تبليغاتX
داستانی از یک زندگی

داستانی از یک زندگی

خاطرات

ازهمان ابتدای ورودبه دزفول مشخص بود که اینجا هم اوضاع خیلی روبه راه نیست،نه تختی برای سربازان جدید وجود داشت و نه حتی کمدی که بتوان وسایل شخصی را داخل آن نگه داری کرد.اما این موضوع در مقایسه با مشکلات بعدی چیز مهمی نبود.
همانطور که قبلا نوشتم از چند ماه قبل یعنی اوایل پاییز سال 81،آمریکا در حال افزایش نیرو در خلیج فارس و آماده شدن برای حمله به عراق بود.بلافاصله بعد از ورود من به دزفول از ستاد فرماندهی ارتش نامه ای ارسال شد مبنی بر این که در صورت حمله ی آمریکا به عراق کلیه یگان های حاضر در مناطق غربی کشور باید حالت آماده باش وضعیت مراقبت به خود بگیرند،این به این معنی بود که کلیه مرخصی ها لغو می شدو همه باید در یگان خدمتی حاضر شوند.
گوشه و کنار پادگان همه جا صحبت از اوضاع منطقه و حمله آمریکا و تاریخ آغاز آن بود.تقریبا همه ی ما امیدوار بودیم که حداقل این حمله از اوایل اردیبهشت آغاز بشود و ما بتوانیم ایام عید چندروزی را در خانه باشیم.این موضوع الیته برای من که تازه وارد شده بودم خیلی اهمیت نداشت اما بودند سربازان بیچاره ای که نزدیک به سه ماه مرخصی نرفته بودندو خودشان را آماده سفر کرده بودند.
اما همه ی این فکر و خیالات نقشر آب شد.شب بیست و هشت اسفند،یک روز مانده به شروع سال جدید،امریکا حمله خودش به عراق را آغاز کردو بلافاصله ما وتمام نیروهای منطقه خوزستان به حالت آماده باش درآمدیم.ظهر آن روز که تصویر بمباران شهرهای عراق و اخبار مربوط به آن از تلویریون آسایشگاه پخش می شد ،قیافه سربازها بویژه کسانی که تقریبا آماده ی رفتن به مرخصی بودند دیدنی بود.آن روزبرعکس هرروز بیشتر ناهار گردان دست نخورده باقی مانده بود و کسی دل و دماغ غذا خوردن نداشت.
یگان های ارتش از گوشه و کنار عازم مناطق مرزی با عراق شدند.تیپ 3 لشگر 92 زرهی که در کنار ما قرارداشت تفریبا خالی و در نقطه صفر مرزی مستقرشد.و تاز ه ما خوش شانس بودیم که در پادگان و داخل شهر باقی ماندیم اما دیگر شب و روز نداشتیم.تقریبا هفته ی اول عید من نتوانستم پوتین هایم را از پا بیرون بیاورم.حتی شبها هم با لباس کامل نظامی و اسلحه وخشاب پر می خوابیدیم و این شرایط تقریبا تا دو هفته ی بعد که بغداد سقوط کرد و مرحله ی اصلی جنگ تمام شد ادامه یافت.
البته پیدا کردن چند دوست خوب باعث شده بود که تحمل این شرایط برای من راحتتر باشد.به نظر من در شرایط سخت ودشواردوستی هاخیلی زودتر و عمیق تر شکل می گیرد.اولین دوست من در دزفول که اهل اطراف اصفهان بود احمدرضا الیاسی نام داشت که من او را الیاس صدا می کردم و خیلی زود باهم انس گرفتیم.
بعد از او با محسن که اهل شیراز بود و مثل خودم دانشجوی انصرافی آشنا شدم و مدتی بعددو نفر دیگر از بچه های با صفا و گل یزد هم به جمع ما اضافه شدند وبه تدریج جمع ما در حال افزایش بود طوری که مدتی بعد در یگان به گروه دیپلمه های برج ده(اعزامی دی ماه) معروف شدیم......
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت   توسط م ر ل   | 

..بعد از پایان دوره آموزش یک هفته ای مرخصی داشتیم و باید در تاریخ 81/12/25خود را به یگان جدید معرفی می کردیم.در مسیر بازگشت از خاش دوباره با همشهریها در یک اتوبوس بودیم و تقریبا تمام مدت مسیر طولانی بازگشت به بازگو کردن خاطرات تلخ و شیرین دوره آموزش گذشت. فقط من و یکی دیگر از بچه ها که لشگر 64 ارومیه افتاده بود تنها بودیم و ما بقی برای خودشان یک یا چند همسفر از بین همشهریها پیدا کرده بودند.قیافه تکیده و آفتاب سوخته من بعد از دوره ی آموزشی دیدنی بود.با وجود اینکه تمام مدت آموزش ما در قلب زمستان بود اما باز هم آفتاب گزنده مناطق جنوبی کشور باعث شده بودبا صورتی کاملا سیاه!به خانه برگردم.
مرخصی یک هفته ای بعد از آموزشی که باایام محرم همزمان شده بود هم خیلی سریع گذشت وبعد از مراسم روز عاشورادوباره بار سفر را بستم و راهی تهران شدم تا برای رفتن به دزفول بلیط تهیه کنم.سال جدید و ایام عید نزدیک بود و من طبق آن چیزی که شنیده بودم و معمول بود تصور می کردم که به زودی برای تعطیلات عید چند روزی هم که شده می توانم مرخصی بگیرم و به همین خاطر شاید خیلی چیزها که به نظرم ضروری نمی رسید را همراه خودم نیاوردم.
به علت پیش فروش بلیط قطارها در پایان سال نتوانستم بلیط بگیرم و به همین خاطر برای ساعت 7بعداز ظهر روز بیست و چهارم اسفندبلیط اتوبوس گرفتم وبعداز خداحافظی با برادرانم که ساکن تهران بودند راهی ترمینال جنوب شدم.مقصد نهایی اتوبوس اهواز بود و من باید در اندیمشک پیاده می شدم.
حضور در محیط و شرایط جدید و ناشناخته همیشه برای انسان نگران کننده و استرس زاست و من هم دلشوره عجیبی داشتم .تنهایی و عدم حضور دوست و یا همشهری در این سفر دلهره مرا بیشتر می کرد.حدود ساعت 7 صبح روز یکشنبه 81/12/25بود که اتوبوس به اندیمشک رسید.شهری که خیلی بزرگتر و زیباتر و آبادتر از ان چیزی بود که تصور می کردم.دزفول و اندیمشک فاصله چندانی با هم ندارند.سمت چپ جاده ی اندیمشک به دزفول تقریبا کاملا پادگان های نظامی قرار گرفته است، پایگاه شکاری نیروی هوایی،تیپ 3 لشگر92زرهی و بالاخره پشتیبانی منطقه 6 جنوب، جایی که من خودم را باید معرفی کردم.
حوالی ساعت 9 وارد پادگان شدم.برای من که تجربه حضور در پادگانی مثل خاش را داشتم که در آن فقط چند درخت گز و کاج به زور خودشان را سرپا نگه داشته بودند دیدن پادگانی سرسبز که کاملا از دار و درخت پوشیده بود تعجب برانگیز بود.تعداد سربازان جدید الورود مثل من حدود 100نفری میشد.شب اول ورود را مجبور شدیم در مسجد پادگان بخوابیم و بالاخره روز دوم بود که در یگانهای مختلف پادگان تقسیم شدیم و من راهی گردان ترابری شدم.گردانی که به خاطر سختگیریهای عجیب و غریب فرمانده آن در پادگان معروف بود....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت   توسط م ر ل   | 

دوره آموزشی هم با همه ی سختیها و مشکلاتش رو به پایان بود.خیلی زود هفته های پایانی فرارسید.حالا دیگر تنها چیزی که ذهن همه را به خود مشغول کرده بود یگان خدمتی بعدی بود.اواخر سال 81اگر به خاطر داشته باشید اوضاع منطقه به شدت بحرانی بود و آمریکا در حال افزایش نیرو در خلیج فارس و آماده کردن خود برای حمله به عراق بود و از همین رو می شد انتظار داشت که بیشتر ما بعد ازآموزش به مناطق غربی کشور اعزام خواهیم شد اما همه ی اینها حدس و گمان بودو مثل هر رویداد دیگری گذر زمان پرده از تمام مجهولات بر می داشت.
بدون شک من و بسیاری از سربازانی که با من هم دوره بودندیکی ازبدترین و نکبت بار ترین دوران زندگی شان را پشت سر گذاشته بودند.هر آنچه که من از شرایط وسختیهای آنجا نوشتم چیزهای قابل ذکر آن بود و بسیاری از آنها اصولا قابل طرح و ذکر نبوده و نیست.. باری به هر جهت روزهای آخر آموزش به تمرین برای آماده شدن برای مراسم سردوشی می گذشت.بازار یادگاری گرفتن ویادگاری نوشتن هم به شدت گرم بود و هر که را می دیدی در گوشه وکنار هروقت فرصتی دست می دادمشغول این کارمی شد.بیشتر مادیگر هرگز همدیگر را نمی دیدیم  و همین مسئله ارزش این نوشته ها را بیشتر می کرد.روزهای آخر من تقریبا از بس که برای بچه ها یادگاری نوشته بودم دیگر کلافه شده بودم و سعی می کردم با چند جمله ساده  و تکراری قضیه را فیصله بدهم!!!
یکی از آخرین شبها هم مربیان آموزشی همه را دور هم جمع کردند و به خاطر همه ی سختگیری های این مدت از همه معذرت خواهی کردند و حلالیت طلبیدند هر چند که آنها هم مامور بودند و معذور.جلسه آن شب هم  صفای خاص خودش را داشت :بعضی از خاطرات و شیطنت هایشان در این مدت گفتند وبرخی دیگر که روحیه ی طنازی داشتند کارهای جالبی می کردند مثل تقلید حرکات و صدای فرمانده گروهان و مربی ها و...
هر چه به روز آخر نزدیک تر می شدیم فکروذکر همه مشغول یک مسئله بود:محل خدمت،و هرروز در مورد این مسئله شایعه ی جدیدی پخش می شد.من تنها چیزی که در آن روزها خاضعانه از خدا می خواستم این بود که دوباره به منطقه سیستان و بلوچستان باز نگردم.حاضربودم در هر منطقه دیگری خدمت کنم جز این منطقه!
بالاخره روز آخر هم فرا رسید و امریه ها توزیع شد:در امریه من نوشته شده بود:پشتیبانی منطقه شش جنوب، دزفول..کرمانشاه زاهدان اهواز اصفهان و تهران دیگرجاهایی بودند که بیشتر بچه ها افتاده بودند.جالب بود:ازبین تمام دویست نفر اعضای  گروهان و هفتاد هشتاد نفر همشری من نتها کسی بودم که  باید راهی دزفول می شدم اما در دل از اینکه مجبور نبودم دوباره به این منطقه باز گردم خوشحال بودم....
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت   توسط م ر ل   | 

سلام
امروز حادثه ای پیش امد که بدجور روحم را آزرده است...
دخترک منشی شرکتی بود که نزدیکیهای محل کار من است و بواسطه ی انجام کارهای اداری ومالی شرکت تقریبا هر روز مجبوربود به ما مراجعه کند....چیز زیادی از او نمی دانم اما دختر محجوب ومودب و خوش برخوردی بود،بیست و یکی دو سالی بیشترنداشت شاید تنگناهای مالی او را مجبور به آمدن سر کار کرده بود..چند وقتی می شد که دیگر پیدایش نبود..امروز مهندسی که مدیر عامل شرکت است تلفن کرده بود...من و همه ی همکارها از شنیدن این خبر جا خوردیم، مهندس میگفت دخترک به قتل رسیده.......
چیز دیگری از ماجرا نمی دانم..روزگار عجیبی است...انگار در این تورم روز افزون فقط این قیمت جان انسانها است که ارزان می شود...جامعه ما به کجا دارد می رود خدای من....چهره معصوم و مظلوم او مدام در جلوی چشمم است...
بای ذنب قتلت...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت   توسط م ر ل   | 

ساعت هشت و ده دقیقه بعد از ظهر           مورخه81/11/13
امروز دومین روز از چهارمین هفته آموزش بود که سپری شد،هم اکنون تاساعت هشت و پنجاه دقیقه  استراحت داریم و آن موقع باید برای آمار شبانه به خط شویم،فردا هم که دوشنبه است و دوباره صبحگاه عمومی و رژه و امیدوارم که بتوانیم رژه خوبی برویم.
روز جمعه بعد از اینکه ساعت 4برپازدندو صبحانه توزیع شد،تخت ها و پتوها را ازآسایشگاه بیرون آوردیم و مشغول نظافت خوابگاه شدیم.منظره صبح زود،حین طلوع آفتاب و سربازانی که از آفتاب پیشی گرفته بودندومشغول نظافت بودند واقعا جالب بود.یک نکته جالب این پادگان برای من،چشم انداز زیبایی است که به قله ی معروف تفتان دارد،که در انتهای دشتی نسبتا هموار،ودر سمت شمال پادگان قرارگرفته است.وچون پادگان هم در یک دامنه ی نسبتا بلندو مشرف به سایر نقاط واقع شده ،زیبایی این چشم انداز دو چندان می شود.
پشت سیمهایی که حکم دیوار پادگان را دارند درقسمت شرق،جاده خاش_زاهدان قراردارد که وقتی که از اینجا نگاه می کنی جاده و ماشین های در حال حرکت و قله ی زیبای تفتان در دوردست که این روزها نشانه هایی از برف روی آن دیده می شود این منظره را دلکش تر می کندو شاید همین فضا به طور ناخودآگاه در انسان ایجاد وجدمیکندو دلتنگی زیاد او رااذیت نمیکند،به خصوص اینکه این قله به یک باره از میان کوهچه هایی کوچک سر برآورده و خودنمایی می کند.
بگذریم روز جمعه به همین منوال سپری شدو و فقط بعد از ظهر کمی تمرین رژه کردیم , دیروز هم تماما به کلاس گذشت وشب هم در نماز خانه پادگان نمایش فیلم بودکه با وجود اینکه اکثرفیلمهایی که در اینجا نمایش داده می شود از فیلمهای بی سر وته هندی است ولی باز هم چون برای لحظاتی ذهن انسان را از این فضا و مکان بیرون میبرد سرگرم کننده است.
امروز بعد از کلاسهای صبح که کلاس حفاظت و پس از آن تمرین نشانه روی با اسلحه بود،بعد از ظهر تمرین رژه داشتیم وبعد هم مراسم شامگاه و نماز جماعت.
بعد از صرف شام حدود سی دقیقه برای شستن لباس و واکس پوتین فرصت دادند وبعد از به خط شدن،دوباره ما را به خوابگاه فرستادند والان که دارم می نویسم،سرگروهبانها مشغول گرفتن امار شبانه درآسایشگاهها هستند تا خاموشی را بزند.امشب در کل به قول بچه ها خیلی حال دادند که فکر می کنم علت آن مراسم فرداست و با توجه به تمرینات فشرده بعد از ظهر،فکر می کنم سر گروهبانها از خراب شدن رژه فردا به خاطر خستگی بچه ها می ترسند.
خوب خاموشی هم زده شد و وقت خواب فرارسید.به امید روزهایی بهتر.     
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت   توسط م ر ل   | 

با وجود تمام سختیها و مشکلات،زمان به سرعت در حال گذر بودومن سعی می کردم کمتر به نکات منفی آنجا بیاندیشم.به علاوه هرروز که می گذشت با افرادی تازه و با فرهنگهای متفاوت آشنا می شدم که همین موضوع تحمل شرایط را برای من آسانتر می کرد.
همان اوایل دوره بود که باستواندومی که مسئول آموش رزم انفرادی گروهان بود آشنا شدم و به خاطر آشنایی نسبی که با قوانین و مقررات و آموزشهای نظامی داشتم به عنوان مسئول برگزاری کلاسهاانتخاب شوم،هر چند که این مسئله موضوع مهمی نبود اما موقعیت نسبتا خوبی را برای من درگروهان فراهم کرده بود.
ساعات استراحت من هم یابه نوشتن می گذشت ویا به گفتگو و گاه بحث و جدل با دوستانی که پیداکرده بودم بر سر مسائل مختلف:از بحث بر سر اصول دین با سربازی که اهل شمال بودو عقاید لائیک داشت گرفته تا بحثهای سیاسی  با پسر با ایمان و خوش اخلاق زابلی و حتی بحث بر سر خوارکیهای پنهان در کیف!!با سه نفراز همشهریها که هم آسایشگاه بودیم.
دیگر با همه چیز آنجا کنار آمده بودیم:موشهای فضول آسایشگاه که از کوچکترین منفذ ممکن خودشان را به داخل کیف  و مخصوصا مواد غذایی موجود در آن می رساندند، حمام چهار دقیقه ای با آبی نه چندان بهداشتی آنهم یک بار در هفته!!!نانهای پر از سنگریزه و غیره و غیره...
وضعیت نامناسب بهداشتی پادگان که کاملا مشخص بود بیش از دو برابر ظرفیتش نیرو در خود جای داده باعث شد تا همان چند روز اول کسانی که به قول معروف ناز پرورده تر بودنداز پا بیافتند:بیماریهای گوارشی،عفونتهای مختلف و حتی سرخک!که شیوع آن چند روزی بد جور پادگان را به هم ریخت ومن خیلی خوش شانس و شاید جان سخت بودم که آن دوره را بدون مشکل خاصی پشت سر گذاشتم.
نماز خانه پادگان تنها جایی بود که من و مهدی در آن یکدیگر را می دیدم و هر کدام که جدیدا تماسی با روستا داشتیم دیگری را در جریان می گذاشت و خانواده های ما هم در طرف دیگر قضیه همین کار را می کرند چون با توجه به آمار زیاد سربازها عملا کسی موفق نمی شد با خانه به این راحتیها تماس بگیرد.
روزهای آموزش کمابیش یکسان می گذشت.برای جلوگیری از طولانی شدن موضوع و آشنا شدن مخاطبین با شرایط آن دوره به نظرم رسید شاید نوشتن چند صفحه از دفتر خاطراتم در پست بعدی خالی از لطف نباشد: عبارات و جملاتی که من حدود پنج سال پیش نوشته ام اما هنوز برایم تازگی خاص خودش را دارد...
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت   توسط م ر ل   | 

بلافاصله بعد از ورود به پادگان و بدون هیچ مقدمه ی خاصی ((خدمت)) شروع شد.بعد از بازرسی بدنی و تفتیش وسایل همراه به سوله ی بزرگی که برای آماده شدن ما در نظر گرفته شده بود رفتیم .باکوتاه کردن مو و پوشیدن لباس های خاکی رنگ نه چندان اندازه ارتشی دیگرکاملا شکل و شمایل سربازی پیدا کردیم .از همان ابتداوقتی ازدو تخته پتو وبالش و ملحفه ای که باید داده می شد فقط یک تخته پتو بین ما توزیع شدمی شد فهمید که شرایط این پادگان تا حدود زیادی سخت تر از جاهای یگر خواهد بود.
بعد ازتعویض لباس و سایر مقدمات بلافاصله به محوطه ی اصلی پادگان رفتیم و بین گروهانهای مختلف تقسیم شدیم واز آنجا من و مهدی که تقریبا تنها آشنای من در آن جمع بود از هم جدا شدیم.من به گروهان چهارم گردان سوم آموزشی رفتم. در مورد آسایشگاههای قدیمی ساز گروهان فقط به ذکر همین نکته اکتفا می کنم که به نظر من آنها بیشتر به درد اصطبل می خورد تا محل اقامت سرباز!!!!این همه ی ماجرا نبود و بعد از ورود فهمیدیم که فعلا به اندازه کافی تخت وجود ندارد و با همین یک تخته پتو و تا اطلاع ثانوی باید روی موزاییک های کف آسایشگاه بخوابییم!!!و شب اول ورود تمام فکر من این موضوع بود که این یک تخته پتو را باید به عنوان زیرانداز استفاده کنم یا روانداز!
البته این مسئله شبهای بعدو تا حدود پانزده روز بعد که بالاخره صاحب تخت شدیم طی توافق من با یکی دو نفر از بغل دستی ها که اهل فریدن اصفهان بودندوبا به اشتراک گذاشتن پتوها حل شد،به این صورت که یک پتو به عنوان زیر اندازو پتوهای باقیمانده به عنوان بالش و رو انداز استفاده می شد.ناگفته نماند که این طرح ابتکاری ما توسط سایرین هم اقتباس شد و پس از مدتی دیگر همه شبها را به همین صورت به صبح می رساندند.شاید یکی از محاسن خدمت در همین نوآوریهایش نهفته باشد!
شام شب اول هم برای خود خاطره ای بود:چند تکه گوشت آب پزهمراه با قطعات هویج و سیب زمینی که در چند لیتر آب شناور بودوبعدها بچه ها نام با مسمی خورشت وحشت را برای آن انتخاب کردند و تلاش من و سایرین برای هضم و بلع تکه های گوشت نیمه پز در آن شب راه به جایی نبرد و مجبور شدیم این غذای لذیذ را تماما دور بریزم!
دیگر همه به این نتیجه رسیده بودند که اینجا  بایدخودمان را برای ربرو شدن باهر چه که به ذهنمان هم نمی رسد آماده کنیم و یکی از همین مسائل وضعیت آب پادگان بود:آب آشامیدنی و شیرین پادگان که با چند شیر فشاری کوچک در گوشه و کنار پادگان توزیع می شد عملا به زور نیازهای آشامیدنی سربازان را برطرف می کرد و آب شور و غیرآشامیدنی که برای شست و شو و سایر مصارف در نظر گرفته شده بودتنها چند ساعتی در روز وصل بود(تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!)کاملا مشخص بود که به یک پادگان کاملا مجهز وپیشرفته و با امکانات کامل پا گذاشته بودیم!البته شاید تصور شود که در همه جا وضع تقریبا به همین منوال بوده ولی بعدها که در دوران خدمت با سایر کسانی که در مراکز دیگر آموزش دیده بودند صحبت می کردم و شرایطشان را با آنچه خودم تجربه کرده بودم می سنجیدم به این نتیجه رسیدم که اینها همه ی نعمت هایی بود که فقط درخاش همه با هم یکجا یافت می شده است! یکی از سرباز ها که بعدا با هم آشنا شدیم عبارت طنزجالبی برای توصیف شرایط آن پادگان به کار می برد:الخاش و ما الخاش وما ادریک ما الخاش....

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت   توسط م ر ل   | 

شب قبل از اعزام ،با رفقا و بچه های محل خداحافظی کردم .تلفنی باسایراعضای خانواده هم صحبت کردم ومشغول جمع و جور کردن لوازم سفر شدم .وسایل شخصی و چیزهایی که به نظرم ضروری می رسید و یک سررسید که بعدا نزدیکترین دوست من در روزهای خدمت شدمحتویات ساک همراهم بود.
 صبح روزچهارشبه هجدهم دیماه هشتادویک،به همراه مادر و برادر بزرگم که برای بدرقه من آمده بودند به حوزه نظام وظیفه کاشان رفتیم.حدودصد و بیست سی نفر برای اعزام به خدمت آمده بودند.پشت در ورودی ولوله ای برپا بود و خانواده ها بادلهره و نگرانی خاصی منتظر اعلام محل اعزام فرزندانشان بودند. قبل از آن فکر می کردم که من تنها کسی هستم که در این ماه از روستا راهی خدمت است ولی جلوی درب ورودی مهدی-ش ازبچه های ده را دیدم که برای اعزام آمده بود.مهدی از هم سن و سالهای من بود.او هم مثل من برای ادامه تحصیل به کاشان ودبیرستان امام آمد و در کاشان هم دو سالی با هم همکلاس بودیم.پدر او هم مانند پدرمن کشاورز بود و اتفاقا با هم رابطه نزدیکی هم  داشتند.هر دوی ما از اینکه یک همسفر آشنا پیدا کرده بودیم خوشحال شدیم.
همه ی اعزامی ها وارد حیاط اداره نظام وظیفه شدند و خانواده ها بشت در ساختمان منتظر بودند. نفرات به قید قرعه به دو دسته تقسیم شدند و اسامی آنها لیست شد،لیست اول که اسم من و مهدی داخل آن نبود قرائت شد و محل اعزامشان مشخص شد:مرکز آموزش وزارت دفاع،قزوین. بعد از چند دقیقه لیست دوم هم خوانده شد و محل خدمت ما هم مشخص شد:مرکز آموزش 08نیروی زمینی ارتش،خاش!
بسیاری از کسانی که همراه ما بودند اصولا تا به حال اسم این شهر هم به گوششان نخورده بود و نمی دانستند که در کجای ایران قرار دارد،خودم هم تنها چیزی که از این شهر می دانستم این نکته از کتابهای درسی بودکه تفتان،دومین قله بلند ایران در شهرخاش در استان سیتان و بلوچستان قراردارد.اما من هم موقعیت دقیق آنجارا نمی دانستم.بسیاری از خانواده ها از شنیدن این خبر شوکه شدندچون بنا به گفته خود مسئولین اداره نظام وظیفه کاشان تا آن روز هرگز برای خاش اعزام نیرو نداشتند.
دو اتوبوس از قبل برای اعزامی ها تدارک دیده شده بود.بلافاصله بعد ازاعلام اسامی به ترمینال رفتیم. صحنه خداحافظی های آنجا برای من خیلی جالب بود.چهره ی گریان تعدادی ازمادران وقیافه مات و مبهوت تعدادی از اعزامی ها!البته من باوجود اینکه تصور نمی کردم که به چنین جای دوری اعزام بشوم اما باز روحیه ام را از دست ندادم ومادرم هم که داشت  ششمین و آخرین پسرش را روانه خدمت می کردخیلی محکم و با روحیه با من خداحافظی کرد و حتی به مادر مهدی که زار زار می گریست روحیه میداد.
حدود ساعت 10صبح بودکه اتوبوس راه افتاد.اردستان،نائین،اردکان،یزد،مهریز،اناررفسنجان،کرمان،بم وزاهدان شهرهایی بود که در این مسافرت طولانی پشت سر گذاشتیم بالاخره بعد از 16 ساعت مسافرت خسته کننده با اتوبوس،وطی کردن نزدیک به 1500کیلومتر مسیر،بعداز ظهر روز پنجشنبه 19/10/81وارد شهر خاش شدیم.شهری که در 300کیلومتری جنوب زاهدان،در جاده ترانزیتی زاهدان به بندر چابهار و کنار مرز پاکستان قرارگرفته است.
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت   توسط م ر ل   | 

محیط کوچک روستا وشرایط خاصش که همه در آن یکدیگر را می شناسند باعث می شود که کوچکترین تغییر وتحول در زندگی اهالی خیلی زود به بحث روز ده و یا حداقل قسمتی از ده تبدیل شود.هر چند این موضوع گاهی اوقات بالاخص هنگام بروز مشکلات باعث گره گشایی و کمک به حل مشکل از طرف دوستان و آشنایان می شود اما گاهی اوقات هم حالت آزاردهنده ای پیدا می کند.
خبرانصراف و بازگشت من هم ازجمله همین تحولات بود که حتی زودتر از اینکه من به روستا برگردم ازگوشه و کنار به ده مخابره شده بود!!وتقریباتمام کسانی که ازنزدیک بامن ارتباط داشتند ویاخانواده ام را می شناختند و به قول معروف سلام و علیکی داشتنداز این موضوع با خبر بودند و طبیعی بود که پرسشگری!!!در این رابطه را هم حق مسلم خود می دانستند!
می توانید تصور کنید که چندروز اول بازگشت من چگونه بود،تقریبا درهر کوچه بس کوچه و یا خیابان که با یکی از این افراد روبرو می شدم بایستی توضیحات مفصل و قانع کننده ای!در مورد انصراف و بازگشتم میدادم و تازه این همه ی ماجرا نبود و اظهار نظرها و سخنان کنایه آمیز بعضی از همین افراد گاهی وقتها کاملا اعصاب مرا به هم می ریخت.
حتی شرایط به گونه ای بود که رفقا و کشاورزان هم سن و سال پدرم که کمتر به اینگونه موارد می پردازند هم حسابی او را در این مورد سوال پیچ کرده بودندو با محاسبات خودشان به این نتیجه رسیده بودند که من اشتباه فاحشی مرتکب شده ام و پدر بیچاره من که در این زمینه ها اطلاعی نداشت فقط به من میگفت امیدوارم تصمیم درستی گرفته باشی و حداقل در آینده از کرده ات پشیمان نشوی.
همین موضوع باعث شد که من با وجود فرصت 6ماهه ای که بعداز انصراف داشتم بلافاصله به فکر رفتن به خدمت سربازی بیافتم.هنوز یک هفته ای از ورودم نگذشته بود که دفترچه آماده به خدمتم را که قبلا گرفته بودم برای اولین تاریخ اعزام به اداره نظام وظیفه کاشان تحویل دادم.
هجدهم دیماه هشتاد و یک،تاریخی بودکه برای اعزام به خدمت من تعیین شد.در طی چند هفته ای که به اعزام من باقی مانده بود من کاملا گوشه گیر شده بودم و ترجیح می دادم بیشتر وقتم را در خانه باشم و باخودم خلوت کنم و به آینده فکرکنم می دانستم که روزهای سختی را درپیش رودارم و خودم را برای روبرو شدن با هر چیزی آماده می کردم. فکر اینکه به کجا اعزام خواهم شد و یا اینکه خدمت سربازی را باید در کدامیک از نیروهای مسلح سپری کنم و هزار موضوع دیگر مسایلی بوند که هر شب ذهنم را به خودش مشغول می کرد.
اما این مدت کوتاه هم گذشت و خلی زود تاریخ اعزام من فرار رسید.....
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت   توسط م ر ل   | 

همان ساعات اولیه ورودبه دانشگاه هوایی بودکه بااوآشنا شدیم:جناب سروان شاهی وندی فرمانده یگان.از همان برخورد اول می شد فهمید که او متفاوت از سایرین است،این موضوع در رفتار و گفتار او مشهود بود.هر چه که از دوره ی آموزش می گذشت من وسایر اعضای گروهان بیشتر بااوآشنا می شدیم شخصیت اوبرایمان جذاب تر می شد.با وجود جو نظامی حاکم وباوجود اینکه او از هیچ خطا وبی نظمی کوچکی نمی گذشت امابیشتر بچه ها اورابه عنوان یک فرمانده لایق دوست داشتند.
گاه و بیگاه که فرصتی پیش می امد او گوشه ای از زندگی اش را برایمان بازگو می کرد نه به این خاطر که خودش را مطرح کند بلکه بیشتر به این خاطر که شاید می خواست داستان زندگی او عامل محرکی بشود برای ما که راه زندگی را مجدانه تر طی کنیم.
او روستایی زاده ای بود از حوالی شیراز که در طول زمان با مشکلات زیادی دست و پنچه نرم کرده بود و بنا به گفته خودش بارها برای تامین مخارج تحصیل درمانده شده بود.بعد از اینکه نتوانسته بود به خاطر مشکلات تحصیلات عالیه اش رادررشته ریاضی تمام کند وارد دانشگاه افسری شده بود و دوره تحصیل را با کسب عنوان دانش آموخته برتر نظامی و گرقتن لوح تقدیر از دست رهبر انقلاب طی کرده بود و در دوره آموزشهای ویژه پیاده و تکاور هم رتبه اول را کسب کرده بودو به همین خاطر برای عضویت در نیروهای حافظ صلح سازمان ملل انتخاب شده بود هر چند که فرد دیگری را با رابطه بازی جای او فرستاده بوند.
می شد حسرت رادرنگاهش خواند وقتی که تعریف می کرد با وجود قبولی در مقطع فوق لیسانس اجازه ی ادامه تحصیل به او داده نشده بود.معتقدبود که بایدتلاش کرد تا در هر کاری که وارد می شوی بهترین باشی و به نظر من خود او نمود عینی از این حرف بود و برای من تعجبی نداشت وقتی که دو سال پیش در مراسمی که از تلویزیون پخش می شد او را دیدم که به عنوان فرمانده نمونه مورد تشویق قرارگرفت.
هر چند که من مدتی زیادی در آنجا نماندم اما در همین مدت کم رابطه دوستانه ای با او پیدا کرده بودم.نگاه متعجبانه و شگفت زده او وقتی که درخواست انصرافم را دیده بود هرگز از یادم نمی رود چون اوایل ورود بود که به من گفت تو نظامی خوبی می شوی و در طول مدت آموزش هم بیشتر از سایرین به من توجه نشان می داد و به قول معروف گیر می داد.هر چند که بعد از انصراف تا کنون هرگز دیگر او را ندیدم اماشخصیت او به عنوان انسانی تلاشگروموفق هرگز از خاطرم محونخواهد شد.
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت   توسط م ر ل   | 

..درمسیر تهران به کاشان تمام مدت غرق در فکر بودم،این که چطور تردیدم را با خانواده مطرح کنم ومهمتراز همه اینکه بعد ازانصراف زندگیم در چه مسیری قرار خواهدگرفت ؟واکنش سایرین نسبت به تصمیم من وهزاران چیز دیگر درذهنم رژه میرفت.حتی یک لحظه هم نمی توانستم فکر وخیال را از ذهنم بیرون کنم وبه همین خاطرکاملا افسرده و خموده شده بودم همین افسردگی و خمودگی همراه با پشت سرگذاشتن یک دوره آموزش سفت و سخت که طی آن بیش از ده کیلووزن کم کرده بودم! اینقدر در وضعیت من تغییر ایجادکرده بود که همه ی دوستان و آشنایان ازدیدن من در آن وضعیت یکه خوردند.
پدر و مادرم از شنیدن اینکه من برای ماندن در آنجامردد شده ام کاملا شوکه شدند، واکنش سایر اعضای خانواده هم متفاوت بودولی درنهایت همه تصمیم گیری نهایی را به خودم محول کردند. بدون شک این مهمترین تصمیم زندگیم تا آن لحظه بود و من بالاخره با وجود اینکه انصراف به معنای خراب کردن همه ی آنچیزی بود که مدتها وقت و توانم را صرف ساختنش کرده بودم به قصد انصراف دوباره راهی تهران و دانشگاه شدم.
خبرتصمیم من خیلی زود در بین کل گروهان و حتی کل سال اولی ها پخش شد.چند نفری همان هفته اول انصراف داده بودند و کسی فکر نمی کرد بعدازتمام شدن آموزش دیگر کسی به این فکر بیافتد.روز و شب اول تقریبا تمام بچه های خوابگاه سعی درمنصرف کردن من از تصمیمم داشتند.حتی دانشجویان سال بالاتر که طی این مدت بامن آشنایی پیدا کرده بودندهم سری به خوابگاه میزدند و با من به بحث وگفتگو می نشستند اما من تصمیم خوم را گرفته بودم و بالاخره بعد از یکی دو روز رسما برای انصراف به فرمانده گروهان نامه نوشتم.
فرمانده گروهان ستوان شاهی وندی هم چندروزی از پذیرفتن انصراف من تفره رفت اما وقتی اصرار مرا دید بالاخره با درخواست من موافقت کرد.همان شب اودستورداد همه ی بچه هادر سالن مطاله گروهان جمع شوند و خودش دریک سخنرانی مفصل در واقع با همه اتمام حجت کرد،ازارتش گفت و اینکه این شغل به گونه ای با تمام مشاغل دیگر فرق دارد،او به همه گفت که هرکس قصدماندن داردباید خودش را برای بدترین حالات آماده کند و باید این واقعیت رابپذیرد که در راهی قدم کذاشته که ممکن است روزی لازم باشد که جانش را هم فدای آن کندو...
هر چند همه کمابیش قبل از ورود همه ی این مطالب را می دانستند اما در حقیقت آن جلسه فرصتی بود برای همه که دوباره بیاندیشند و برای آخرین بار هم که شده خودشان را برای مسیری که انتخاب کرده اندمحک بزنند.
مراسم آن شب به نوعی مراسم خداحافظی من با گروهان بود.بچه های خوابگاه هم که ظرف این مدت حسابی با هم جورشده بودیم طی یک مراسم کاملانظامی!!!با یک رژه با شکوه!وتشریفاتی خاص که رنگ و بوی طنز داشت بامن خداحافظی کردند.فردای آن روز مراحل تسویه حساب و سایر کارها انجام شد و هنوز ساعت اداری تمام نشده بود که من لباسهای نظامی ام را هم تحویل دادم و از دانشگاه بیرون آمدم.
آنچنان که بعداخبردارشدم بعدازرفتن من چندنفردیگراز دانشجوهاهم انصراف داندبه نحوی که آن سال یکی از بالاترین امار انصرافی ها را نسبت به سالهای گذشته داشت.
امروز 5سال از آن جریان می گذرد.همه ی آن دانشجویان سال اولی امروزبه عنوان افسرانی تحصیل کرده در گوشه و کنار ایران و در یگانهای مختلف نیروی هوایی مشغول خدمت اند.دوستانی خوب که بعداز ان ماجرادیگر هرگز ندیدمشان اما از صمیم قلب برایشان آرزوی موفقیت می کنم.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت   توسط م ر ل   | 

دوره آموزش هم رو به پایان بودو چیزی به مراسم سردوشی نمانده بوداما شک و تردید همچون خوره به جانم افتاده بود
احساس می کردم که هیچکس نمی تواند مرا در تصمیم گیری کمک کند چون اکثر کسانی که مرا تشویق به ادامه راه می کردنداز دور دستی بر آتش داشتند و تنها براساس شنیده ها قضاوت میکردند و من اساسا برای این انتخاب و ورود به این دانشگاه از کسی نظر خواهی نکرده بودم!
گاهی اوقات تردید هم واقعا کشنده است!بعد ازگذشت حدود یک ماه از ورود من تقریبا به یک مرده متحرک تبدیل شده بودماز طرفی انصراف ازتحصیل به معنای برباد رفتن مدتها تلاش و کوشش و گام برداشتن به سمت آینده ای نه چندان روشن بود و از طرف دیگر ماندن در آنجاهم مستلزم پذیرفتن شرایطی خاص و گام گذاشتن در راهی بدون بازگشت بود چون براساس قوانین برای جدا شدن از ارتش در هرمرحله ازخدمت می بایست خسارتی به ارتش پرداخت می شدکه با گذشت زمان هرروز مقدار آن بیشتر می شد.
کم کم بچه های خوابگاه شماره 7گروهان یعنی همان خوابگاهی که من درآنجابودم هم متوجه تغییر رفتارو تردید من شده بودند و سعی می کردند به هر نحوی شده برای ماندن در آنجا به من روحیه بدهند.
بدنیست دراینجادر مورد رشته انتخابی و وضعیت شغلی آن درنیروی هوایی توضیح کوتاهی بدهم:بدون شک یکی از مهمترین وظایف نیروی هوایی هرکشورپدافند یادفاع هوایی است تقریبا تمام آسمان کشور توسط ایستگاههای رادار وپدافند هوایی در تمام ساعات شبانه روز درحال کنترل است و تمام هواپیماهای مسافربری و غیر نظامی در مسیرهای مشخصی که به دالان هوایی موسوم است حرکت می کنند و عبور هر جسم پرنده ازآسمان کشور تنها با هماهنگی قبلی و کسب مجوزهای لازم صورت می پذیرد.
در صورت ورود هر گونه هواپیمای مهاجم یا ناشناس به حریم هوایی کشوردر وهله اول این ایستگاههای پدافند هستند که بایستی وارد عمل شده و با دادن اخطارهای لازم جلوی ورود هواپیما را گرفته و در صورت عدم توجه به اخطار با شی مهاجم درگیر شده و سایر مراکز را در جریان قرار بدهند.
ازطرف دیگرهمواره تعدادی جنگنده شکاری در پایگاههای هوایی به حالت آماده باش در اختیار این ایستگاهها قراردارند که در صورتی که هواپیمای مهاجم در تیررس موشکها وتوپ های زمین به هوا قرارنداشت جنگنده های مزبور با هدایت افسران پدافند اقدام به رهگیری و درگیری با مهاجمین می نمایند.اداره ی ایستگاههای راداری وپدافندی به عهده ی دانش آموختگان رشته عملیات موشک یا همان افسران پدافند است.
از توضیحاتی که دادم کاملا مشخص است که اکثر مراکز پدافندی در اطراف کشور و مناطق مرزی قراردارد تا بتواند کاردفاع هوایی را قبل از ورود مهاجمین به داخل کشورانجام بدهد.دیگر میدانستم که در صورت ماندن باید خودم را برای چه کار مهم و سنگینی آماده کنم و با یک حساب سر انگشتی معلوم بود که اکثر دوره خدمتی را باید در مناطق مرزی سپری کنم.
زمان درحال گذربودوباید تردیدرا کنار می گذاشتم به همین خاطر تعطیلات آخر هفته را به خانه بازگشتم تاتصمیم نهاییم را بگیرم..
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت   توسط م ر ل   | 

مرحله تازه ای در زندگیم شروع شده بودومن باید به سمت آینده ای که انتظارم را می کشیدحرکت می کردم .چندروزی از مهرماه گذشته بود که برای ثبت نام به تهران آمدم.دانشگاه افسری همانطور که از نامش برمی آید در وهله ی اول یک یگان نظامی است تا یک دانشگاه،در حقیقت دانشجویان در آنجا علاوه بر تحصیل،اصول و قواعد زندگی نظامی را هم می آموزند قواین و آئئن نامه انظباطی در دانشگاه افسری حرف اول را می زندو به قول خود ارتشی هادانشگاه افسری مهد آین نامه نظامی است.
مراحل ثبت نام انجام شدو ورودی های جدید در سه گروهان سازمان بندی نظامی شدند و من در گروهان اول از گردان فجر که گردان سال یکی ها بود قرار گرفتم.بعداز دریافت لباسهای نظامی جلسه ی کوتاه و ساده ای برای آشنایی با فرماندهان گروهان داشتیم،فرمانده گروهان ما ستواندم شاهی وندی نام داشت.او هم در ابتدا کمی راجع به شرایط و مقررات برای ما صحبت کرد و بعداز معارفه مختصری که انجام شد یک فرجه ی یک روزه برای آماده کردن لباسهای نظامی و سایر مسایل داده شدو از هفته ی دوم مهر کار ما به طورجدی آغاز شد.
باتوجه به شرایط ویژه آنجا ابتدایک دوره آموزش 6 هفته ای قرار داشت که طی آن دانشجو ها بااصول نظامی گری و نظام جمع وآیین نامه و سایر تشریفات آشنا می شدند و پس ازآن سال تحصیلی آغاز می شد و با توجه به اینکه پس از پایان این دوره جشن سردوشی دانشجویان جدید طی مراسمی خاص و با حضور یکی از مقامات کشور انجام می شدو این موضوع برای مسولان ارتش از اهمیت خاصی برخوردار بوددر مورد آموزش سختگیری عجیبی می شد.
آموزش آغازشد.محیط تقریبا همانطوری بود که من می پنداشتم.کاملا جدی وقانونمندو برنامه ریزی شده.از ساعت 5 که بیداری زده میشد تا ساعت 10 شب که ساعت خاموشی بود تمام روز ماپر بود و ما تقریبا هیچ زمان آزادی نداشتیم .هرروز قفط حدود 7 یا هشت کیومتر دو و چند ساعت ورزش برای آمادگی جسمانی در برنامه ما قرار داشت و با توجه به اهمیت رژه که مهمترین برنامه هر مراسم نظامی است لازم بود که ما به سطح مطلوبی از آمادگی برسیم.
از طرف دیگر جمع گروهان حدودا 180نفری ما که از سراسر ایران گردآمده بودند صفای خاصی داشت و با تمام خستگی و سختی آموزش هرازگاهی ساعات خوشی را با هم دشتیم و طی همین مدت دوستان زیادی پیدا کرده بودم.یکی دو هفته اول که گذشت دیگرکاملا با شرایط جدید تطبیق پیدا کرده بودم.طی مدت آموزش مرتبا مسولین بلندپایه ی نیروی هوایی به دانشگاه سر می زدند و حتی هفته ی چهارم با پنجم بود که خود فرمانده نیروی هوایی هم برای بازدید به دانشگاه آمد.
اما هر چه زمان می گذشت تردید و دودلی عجیبی در من عمق می گرفت.با ورود به اینجا من در حقیقت شغل و آیندهومسیرزندگی ام را تا حدود زیادی مشخص کرده بودم و این موضوعی بود که احساس می کردم هنوز آمادگی کافی برای آن را ندارم...
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت   توسط م ر ل   |