال سوم فرا رسید و من علیرغم نمرات خوبی که کسب کردم بالاخره با اختلافی کم از محسن شکست خورده و شاگرددوم شدم هر چنداین اختلاف بسیار کم بود اما شاید این موضوع زنگ خطری بود برای من که باید بیشتر به آن توجه میکردم..
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت   توسط م ر ل
|
دوران راهنمایی دوران متفاوتی بود ،برای من که تا آنزمان تنها حضور یک معلم در کلاس را تجربه کرده بودم تعدد دبیران و آمد و رفت آنان با اخلاق و شخصیت و گاهی فرهنگ های متفاوت جالب بود.ورودی های جدیدبا کمی تغییر نسبت به دوران ابتدایی باز هم در دو کلاس الف و ب تقسیم بندی شدند و من باز در کلاس ب قرار گرفتم و همچنان تنها رقیب درسی من در کلاس ب محسن بود،البته از همین دوران بود که کم کم نبودها و کمبودها در زمینه ی درس و تحصیل بیشتر خود را نمایان میکرد،اکثر معلمهایی که به روستا می آمدند افرادی جوان بودند که تازه پا به این عرصه گذاشته بودندومدرسه ی ما برای انها در حقیقت محلی برای آزمون وخطا و کسب تجربه بود!!!هرچند که جوان و تازه کار بودن به خودی خود عیب نیست اما قبول کنید در عرصه ی آموزش تجربه خیلی مهم است.
در هرصورت مسئولین مدرسه مجبور بودندبا همین اوضاع بسازندوتعجبی نداشت که به علت کمبوددبیروسایردلایل کاملامنطقی!دبیر ادبیات فارسی زبان انگلیسی تدریس کند و دبیر ریاضی تعلیمات دینی و هنر و دبیر عربی ادبیات فارسی!!!!! در دنیای امروزبه این موضوع میگویند نقش تخصص درآموزش!!ا
البته همیشه وضع به این منوال نبود و پیش می آمد که دبیری با سواد و مجرب هم به ده ما سر بزندو اقای حکیمی نژاد دبیر زبان انگلیسی از همین افرادبود.من تقریبا از همان جلسه ی اول تدریس وی توانستم با او و درسش ارتباط برقرار کنم،او همیشه درسش را با جدیت و متفاوت از سایرین ارائه میکرد و به خاطر همین جدیت ایشان بود که با گذشت چند ماه از سال دوم دیگر ساعات درس زبان برای من شیرین ترین و جذاب ترین کلاسها بود. با وجود اینکه دایره ی لغات ما خیلی گسترده نبود اما آقای حکیمی اصرارداشت که ما درخواستها و موضوعات را تا حد امکان به زبان انگلیسی بیان کنیم و همین موضوع باعث شدکه من بیش ازصد فعل و لغت خارج از کتاب رابیا موزم تا حدی که سر کلاس می توانستم به راحتی باایشان به زبان انگلیسی مکالمه کنم.....
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت   توسط م ر ل
|
...فضای خاص آن جلسه،برخورد صمیمانه آقامحمد و سایراعضا باعث شد تا من خیلی زود به جمع انان ملحق شوم ،و از آن شب به بعد دیگر حضور در درس قرآن آقامحمد پای ثابت برنامه های روزانه من شد دیگر هرجا بودم و هرکاری داشتم خودم را جوری تنظیم می کردم تاغروب که می شد خودم را به مسجد برسانم مسجدی که از لحاظ مساحت و امکانات از سایر مساجد روستا خیلی کوچکتروفقیرتر بود اما تا دلت بخواهد با صفا بود و نورانی،با اینکه کل مساحت مسجد 20مترمربع هم نمیشد اماهمین 20مترهم کاملا مفروش نبود و تنهایک فرش ارزان قیمت ماشینی در قسمت بالایی آن پهن بود و تکه ای موکت هم بقیه مسجد را میپوشاند ،بعضی شبها که جلسات شلوغ میشدحتی قران و کتاب دعا هم به تعداد نداشتیم و هر چند نفرباهم از روی یک قران میخواندیم!!مقایسه کنید با مساجد بزرگ و زیبای آنچنانی که پر است از قرانهای نفیسی که تا کنون حتی یک بار هم صفحات آن ورق نخورده!بگذریم آقامحمدشاید زیاددرس نخوانده بود و مدرک تحصیلی نداشت اما درسهای خداشناسی را خوب آموخته بود،وخدارا برعکس سایرین عاشقانه می پرستید نه عابدانه،.جلسات ما واو تنها به آموزش روخوانی و تجوید محدود نمی شد که از تفسیرو شان نزول آیات گرفته تا آموزش احکام و واجبات وفرایض وادعیه و درسهای اخلاق و عرفان در آن بیان میشد آقا محمد به نهج البلاغه و حلیةالمتقین بسیارعلاقه داشت و همیشه در میان حرفهایش عبارات و جملاتی از این دو کتاب ارزشمند میآورد، صحبتهاو جلسات ایشان برای من وبسیاری چون من دریچه ای تازه رو به خدا باز کردخلوص نیت و صفای باطن وی باعث شده بود که تعداد زیادی جوان از گوشه و کنار روستا در جلسات شرکت کنند واز همین رهگذر بود که من توانستم دوستان زیادوارزشمندی برای خود پیدا کنم و امروز هر چند هر کدام از ما درجایی سکونت دارد و درگیر مسائل و درگیریهای روزمره شده است اما هنوزآن مسجد کوچک و جلسات آقا محمدبرای ما میعادگاهی است که هر بار که به روستا میرویم در آن گرد هم مِی آییم و تجدید دیدار میکنیم ،آنطور که شنیدم شاید آن مسجد کوچک به خاطر قرار گرقتن در مسیر خیابان کشی تخریب شود اما آن یاد و خاطره ی آن جلسات دلنشین و شبهای خاطره انگیز از یاد من و سایر اعضای جلسه هیچگاه محو نخواهد شد.
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت   توسط م ر ل
|
دبستان تمام شدبا تمام خاطراتش، تابستان سال 73بودیک روز گرم تابستانی آن روز بعدازظهر من حسابی مشغول بازی شده بودم و تا به خودم آمدم دیدم غروب است داشتم به خانه برمیگشتم که صدای صوت قران و صلوات که ازداخل مسجدکوچک محلمان به گوش میرسید توجه مرا به خود جلب کردو حس کنجکاوی کودکانه مرا واداشت تا سری به داخل مسجد بزنم با همان سرووضع خاک آلود و آشفته ای که داشتم وضو گرفتم و وارد مسجد شدم خاطره آن شب هیچگاه از ذهنم بیرون نمیرود پیش از این ماجرا کمابیش نام جلسه ی قرائت قران محل به گوشم خورده بود ولی هیچگاه در جلسات آن شرکت نکرده بودم ،استاد جلسه را- که ما ایشان را آقامحمد صدا میزدیم و درده بیشتر ایشان را شیخ محمد مینامند-تمام اهالی روستا می شناسند و من هم که با ایشان تقریبا همسایه هستیم همیشه از وی به خاطر برخورد متفاوت و احوالپرسی های گرمش خاطره ای خوب در ذهن داشتم در حال قرائت آیاتی از قران بود حتی هنوز آن ایات را هم به خاطر دارم آیاتی از سوره فصلت پس از آن که قرائت ایشان تمام شد سایر حاضرین هم یکی یکی همان آیات را تکرار کردند و من هم همانند بقیه همان ایات را تکرار کردم و چون رسم بر این بود که حاضران هنگام ترک مجلس با آقا محمد دست میدادند و از ایشان برای ترک جلسه اجازه می گرفتندمن هم رفتم و با ایشان دست دادم برخورد ایشان با من همانند همیشه بسیار گرم و مهربانانه و حتی گرم تر از دیگران بود و ضمن تشویق من به خاطر حضور در جلسه از من برای حضور مداوم در جلسات دعوت کرد...این ماجرا هرچند در ظاهر امر یک اتفاق خیلی عادی بود اما بعدا در زندگی و شخصیت و رفتار من تاثیرات عمیقی گذاشت که درموردش خواهم نوشت...
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت   توسط م ر ل
|
...دردورا ن دبستان کتابهای درسی تنها روزنه هایی بودند که من با آن به دنیای پیرامون می نگرسیتم و تا کلاس جهارم تقریبا دیگر کتابی در کتابخانه ی کوچک مدرسه نمانده بود که من نخوانده باشم!!و البته این خواندن به معنای درک همه ی آنها نبود که گاه میشد در یک کتاب به دههالغت و کلمه برمیخوردم که در مورد آنها هیچ اطلاعی نداشتم و گذر زمان لازم بود تامن معنی بسیاری ازآن لغات رادریابم! شاید تنهاعاملیکه درآن دوران مرا به تلاش و کوشش وا میداشت وجود رقیب درسی تلاشگری بنام محسن-غ بودکه در تمام دوران تحصیل(البته تا سال اول دبیرستان که با هم بودیم) همواره با اختلاف کمی نسبت به من شاگرد دوم می شد و حتی گاه پیش میآمد که در درسی نمره ای بالاتر بیاورد،در آن سالها میشد در لابلای کتابها و وسایل مدرسه ی من کلکسیونی از کارت های تبریک و لوح های تقدیرپیدا کرد،البته به یادندارم که درتمام این سالها پدرم_که همواره در کار کشاورزی غرقه بود_به این موضوع کوچکترین توجهی نشان داده باشد و اصولا فکر میکنم هیچگاه نمیدانست که پسر آخر او کلاس چندم است !!!!البته این موضوع تازه ای نبود و در مورد سایربرادرانم نیز صادق بود!!!در این سالها برادر ارشدم ازدواج کرد و دو برادر دیگرم نیز برای تحصیل در دانشگاه راهی تهران و اصفهان شدند و کم کم از آن شلوغی و هیاهوی خانه کاسته می شد و من داشتم آرام آرام قواعدزندگی روستایی را فرا میگرفتم،خیلی زود ریزه کاریهای قالی بافی رااز مادر فرا گرفتم وهر چه بزرگتر میشدم بیشتر به همراه پدر به دشت میرفتم و در انجام کارهای کشاورزی که تا آن زمان فقط شاهد آن بودم به نسبت توانم مشارکت میکردم و البته دشت برای من تنها یک تکه زمین کشاورزی نبود بلکه تفرجگاهی بود که هرروز در آن چیز تازه ای می آموختم......
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت   توسط م ر ل
|