و استواری و قد کشیدن آن شاید٬برای آنها نماد زندگی است
ادامه مطلب
خاطرات
و استواری و قد کشیدن آن شاید٬برای آنها نماد زندگی است
...سه سالی می شود که پسرک داستان یک زندگی ((شهر نشین))شده،اما،روزی
که او به شهر آمد، فراموش کرد که روحش راهمراه خود بیاورد،روح او جایی درهمان
کوچه پس کوچه های ده، جایی بین مزارع کوچک اما دوست داشتنی پدر،یا پای دار قالی
مادر جامانده.روح او همچنان دهاتی است..شاید به همین خاطر است که هنوز هم پسرک دربیشتر رویاهای شبانه اش مشغول
پرسه زدن در همان کوچه پس کوچه هاو دشت هاومزارع است ....
از سه سال پیش تا امروز خیلی
چیزها تغییر کرده،پدرو مادر پسرک بعداز
رفتن اوحالا در ده تنهای تنهاشده اند چشم به راه دارندو گوش به زنگ تلفن تا شاید
فرزند دلبندی دل تنهاییشان را تازه کند...
پسرک خیلی اهل گله و شکایت
نیست،دوست ندارد تا عالم و آدم را متهم کندو یا از شرایط زندگی بنالد هر چند که از
روزی که چشم باز کردتادلت بخواهد کمبودبود و ایکاش...تادلت بخواهدفقر
بودوسختی،وآرزوی های کوچکی که هرگز برآورده نشد..وپسرک هرگز فراموش نمی کند آن
روزها را..روزهایی که او دلش می خواست که کاش جای آن همه لوح تقدیردبستانش به او
که همواره شاگرد ممتار بود یک جعبه مداد رنگی 12رنگ می داد...
روزهایی که او از ترس اینکه
مباداپول کم بیاورد فاصله چند کیلومتری بین دبیرستان تا میدان ولیعصرکاشان که ایستگاه
مینی بوس های روستا بود را پیاده طی می کرد....
یکسال گذشته برای پسرک به
اندازه ده سال سخت و توان فرسا گذشت..کاری پرتنش،درسی نیمه کاره وزندگی مجردی دارد استخوانهای او را
نرم می کند...واو که تصور می کرد می تواند از پس این همه بر بیاید هرروز دارد مایوس
تر می شود... بعضی روزها تنها پیکرنیمه جانی از او به خانه بر می گردد..
پسرک گاهی اوقات از خودمی پرسد بود یا نبود او در این دنیا چه چیزی را عوض می کند؟و یا چه ضرورتی ایجاب می کرد که درخانواده ای بعد از 6فرزنداو پابه عرصه وجود بگذارد..؟
پسرک روزی می خواست که یکی از بندگان خوب خدا باشد..اما حالا و در بین مردمی که کلام و نفسشان رنگ بوی خدایی نداردورفتار و کردارشان هرروز ایمان انسان را می فرساید سعی می کند تا بنده ی بدی نباشد..
نمیدانم.. نمی دانم چه شد که پسرک به یکباره عقلش را کنار گذاشت و قلم به دست احساساتش داد...
نمی دانم از آن روزها تا کنون چندنفر مطالبم را خوانده اند و یا همراه داستان شده اند٬اما به هر تقدیرآنچه که می خواستم را پیاده کردم. نوشتم تا فراموش نکنم.نوشتم تا به خاطر داشته باشم روزهایی را که گذشت..نوشتم تا بانگاهی به گذشته٬آینده را بهتر ببینم و بسازم٬نوشتم تاازحوادث گذشته٬عامل محرکی بسازم برای روزهایی که درپیش است...اما داستان یک زندگی ناگفته های زیادی دارد٬حرفهای زیادی که نخواستم و یا نتوانستم که بنویسم...و اصولا گاهی اوقات زیبایی بعضی مطالب٬به نگفتن آن است.
دراین چندوقت بدجور به این وبلاگ عادت کردم و به همین خاطر آنرا حفظ خواهم کردو با مطالبی کمابیش مشابه آنراادامه خواهم داد٬شاید هم ازاین به بعد بیشتر در وبلاگ دیگرم یعنی همصحبت بنویسم.خیلی دوست داشتم که بدانم آیا اگر کس دیگری هم به جای من شخصیت این داستان می شد باز هم همانی بودکه من امروز هستم؟ یاشاید انسانی موفقتر ؟ویا...
بگذریم.گذشته ها گذشته..با تمام پستی و بلندی اش وچه کسی از آینده خبردارد؟ شاید یکی از همین روزهاپایان داستان یک زندگی باشد..
وماتدری نفس ماذاتکسب غدا.وماتدری نفس بای ارض تموت..
وکسی چه میداند که فردا چه خواهد کرد؟وکسی چه می داند که در کدامین سرزمین می میرد...سوره لقمان٬آیه ۳۴