...تا یکی دو روز بعد از آن ماجراکه از گوشه و کنار پادگان رد می شدم می دیدم سربازانی راکه با اشاره مرا به هم نشان می دادند و چیزی نجوا می کردند،وحتی با وجود اینکه من هم درجه بسیاری از آنها بودم گهگاه احترام نظامی هم می گذاشتند چیزی که اوایل برای من خنده آور بود.
به مرور زمان و با چند حادثه کمابیش مشابه توانستم کاملا اطمینان فرمانده بازرسی را جلب کنم.دیگر کمابیش در گوشه و کنار پادگان سربازها(( سرجوخه بازرسی))-اسمی که خودشان به من داده بودند_را می شناختند و به جرات می توانم بگویم که بیش از سایر پرسنل بازرسی برای حل مشکلات و طرح تقاضاهایشان پیش من می آمدند.
تفاوت اساسی من با سایر پرسنل در این بود که من چندین ماه به عنوان سرباز ساده در یگان خدمت کرده بودم و مسائل و مشکلات موجود را با تمام وجود احساس کرده بودم و شاید به همین خاطر بود که شبهای کشیک،حتی یک لحظه هم آرام و قرار نداشتم و به هرگوشه پادگان در ساعات مختلف سر میزدم.گاهی اوقات پیش می امد که فاصله چندین کیلومتری بین آسایشگاههای مختلف را چند بار در طول یک شب طی می کردم.بر عکس سایر پرسنل که در هر نوبت نگهبانی فقط زحمت سرکشی به یک یا دو قسمت را به خودشان می دادند.شاید به همین خاطر بود که همیشه گزارش نگهبانی های من طولانی تر از بقیه بود و هر بار حاوی مطلبی تاره.
خوشحالم که امروز که به آن دوره می نگرم می بینم کسانی که به کمک من و در حد توان و اختیار تا حدودی گره از مشکلاتشان برطرف شد بسیار بیشتر از کسانی بودند که بواسطه گزارش های من توبیخ یا تنبیه شدند و اکثر افرادی که تنبیه شدند نیز به گواهی هم یگانی های خودشان جزو اراذل و نخاله های یگان بودند.
بدون شک آن روزها یکی از دورانهای خاطره انگیز زندگی من بود.حس بدی که تا قبل از ورود به بازرسی داشتم دیگر جای خودش را به یک حس مثبت و انرژی بخش داده بود.در طی این مدت به کمک یکی دو نفر دیگر از جمع بازرسی نشریه ای تهیه و در پادگان توزیع کردیم که حتی مورد توجه مقامات بالاتر هم قرارگرفت و توسط بازرسی کل نیروی زمینی از آن تقدیر و تشکر شد.
در زندگی شخصی هم اوضاع نسبتا مساعد بود.خواهرم بعد از اتمام تحصیلات دوره کارشناسی این روزها به خانه بازگشته بود و داشت خودش را برای امتحانات مرحله بالاتر آماده می کرد و بعد از چهار سال فرصتی پیش آمده بود که ما چند ماهی را دوباره با هم باشیم.شاید هر دوی ما آن روزها فکر نمی کردیم که این آخرین باری است که ما در کنار هم بودن در خانه پدری را تجربه می کنیم.
سال 82 به همین صورت به پایان رسید.روزهای بهاری سال هشتاد و سه نیز به سرعت در حال گذر بود و دوره خدمت سربازی من داشت به ماههای پایانی خودش نزدیک می شد...
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت   توسط م ر ل
|
قرار بر این شد که من برای آشنایی وتسلط بیشتر به امور مربوطه یک شب را در کنار یکی از پرسنل بطور کمکی سپری کنم وبه طور عملی در جریان نحوه کار و ریزه کاریهای مربوط به آن قرار بگیرم.شب جالب و خاطره انگیزی بود.تا آن روز هیچ وقت به تمام آسایشگاه ها و گوشه و کنار پادگان سر نزده بودم.مداومتکار علاوه بر سر زدن به کلیه آسایشگاهها وظیفه کنترل بازداشتگاه،نظارت بر نحوه عملکرد افسر نگهبان،حصول اطمینان از حضور پزشک کشیک در پادگان و رعایت بموقع خاموشی وکارهایی از این دست را برعهده داشت.گزارش وقایع هر روز صبح زود در دفتری که به همین منظور تدارک دیده شده بود توسط مداومتکار منعکس می شدو سروان حیدریان تقریبا بلافاصله بعد از ورود گزارش مربوط به شب قبل را مطالعه و در موارد لازم دستور پیگیری می داد.
اولین شب مداومتکاری من هم فرارسید.اعتراف می کنم که یکی دو شب اول کمی از نظر اعتماد به نفس بویژه در جاهایی که نیاز به دخالت و یا باز خواست بود مشکل داشتم و این کار برایم تا حدودی مثل یک((لباس گشاد))بود که البته سعی کردم خیلی زود خودم را اندازه آن کنم.
سومین یا چهارمین شب کشیک من بود که ماجرای جالبی پیش آمد.بعداز سرکشی به یکی دوقسمت پادگان و بازداشتگاه سری هم به آشپزخانه پادگان زدم.شام آن شب برنج همراه کنسرو ماهی بودو طبق گفته مسئول آشپزخانه و آمارهای موجود به ازای هر دو نفر یک کنسرو بین سربازها تقسیم شده بود.خیلی اتفاقی از یکی از سربازهایی که از کنارم رد می شد در مورد شام سوال کردم واو در کمال تعجب عنوان کرد که در یگان آنها به ازای هر سه نفر یک کنسرو توزیع شده است.خیلی تعجب کردم و برای اطمینان بیشتر از چند تن دیگر از سربازان آن قسمت هم سوال کردم.
بلافاصله به آسایشگاه آن یگان که یکی از شلوغ ترین اسایشگاههای پادگان بود رفتم.هنگام ورود من یکی از سربازها با صدای بلند متلکی به من انداخت که تقریبا باعث خنده همه شد اما من به آن توجهی نکردم.
سراغ ارشد یگان و مسئول تقسیم غذا را گرفتم.دو سرباز درشت اندام که هر کدام یک سرو گردن از من بلندتر بودند!!وقتی از آنها در مورد نحوه توزیع غذایشان توضیح خواستم کاملا جا خوردند چون فکر چنین موضوعی را نکرده بودندابا توجه به آمار آن قسمت سی تا چهل کنسرو این وسط مفقودشده بودو من مصر به پیدا کردن آن بودم .از آن دو نفر خواستم تا کمدهایشان را باز کنند.بالاخره مجبور به انجام خواسته من شدند.حدسم درست بود.آنها مابقی کنسروها را برای شبهایی که غذا باب میل مبارکشان نبود نگه داشته بودند!!!با هماهنگی با دژبان آن دو نفر به بازداشتگاه منتقل شدند تا در سکوت و آرامش آنجا بهتر به تفاوت نقسیم به سه با تقسیم بر دو فکر کنند!!!
درطول این مدت سکوت سنگینی آسایشگاه را فرا گرفته بود و همه با تعجب داشتند ماجرا را تعقیب می کردند. هنگام خروج و جلوی درب آسایشگاه چند نفر از سربازان پیش من امدند.بخاطر متلکی که گفته شده بود معذرت خواهی کردند.از ماجرای بازداشت آن دو نفر که به گقته انها جزو گنده های آن قسمت بودند و برای خودشان برو بیایی داشتند خیلی خوشحال بودند و تشکر می کردندچون به گفته خودشان بخاطر ترس از اذیت و آزار انها در ساعات غیر اداری جرات هیچگونه اعتراضی نداشتند.
داستان این ماجرا و برخورد آن شب من خیلی زود بین سربازهاپخش شدبنحوی که فردای آن شب تفریبا همه از ماجرا خبردارشده بودند....
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت   توسط م ر ل
|
اولین پرونده توسط خود ستوان جلالی به من واگذار شد،شایداگر
او می دانست که این کار او درنهایت باعث تحکیم موقعیت من در بازرسی خواهد
شد هرگز این کار را نمی کرد.موضوع از این قرار بود که بخاری یکی
ازآسایشگاههای پادگان دچار آتش سوزی شده بود و خسارات مالی قابل توجه به
بار آورده بود .فرماندهی پادگان موضوع را برای بررسی به بازرسی فرستاده
بود،با توجه به فاصله ی نسبتا زیاد آسایشگاه تا محل بازرسی،جلالی که حس و
حال رفتن به آنجا را نداشت،بررسی پرونده را به من واگذار کرد.این اولین
باری بود که به عنوان نماینده بازرسی برای بررسی یک موضوع به یکی از یگان
های پادگان می رفتم.
موضوع خیلی مهمی نبود اما من گزارش مفصلی در موردش تهیه کردم و در پایان
گزارش عواملی که به نظر خودم باعث این پیشامد شده بود را در چهار بند
تشریح کردم.گزارش من توسط سروان حیدریان مطالعه شد و او در حالی که کاملا
از نتیجه کار راضی به نظر می رسید به سایر پرسنل بازرسی هم تاکید کرد که
از این به بعد گزارشهای خود را به همین صورت تهیه کنند!!!
د.ومین پرونده چند روز بعد و این بار توسط خود سروان حیدریان به من محول
شد.ماجرا از این قرار بود که یک گروهبان کادر که انبار دار یکی از
بزرگترین قسمتهای پادگان بود جیره سربازان زیردستش را به میزان ناچیزی
کمتراز مقدار مصوب توزیع می کرد ،هر چند که این مقدار خیلی ناچیزبود ما با
توجه به تعداد زیاد سربازان آن قسمت همین اختلاف در کل تفاوت زیادی بین
میزان تحویل گرفته شده و میزان توزیع شده ایجاد می کرد مثلا فقط در مورد
قند،این اختلاف نزدیک 100 کیلو بود!!
بلاهت اودراین زمینه به حدی بود که حتی برای جبران این تفاوت سند سازی هم
نکرده بود واین اختلاف در کلیه اجناس انبار او به چشم می خورد،این موضوع
هم خیلی پیچیده نبود و من خیلی سریع گزارش مربوطه را به همراه یک سری از
فاکتورهاو مدارک موجود که جایی برای انکار ویا تردید باقی نمی گذاشت تهیه
کرده و تحویل دادم.
این بار این گزارش مستقیما به دست فرمانده پادگان رسید و او در ذیل این
گزارش بعد از دستوراتی که برای تنبیه گروهبان خاطی داده بود از دقت نظر
بازرسی تشکرکرده بود.
بعد از این موضوع بود که سروان حیدریان تصمیم جدیدی در مورد من گرفت.به
دستور او ازآن تاریخ به بعد اسم من هم به عنوان یکی از افراد کشیک
بازرسی(که اصطلاحا در آنجا مداومتکار نامیده می شد)به رکن دوم و فرماندهی
پادگان اعلام شد.مداومتکار بازرسی کسی بود که بعد از اتمام ساعت اداری
وظیفه اداره بازرسی و سرکشی به قسمتهای مختلف پادگان ونظارت بر عملکرد
آنها را برعهده داشت .او در حقیقت جانشین فرمانده بازرسی در ساعت غیر
اداری بود.
باور آنچه که در حال وقوع بود برای خودم هم کمی دشوار بود.بدون شک این
بالاترین سمتی بود که یک نیروی غیرکادری در آن پادگان می توانست داشته
باشد.علاوه بر این من از نظر نظامی در بین پرسنل بازرسی پایینتریتن
درجه(یعنی سرجوخه)را داشتم.این موضوع اعتراض شدید ستوان جلالی را به همراه
داشت چون به نظر او من توانایی انجام این مسئولیت را نداشتم!!!اما سروان
حیدریان تصمیم خودش را در این مورد گرفته بود........
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت   توسط م ر ل
|
با اینکه تا آن روز چند ماهی از حضورم در این پادگان میگذشت اما هر گز گذارم به بازرسی نیافتاده بودو حتی فرمانده آن را ندیده بودم.پشت در بازرسی اندکی سرو وضعم را مرتب کرده و در زده و وارد شدم.دفتر بازرسی نسبتا شلوغ بودو من در بین آنها جز ستوان نوبخت کس دیگری را نمی شناختم.بلافاصله او به استقبال من آمد و مرا به سمت فرمانده بازرسی که در گوشه اتاق و پشت میز کارش نشسته بود هدایت کرد.
بعداز احترام نظامی طبق مقررات کلاهم را برداشته و در دست چپم گرفتم و خبردار مقابل رییس بازرسی ایستادم. (((سروان حیدریان)).از همان نگاه اول می شد تفاوت او را با سایرین دریافت.لباس نظامی زیبا و مرتبی که به تن داشت با چهارستاره درجه سروانی جلوه ویژه ای به او می داد.اما ابهت واقعی او در شخصیت بزرگوارو بزرگ منش او بودکه من در طول مدت کار با ایشان به آن پی بردم.
بعداز یک برانداز و ارزیابی کوتاه لبخند مهربانانه ای زد و گفت(از امروز به بعد قراره همکار ما در بازرسی باشی.از بررسی هایی که انجام دادیم و از ظاهرت هم پیداست که سرباز مرتب و منظبطی هستی و ازاین به بعدانتظار بیشتری ازت میره.ورودت رو به جمع پرسنل بازرسی تبریک می گم).ته لهجه شیرین کرمانشاهی داشت و ظاهر متین و مهربان .
به همین سادگی من عضو بازرسی شدم.بلافاصله سروان حیدریان دستور داد تا اسم مرا به عنوان مامور به بازرسی از کلیه آمارهای یگان حذف کنند.به دستور او کلیه نگهبانی های من هم لغو شد .به این ترتیب من بکلی از آتشبار سه که چند ماه زجرآور رادر آن طی کرده بودم جداشدم.
خیلی زود با سایر پرسنل بازرسی آشنا شده و توانستم با همه غیر از یک نفر ارتباط نزدیک و دوستانه ای برقرار کنم و به قول معروف در جمعشان پذیرفته شوم.آن یک نفر ستوان جلالی نام داشت.لیسانس وظیفه ای که در رشته حقوق تحصیل کرده بود و بعد از سروان حیدریان و معاون او،سومین فرد مهم بازرسی به شمار میرفت و پیگیری اکثرپرونده ها و تخلفات به عهده او بود.حس خودبرتر بینی پنهان او باعث می شد که نتوانی براحتی با او ارتباط برقرار کنی.وشخصیت پچیده اش او را جزو آدمهایی کرده بود که هرگز نمیتوانستی احساسش را نسبت به خودت درک کنی.از برخورد سرد او می شد فهمید که نظر مساعدی نسبت به حضور من در آن جمع ندارد.
خوشبختانه من در چارت تشکیلاتی ارتباطی با او نداشتم و قسمتی که قرار بود من در آن کار کنم مستقیما زیر نظر سروان حیدریان قرار داشت.
دفتر کار نسبتا کوچکی در اختیار مرکز مشاوره پادگان قرار گرفت و بعد ازیک مراسم افتتاحیه این مرکز با حضور نوبخت به عنوان گرداننده ی اصلی و من به عنوان مسئول امور دفتری کارش را آغاز کردو حفاظت اطلاعات پادگان هم صلاحیت مرا برای دسترسی به پرونده های محرمانه و خیلی محرمانه تایید کرد.
مقداری ملزومات اداری شامل چندفایل و زونکن و... ویک ماشین تایپ قدیمی متعلق به دوره رضاخانی!!! کلیه چیزهایی بود که در اختیار ما قرار داده شده بود تا با آن کارمان را آغاز کنیم ومن با شورواشتیاق تمام هم و غم خودم را صرف سرو سامان دادن این مرکز کردم.رها شدن از جو مسموم یگان قبلی امید و انگیزه ای دو چندان به من داده بود.با وجود اینکه بانحوه کارهای اداری در ارتش بویژه نامه نگاریها آشنایی قبلی نداشتم اما خیلی زود همه ی کارها را فرا گرفتم ودر طول چندهفته توانستم نظر مثبت سروان حیدریان را جلب کنم.
در طول دو سه هفته ی اول من فقط به کارهای اداری می پرداختم و کاری به سایر امور بازرسی نظیر بررسی پرونده های تخلفات و تحقیق در مورد آنها و شناسایی متخلفین و مسائلی از این دست نداشتم اما چند اتفاق به نظر ساده و کوچک کم کم پای مرا به اینگونه مسائل هم باز کرد......
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت   توسط م ر ل
|
یکی دو ماه بعداز انتقال و ورودبه یگان جدید نامه ای ازطرف هم دوره ای هایم در دزفول (گروه برج دهی ها) بدستم رسید که اشکم رادرآرود.محسن و الیاسی بعد از آمدن من همانطور که خودشان گقته بودند هر طور بود تقاضای انتقال داده بودند و در حال طی کردن مراحل نهایی بودند.این عین عبارتی است که الیاس در نامه نوشته بود(بعد از آمدن تو گروه کمپانی روحیه اش را از دست داده.هوز هم ما هر وقت دور هم می نشینیم یادت هستیم.تا یکی دو هفته بعد از آمدنت همه بچه ها دمق بودند....)خودتان می توانید تصور کنید که ما چه جمع دوستانه و با صفایی داشتیم.
هر چند که خودم هم از نظر روحی در حال و هوای درستی نداشتم اما همیشه سعی می کردم با شوخی های گاه و بیگاه ویابا هروسیله دیگری بود به سایر بچه ها روحیه بدهم اما گمان نمی کردم که این موضوع وحضورم در گروه اینقدر در سایرین تاثیر داشته است.
فکر می کردم گذر زمان خواهد توانست تا حدودی شرایط را عوض کند و من خواهم توانست در این یگان جا بیافتم ولی این اتفاق نیافتد.بر عکس دزفول و خاش اینجا مشکل اصلی شرایط نبود،مشکل خودافراد بودند،کم کم حتی از انتقالی گرفتن خودم هم داشتم پشیمان می شدم.
شاید تنها دلخوشی من آن روزها این بودکه روزهایی که نگهبان نبودم می توانستم بعد از ساعت اداری وتا صبح فردا مرخصی ساعتی بگیرم و به خانه بیایم.اما بعضی از بچه های با صفای یگان!!!روزها و شبهای نگهبانی واقعا سنگ تمام می گذاشتند!بیشتر از این وارد جرییات نمی شوم اما همین قدر بگویم که هر روز صبح که می خواستم وارد یگان شوم حس بدی سراسر وجودم را می گرفت!می دانستم که هر روزباید با دردسری تازه از طرف لطفی یا خلافکارهای یگان مواجه شوم!
با وجود اینکه سعی می کردم کمتر با کسی برخورد و اصطکاک داشته باشم اما چند باری در یگان تا مرز درگیری فیزیکی با بعضی گنده لات ها و نوچه هایشان پیش رفتم و البته بعدها معلوم شد که خیلی خوش شانش بودم که این موضوع اتفاق نیافتاد چون معمولا در اینگونه مسایل ابتدا و طرف دعوا بشدت تنبیه و بازداشت می شدند و سپس مقصر اصلی مشخص می گردید!
مدتی به همین صورت گذشت.شهریور ماه سال هشتاد ودو بودوچهارمین ماه حضور من درپادگان شهید کبریایی،
چند روزی بود که احساس می کردم رفتار سایر اعضای یگان بویژه کسانی که در طول این مدت همیشه با آنها مشکل داشتم تا حدودی تغییر کرده و بهتر شده است.این موضوع خیلی برایم عجیب و سوال انگیز بود تا اینکه یکی دو روز بعد علت آنرا فهمیدم.
موضوع از این قرار بود که بازرسی پادگان تصمیم به تاسیس دفتری با نام مرکز مشاورگرفته بود تا با همکاری یکی ازلیسانسه های وظیفه بنام ستوان نوبخت که در رشته مددکاری اجتماعی تحصیل کرده بود بهتر به مشکلات موجود رسیدگی کندومن که دورادور با او آشنایی داشتیم برای عضویت در بازرسی ومرکز مشاوره برای انجام امور دفتری مرکز پیشنهاد شده بودم. از طرف بازرسی پرونده من برای بررسی خواسته شده بود.یکی دو روز بعد از این ماجرا بود که با یگان تماس گرفته شدو من به دفتر بازرسی احضار شدم.....
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت   توسط م ر ل
|
پیش بینی من درست بود،همان طور که فکر می کردم حال و هوای این پادگان و بویژه قسمتی که من قرار بود در آن خدمت کنم متفاوت بود.از همان ابتدای ورود برخورد سربازها با من حالتی خصمانه و بدبینانه داشت.مدتها طول کشید تا من توانستم علت این موضوع را درک کنم.
توضیح این مساله کمی دشوار و پیچیده است.معمولا در محیط های اینچنینی که افرادی از سراسر کشور در کنار هم جمع می شوند،درست یا غلط به مرور زمان ذهنیتی خاص از افراد یک منطقه یا یک قومیت در ذهن سایرین شکل می گیرد مشکل اساسی من در اینجا بود که نسبت به همشهریهای من در بین سربازها و یا حداقل در بین بسیاری از آنها تصویری منفی نقش بسته بود و همین موضوع باعث شده بود که سایر سربازهای قسمت با دیده تردید به من نگاه کنند.اما این یک طرف ماجرا بود.
در طرف دیگر ما جرا خود یگان هم به خاطر حضور چند سرباز خلافکار حرفه ای که برای خود دارو دسته و پاتوقی
داشتند (و در پروندهر کدامشان می شد چند ماه اضافه خدمت و تادلت بخواهد سابقه ی شرارت ودعوا و بازداشت پیداکرد) بیشتر به قهوه خانه قنبر شبیه بود تا یگان نظامی!!!
سیستم مدیریت و فرماندهی این یگان هم برای خود داستانی داشت،فرمانده این یگان در ظاهر سرگردی بود که کمتر حضور وجودش احساس می شد و بیشتر نقش یک لولوی سر خرمن را بازی میکرد با خاصیتی در حد یک کدو تنبل!!!اما در واقع اداره یگان به دست شخصی به نام گروهبان لطفی صورت می گرفت،فردی با شخصیتی عجیب و دارای اختلالات روانی خاص(این موضوع را بعدا فهمیدم وقتی که او مدتی در یک بمارستان روانی بستری بود!!) اداره ی یگان فرصتی عالی به او داده بود تا گوشه ای از عقده های نهفته اش سر باز کند.توانایی های نظامی او غیر قابل انکار بود اما او به شیوه ای خاص و به بهانه های مختلف و البته با عناوینی کاملا رسمی و قانونی سربازان زیر دستش را اذیت می کردو سرگرد هم از این که می دید یگان ظاهرابدون مشکل خاصی اداره می شود به خاطر روح راحت طلب و بی خیالش دست او را کاملا باز کذاشته بود.
البته در همه ی قسمتهای پادگان اوضاع به این صورت نبود و شرایط یگانهایی که فرماندهان با لیاقت تری داشتند به مراتب بهتر بود،و آتشبار 3 یعنی محل خدمت من از نظر شرایط یکی از قسمتهای بد پادگان به شمار می رفت.
تا آن روز هر گزپیش نیامده بود که من وارد جمعی شده و نتوانم حداقل با چند نفری ارتباط نزدیک برقرار کنم.اما در اینجا و با شرایط و مسائلی که گفتم من کاملا حالتی بایکوت و منزوی داشتم.بعد از گذشت چند هفته و به سختی توانستم به چند نفر که اکثرا دیپلمه های هم رده خودم بودند کمی نزدیک شوم اما با توجه به حضور تعداد زیادی از سربازان خلافکار که بیشترشان هم سواد درست و حسابی نداشتند به نظر نمی رسید که بتوان خیلی به بهبود اوضاع امیدداشت.....
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت   توسط م ر ل
|
بالاخره تشریفات اداری لازم هم انجام شد و با رسیدن حکم انتقال من مشغول تصفیه حساب با یگان و قسمتهای مختلف پادگان شدم.دو سه روزی طول کشید تا توانستم همه ی امضاهای لازم را بگیرم و پایان وقت اداری روز81/3/6بود که پرونده و امریه ام را برای انتقال به کاشان گرفتم و باید بدون هیچ معطلی خودم را روز 81/3/8به آنجا معرفی می کردم.
تا قبل از آن زمان هر گز فکر نمی کردم که روزی اینقدر با جمعی خو گرفته و یکی شوم که دل کندن از آنان برایم سخت و و حتی گریه آور باشد.ولی این اتفاقی بود که در دزفول افتاد.شاید خداحافظی من با بچه ها یک ساعتی طول کشید. الیاسی که از یکی دو روز قبل بد جور زانوی غم بغل کرده بود و گرفته بود و محسن هم با اینکه خیلی سعی می کرد جلوی بروز احساساتش را بگیرد باز هم بغض کرده بود.بعد از خداحافظی الیاس و محسن برای بدرقه تا جوی درب پادگان همراه من آمدند و آنجا دیگر من و الیاسی نتوانستیم جلوی اشکهایمان را بگیریم.
حول و حوش ساعت چهار بود که از پادگان خارج شدم.خیلی دوست داشتم که برای آخرین بار هم که شده یک بار دیگردر دزفول گشتی بزنم اما کمبود زمان و وسایل همراهم اجازه ی این کار را نمی داد.مستقیم به ایستگاه را ه آهن اندیمشک رفتم اما نتوانستم بلیط قطار بگیرم وناگزیر بایدبا اتوبوس سفر می کردم.ساعت 6 بعداز ظهراتوبوس اندیمشک را ترک و من با یک دنیا خاطره از اندیمشک و دزفول خداحافظی کردم.خیلی مشتاقم که روزی دوباره به جنوب واین دوشهر زیبا سری زده و تجدید خاطراه ای بکنم.
حدود ساعت 6 صبح روز بعد یعنی 81/3/7بود که به کاشان رسیدم و فردای آن روز بعد از کمی پرس و جو بالاخره پادگان جدید راپیدا کرده وخودم را به آنجا معرفی کردم.در سمت شرقی کاشان و در فاصله چند کیلومتری آن شهرستانی دیگری قرار گرفته که آران نام دارد و پادگان شهد کبریایی در شرق این شهر و در دل صحرای کویر جایی نزدیکیهای دریای نمک است.
از سر و شکل آنجا معلوم بودکه یکی دو سالی بیشتر نیست که راه اندازی شده اما با این وجود پادگان نسبتا بزرگی بود. بلافاصله بعد از ورود به آنجا و تحویل مدارک به قمت پرسنلی تقسیم شده و راهی یکی از یگان های پادگان به نام آتشبار سوم موشکی شدم.از همان ابتدای ورود مشخص بود که جو و محیط اینجاتا حدود زیادی با پادگان قبلی متفاوت است.
این اواخر در دزفول با وجود اینکه خیلی به قول سربازها قدیمی نبودم اما باز در یگان چهره ای نسبتا شناخته شده بودم و طی همین مدت توانسته بودم دوستان زیادی پیدا کنم اما با گرفتن انتقال و ورود به این پادگان بایددوباره همه چیز را از صفر شروع میکردم.باز هم دوره ای جدید در زندگی من در حال آغاز بود......
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت   توسط م ر ل
|
انتظار گاهی اوقات واقعا زجرآور است،همه ی مااین موضوع را تجربه کرده ایم که وقتی منتظر چیزی یا کسی یا حادثه ای هستیم زمان چقدر دیر می گذرد،شرایط من هم بعد از اینکه قرار بود مدارک انتقال بدستم برسد کمابیش اینگونه بود.روزها برایم خیلی دیر و کند می گذشت،فکر و خیال انتقال واینکه آیا با درخواست من موافقت خواهد شد یا نه حتی یک لحظه هم از ذهنم بیرون نمی رفت.
ولی بالاخره باهر زحمتی که بود مدارکی که می خواستم آماده و برایم ارسال شد.فکر می کنم هنوز هم آن پاکت نامه رادر بین وسایل شخصی ام نگه داشته ام.تاآن روز هیچ وقت نامه ای اینقدر برایم مهم و باارزش نبود.بلافاصله بعداز رسیدن مدارک کتبادرخواست انتقال کردم.جالب بودحتی نام و موقعیت پادگانی را که می خواستم به آن منتقل شوم نمی دانستم!
چند سالی بیشتر نبود که ارتش پادگانی در نزدیکی کاشان و در دل کویر مرکزی ایران ایجاد کرده بودو تا آنجا که من خبر داشتم تازه کارش را رسما شروع کرده بود.با کلی پرس و جو بالاخره توانستم نام آین پادگان را پیدا کرده و در در خواستم بنویسم:پادگان شهیدکبریایی،گردان 840 موشکی نیروی زمینی.
مسئول یگان بدون مشکل خاصی بادرخواست من موافقت کردو اگر سرگرد هم با درخواست من موافقت می کردپرونده به کمسیون می رفت.از بین چند درخواست انتقال که با هم به دفتر سرگرد رفت، من تنهاکسی بودم که سرگرد موافقت با انتقالش را به ملاقات حضوری با در خواست کننده موکول کرد وبا بقیه در خواست ها موافقت شد.حتی هنوز هم علت این موضوع برای من سوال انگیز است.بگذریم،فردای آن روز من برای ملاقات حضوری به دفتر سرگرد رفتم،این اولین باری بودکه با او از نزدیک برخورد داشتم.بماند که در آن ملاقات چه گذشت ولی بهر حال و بااکراه بالاخره او هم با درخواست من موافقت کرد.
تقریبا نیمی از کار انجام شده بود و من در انتظار روز برگزاری کمیسیون رسیدگی به انتقالات بودم.مدتی بعد جلسه مذکور هم برگزار شد.آن روز من و یکی دو نفر دیگر ازبچه ها خودمان را به پشت اتاق کمسیون رساندیم ودرحال لحظه شماری برای پایان جلسه بودیم.بعد از پایان جلسه به هر زحمتی که بود توانستم از منشی کمیسیون خبر موافقت با درخواستم را بگیرم.شنیدن این خبر برایم واقعا غیر قابل باور بود.در سوی دیگر این ماجرا پدرو مادرم هم که باآمدن من به خدمت حسابی تنها شده بوند هم حس و حال مشهابهی داشتند.
اما دوستان و رفقا علی الخصوص گروه برج دهی ها هر چند که ازاین موضوع تا حدود زیادی خوشحال شده بودند اما ناقص شدن این جمع برایشان خیلی سخت بود،حتی برای خودم هم جدا شدن از آنان کارراحتی نبود،خصوصا اینکه سختیهای دوره آماده باش و روزهای پس از آن باعث شده بود تا ما حسابی به هم عادت کنیم.
با توجه به این که انجام مراحل اداری وصدور امریه از مرکز زمان بر بود هنوز دو سه هفته ای وقت داشتیم و جون تقریبا همه می دانستیم که بعداز این فرصتی برای با هم بون نخواهیم داشت از تک تک لحظات آن روزها استفاده می کردیم....
+ نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386ساعت   توسط م ر ل
|
روزهای عید و آماده باش با تمام سخیها و مشکلاتش تمام شد و بعد از مدتی که شرایط به حالت عادی برگشت از فشارها و سختگیریها کاسته شد اما همچنان یگان ما به خاطر فرمانده سختگیر و تند مزاجش جو نظامی بسیار خشن و نفس گیری داشت.برخورد تند سرگرد با سایر اعضای گروهان با عث می شد که آنها هم به همین نحو و شاید خیلی سختگیرانه تر با ما فتار کنند تا جایی که من و محسن اسم یگان را ((گردان فاشیست ها)) گذاشته بودیم.شایدآن روزها تنها دلخوشیهای من یکی پیدا کردن چند رفیق خوب و دیگری مرخصی های شهری چند ساعته هفتگی بود که معمولا به یک گردش کوچک در دزفول و اندیمشک و خرید ما یحتاج وتماس با اعضای خانواده می گذشت.
رود دز که از کوههای بلند زاگرس سرچشمه می گیرد دقیقا از وسط شهر دزفول گذشته و آن را به دو بخش تفسیم کرده که این دو بخش توسط چندپل به هم وصل می شوند.زیر پل اصلی و بزرگ شهر و در کنار ه ی دز که چشم انداز زیبا و جالبی داشت و صدای جوش و خروش دز آنرا زیباترمی کرد تقریبا تنها تفرجگاه من بود و می شد در هر مرخصی شهری مرا آنجا پیدا کرد.
شاید تنها نقطه ی قوت من در دوران خدمت آشنایی نسبتا خوب با درسهای رزم انفرادی و قوانین نظامی بود بر عکس تیر اندازی با اسلحه که در آن هیچ استعدادی نداشتم! طوری که مثلا در تیر اندازی 100متر از 21 فشنگ تقریبا هیچ کدامشان به هدف اصابت نکرد!اما همین موضوع باعث شد که بعد از یکی دو هفته به خاطر حاضر جوابی هایم در کلاسهای آموزش بعد از ظهر توجه بعضی از مسئولین را جلب کنم و خیلی زود به جای نگهبانی ساده ((پاسبخش)) بشوم.پاسبخش کسی که مسئول سرکشی و نظارت بر چند پست نگهبانی است و در حد خود از اختیارات قابل توجهی برخوردار است.به علاوه ظرف چند هفته ی اول ورود و تحت عناوین مختلف برای من در خواست بیش از 7 روز مرخصی تشویقی شد که البته فرمانده محترم فقط با 3 روز آن موافقت کردند اما درهر صورت مجموع این مسائل در بهبود اوضاع من بی تاثیر نبود.
کمی قبل از اعزام ما به خدمت قانونی ابلاغ شده بود که طبق آن برخی ازسربازان با شرایط خاص می توانستند در خواست انتقال به منطقه ی نزدیک به محل سکونتشان رابکنند،یکی از این شرایط کفالت پدربرای افرادی بود که پدرشان بالای 60سال سن داشت که شامل حال من هم می شد.این مسئله جرقه امیدی در دل من روشن کرد.
موضوع را تلفنی با خانواده در میان گذاشتم تا سریعا مدارک لازم را تهیه و برای من ارسال کنند چون کمسیون بررسی درخواست ها هر دو ماه یک بار تشکیل می شد و اواخر اردیبهشت هم زمان تشکیل کمسییون بود...
+ نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت   توسط م ر ل
|