تبليغاتX
داستانی از یک زندگی

داستانی از یک زندگی

خاطرات

روزجمعه باز فرصتی دست دادتا دوباره سری به روستا بزنم..ودرمیان همه چیزهای دوست داشتنی آنجا٬شاید بیش از هر چیز دیگر این دار قالی مادر بود که مرا مجذوب خود کرد..تازه فهمیدم که چرا مادر با وجود مخالفت ما این همه اصرار داشت که دار قالی در خانه اش سرپابماند.. برای اووبسیاری همچون او٬قالی یک دلبستگی است٬یک عشق است.

و استواری و قد کشیدن آن شاید٬برای آنها نماد زندگی است


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت   توسط م ر ل   | 

...سه سالی می شود که پسرک داستان یک زندگی ((شهر نشین))شده،اما،روزی که او به شهر آمد، فراموش کرد که روحش راهمراه خود بیاورد،روح او جایی درهمان کوچه پس کوچه های ده، جایی بین مزارع کوچک اما دوست داشتنی پدر،یا پای دار قالی مادر جامانده.روح او همچنان دهاتی است..شاید به همین خاطر است که هنوز هم پسرک دربیشتر رویاهای شبانه اش مشغول پرسه زدن در همان کوچه پس کوچه هاو دشت هاومزارع است ....
از سه سال پیش تا امروز خیلی چیزها تغییر کرده،پدرو مادر پسرک  بعداز رفتن اوحالا در ده تنهای تنهاشده اند چشم به راه دارندو گوش به زنگ تلفن تا شاید فرزند دلبندی دل تنهاییشان را تازه کند...
پسرک خیلی اهل گله و شکایت نیست،دوست ندارد تا عالم و آدم را متهم کندو یا از شرایط زندگی بنالد هر چند که از روزی که چشم باز کردتادلت بخواهد کمبودبود و ایکاش...تادلت بخواهدفقر بودوسختی،وآرزوی های کوچکی که هرگز برآورده نشد..وپسرک هرگز فراموش نمی کند آن روزها را..روزهایی که او دلش می خواست که کاش جای آن همه لوح تقدیردبستانش به او که همواره شاگرد ممتار بود یک جعبه مداد رنگی 12رنگ می داد...
روزهایی که او از ترس اینکه مباداپول کم بیاورد فاصله چند کیلومتری بین دبیرستان تا میدان ولیعصرکاشان که ایستگاه مینی بوس های روستا بود را پیاده طی می کرد....
یکسال گذشته برای پسرک به اندازه ده سال سخت و توان فرسا گذشت..کاری پرتنش،درسی  نیمه کاره وزندگی مجردی دارد استخوانهای او را نرم می کند...واو که تصور می کرد می تواند از پس این همه بر بیاید هرروز دارد مایوس تر می شود... بعضی روزها تنها پیکرنیمه جانی از او به خانه بر می گردد..
پسرک  گاهی اوقات از خودمی پرسد بود یا نبود او در این دنیا چه چیزی را عوض می کند؟و یا چه ضرورتی ایجاب می کرد که درخانواده ای بعد از 6فرزنداو پابه عرصه وجود بگذارد..؟
پسرک روزی می خواست که یکی از بندگان خوب خدا باشد..اما حالا و در بین مردمی که کلام و نفسشان رنگ بوی خدایی نداردورفتار و کردارشان هرروز ایمان انسان را می فرساید سعی می کند تا بنده ی بدی نباشد..

نمیدانم.. نمی دانم چه شد که پسرک به یکباره عقلش را کنار گذاشت و قلم به دست احساساتش داد...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت   توسط م ر ل   | 

خیلی وقت نیست که شروع کردم.ازاینجا٬گر چه ایده وبلاگ نویسی را از چند ماه قبل در ذهن داشتم٬از زادگاهم نوشتم٬از خردسالی٬دوران دبستان تادبیرستان وروزهای سختی که گذشت. 

نمی دانم از آن روزها تا کنون چندنفر مطالبم را خوانده اند و یا همراه داستان شده اند٬اما به هر تقدیرآنچه که می خواستم را پیاده کردم. نوشتم تا فراموش نکنم.نوشتم تا به خاطر داشته باشم روزهایی را که گذشت..نوشتم تا بانگاهی به گذشته٬آینده را بهتر ببینم و بسازم٬نوشتم تاازحوادث  گذشته٬عامل محرکی بسازم برای روزهایی که درپیش است...اما داستان یک زندگی ناگفته های زیادی دارد٬حرفهای زیادی که نخواستم و یا نتوانستم که بنویسم...و اصولا گاهی اوقات زیبایی بعضی مطالب٬به نگفتن آن است.

دراین چندوقت بدجور به این وبلاگ عادت کردم و به همین خاطر آنرا حفظ خواهم کردو با مطالبی کمابیش مشابه آنراادامه خواهم داد٬شاید هم ازاین به بعد بیشتر در وبلاگ دیگرم یعنی همصحبت بنویسم.خیلی دوست داشتم که بدانم آیا اگر کس دیگری هم به جای من شخصیت این داستان می شد باز هم همانی بودکه من امروز هستم؟ یاشاید انسانی موفقتر ؟ویا...

بگذریم.گذشته ها گذشته..با تمام پستی و بلندی اش وچه کسی از آینده خبردارد؟ شاید یکی از همین روزهاپایان داستان یک زندگی باشد..

وماتدری نفس ماذاتکسب غدا.وماتدری نفس بای ارض تموت..

وکسی چه میداند که فردا چه خواهد کرد؟وکسی چه می داند که در کدامین سرزمین می میرد...سوره لقمان٬آیه ۳۴

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت   توسط م ر ل   | 

هر چه زمان می گذشت بیشتر با محیط جدید و شرایط و فضای خاص آن آشنا و صمیمی می شدم.اینجا همه چیز با آنچه تصور می کردم و آنچه که از مابقی هم دوره ایها و همکاران شنیده بودم و می شنیدم تفاوت داشت.
رئیس شعبه بعد ازسالها کار در شهرستان و به خاطر پاره ای مشکلات شخصی و خانوادگی مجبور شده بود به تهران نقل مکان کند.او نیز همانند من زاده و پرورش یافته روستا بود و این نقطه مشترک باعث می شد که رابطه من و ایشان فراتر از چهارچوب یک ارتباط کاری معمولی باشد.
ارتباط من و معاون شعبه حتی از این هم صمیمانه تر و دوستانه تر شده بودبه نحوی که او غالب اوقات مرابا اسم کوچک صدا می زد.او حتی گاف های کاری گاه بیگاهی که بیشتر از کمی تجربه من ناشی می شد راهم با صبر وتحمل و بدون اینکه حتی به روی من بیاورد رفع و رجوع می کردوبا دقت و دلسوزی خاصی سعی در آموزش تجارب و ریزه کاریهای این شغل به من داشت.
مدتی بعد دوباره ازبالادرخواست شد که محل خدمت من با شخص دیگری جابجا شود اما باز هم نظر منفی رئیس باعث منتفی شدن این مسئله شد وبالاخره بعدازگذشت حدود سه ماه،حکم رسمی من برای خدمت در این شعبه صادر شدو من تاامروز که اولین سال کاری ام را تجربه کرده ام در اینجا ماندگار شده ام هر چند که در کار ما هیچ چیز معلوم نیست و هرروز و هر ساعت احتمال جابه جایی وجوددارد.
در طرف دیگر ماجرا نحوه ارتباط ما و مشتریان هم در اینجا حال و هوای دیگری دارد.به علت بافت خاص منطقه ساکنان آن غالبا مهاجروشهرستانی اند که البته این موضوع در برخی مواردکاررابرای من که خود نیز شهرستانی ام آسان می کند.اماگاهی اوقات هم سطح سوادپایین و اطلاعات کم برخی دیگر بدجورباعث دردسر می شود،به علاوه کوچکی محیط وتعدادنسبتاکم مراجعین هروزه در قیاس با سایرشعب باعث به وجودآمدن انتظارات وتوقعاتی می شود که براحتی نمی توان پاسخگوی همه ی آنها بود....
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت   توسط م ر ل   | 

روزهای پایانی سال 85بود،یک هفته ای می شد که مشغول کار شده بودم.تازه کم کم داشتم با این محیط جدید و همکاران آشنا می شدم که در پایان وقت اداری نامه ای به من داده شد که طبق آن می بایست خودم را به شعبه ی دیگری معرفی می کردم.البته در متن نامه نوشته شده بود به صورت کمکی و برای چند روز.
فردای آن روز کمی زودتر از خانه بیرون زدم چون محل دقیق شعبه را نمی دانستم و احتمال می دادم شاید کمی از این بابت دچار مشکل بشوم هر چند که این شعبه اندکی به محل سکونتم نزدیکتربود.پیدا کردن آدرس کار دشواری نبود.
شهرک مسکونی کوچکی که در دل یک منطقه صنعتی قرار گرفته و یکی دو ماهی از تاسیس بانک در آن بیشتر نمی گذشت.هنوز ساعت 7 نشده بود که به آنجا رسیدم.با اینکه قاعدتا بایستی خدمتگزار شعبه قبل از همه در محل کارحاضر بشوداماهنوز کسی نیامده بود.چنددقیقه بعداولین نفر از راه رسید و من با اولین همکار در پشت در آشنا شدم!اندکی بعد رئیس و معاون هم از راه رسیدندو بالاخره درب شعبه توسط رییس باز شد و وارد شدیم.و تازه بعد از ورود ما بود که جناب خدمتگزار هم تشریف آورد.
برخورد بسیار صمیمانه و گرم همکاران در همان لحظه اول ورود نوید یک محیط کاری دوستانه را می داد.ظاهر تمیز و مرتب شعبه و ساختمان نسبتا شیک آن هم احساس خوبی در انسان بوجود می آورد.وقتی درباره سایر پرسنل شعبه سوال کردم و بانگاههای متعجب وخنده همکاران مواجه شدم فهمیدم که من پنجمین عضو این جمع کوچکم!
روزهای شلوغ و پر کارآخر سال بود ویک عالمه کارانباشته.با این وجود ظرف همان چند روز اول آنچنان روابط گرم و دوستانه ای بین من و سایر همکاران برقرار شد که گویی از مدتها قبل همدیگر را می شناختیم.روز پایان سال و حساب و کتاب های دستگیر آخروقت آن که معمولا تا نیمه های شب طول می کشد هم به یک جلسه شب نشینی خاطره انگیز برای ما تبدیل شد.
با وجود اینکه با پایان سال و طبق آن چیزی که به من ابلاغ شده بود مدت حضور من در آن شعبه تمام می شد اماچون دستور تازه ای نرسیده بود من همچنان درانجا باقی ماندم.حدود یک ماه بعد و اوایل اردیبهشت بود که طی یک تماس تلفنی از رئیس شعبه خواسته شد تا من راباز هم  به عنوان کمک به شعبه ی دیگری اعزام کنند که مخالفت شدید وقاطع او و معاون باعث شد تا موقتا از این موضوع صرفنظر شود.
پی نوشت:صفحات ورق خورده داستان یک زندگی،در حال پایان است....
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت   توسط م ر ل   |