تبليغاتX
داستانی از یک زندگی

داستانی از یک زندگی

خاطرات

هرگزنمی توانی اولین همبازی دوران کودکی،نخستین دوستی که دردنیای خارج از خانه پیدامی کنی را فراموش کنی و نسبت به او بی تفاوت باشی.خانه علی در چند قدمی خانه ما قرار داشت و در بین بچه های کوچه،تنها اوهم سن و سال من بود و طبیعی بود که او نخستین دوست من باشد.
دردوره پیش از دبستان وروزهای خردسالی روزی نبود که ما همدیگر را نبینیم وتقریباهیچ روزی برای ما بدون بازیهای ساده و کودکانه ای که با هم داشتیم شب نمی شد.دوران تحصیل فرارسید و برعکس من که شاگرد درس خوانی بودم علی از همان روزهای اول دردرس و مدرسه لنگ می زد.تاآخر دوران راهنمایی که با هم همکلاس بودیم همچنان او با تجدیدی ها فراوان و بانمرات پایین موفق به گذراندن دوره های تحصیلی می شد وبه همین خاطر من تبدیل به یک سرکوفت همیشگی شده بودم برای او از طرف خانواده اش.اما این موضوع در رابطه دوستانه من و او هیچ خللی وارد نمی کردو همچنان تا اوایل نوجوانی ما شاید نزدیکترین رفقای هم بودیم.
اما با گذشت زمان ما در حال فاصله گرفتن ازهم بودیم.فاصله ای که بیش ازهر چیز از تفاوت بین دنیاهای ما ناشی می شد.
در دوران دبیرستان علی به خاطر نمرات پایینش مجبور به ادامه تحصیل درشاخه کاردانش شد وبالاخره توانست در رشته سیم پیچی موتورهای الکتریکی دیپلم بگیرد اما علی رغم اصرارهای شدید من حتی تلاش هم نکرد که کاری مرتبط با رشته اش پیدا کند هر چند می توانست.
علی چند ماهی زودتر از من راهی خدمت شد.محل خدمت او در شیراز بود وملاقات های هر از گاه ما به اقتضای دوران به تعریف خاطرات دوران خدمت می گذشت.در همان روزها شنیدم که او گاه و بیگاه سیگاری هم به قول معروف دود می کند.ازمطالبی هم که تعریف می کرد مشخص بود که در پادگان با آدمهای درستی حشر و نشر ندارد.پس از اتمام خدمت او به عنوان کارگری ساده در شهرداری کاشان مشغول به کار شد و من دیگر کمتر اورا می دیدم.
اومدتی نگهبان شب یکی از پارکهای بزرگ کاشان بود و چیزهای عجیب وغریبی تعریف می کرد از مسائلی که در شب های نگهبانی با آن روبرو می شده.حتی می گفت که چند باری از سوی کسانی که آنجا را پاتوق خود کرده بودند برای خرید و فروش مواد مخدر تهدید شده است.
آخرین بار من او را یک سال پیش دیدم با ظاهری بسیار تکیده و وامانده.دردلهای زیادی داشت از همه جا.می گفت چند ماهی است که حقوق نگرفته و وضعیت کاری مشخصی نداردبه علاوه با خانواده و خصوصاپدرش هم مشکل داشت.تا چند روز پس از آن دیدار علی با آن ظاهر وامانده و حرفهایش در ذهنم رژه می رفتند.
او این روزها به شدت منزوی وگوشه گیر شده و در ده کسی او را بیرون از خانه نمی بیند ودر بین مردم شایع است که معتاد شده.یکی از آشنایان مدتی فبل به من می گفت چراتو که شاید نزدیکترین دوستش بوده ای او را فراموش کردی و سعی نمی کنی تاحداقل او را برای بیرون آمدن از این پیله ای که به دور خود تنیده است تشویق وکمک کنی و شاید هم راست می گفت.اماقبول کنید که سخت است.نمی توانم روبروی دوست دوران کودکی ام بایستم و از او در مورد اعتیادش سوال کنم....
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت   توسط م ر ل   | 

از همان روزهایی که تازه داشتم بودن را میفهمیدم و زندگی رامزمزه می کردم او راشناختم،از همان آغازین خاطراتی که به یاد دارم همواره خواهرم همراه من بوده است،درخانواده ای مثل ما که محیطی کاملا مردانه داشت وجود یک خواهر آنهم با اختلاف سنی نسبتا کم یعنی سه سال برای من واقعا یک نعمت بود.
روزهای خردسالی و کودکی بنا به اقتضای دوران همواره به کشمکش و بگو مگوهای کودکانه می گذشت:از جنگ و صلح های همیشگی تا حق السکوت هایی که از همدیگر می گرفتیم تا خرابکاریهاواسرار کودکانه مان را لو ندهیم!
اما زمان در حال گذر بود و ما در حال رشد،کم کم دعواهاو احساسات بچه گانه جای خودش را به عقل ومنطق می داد و در این مسیر هرروز ما بیشتر به هم وابسته می شدیم.
خواهرم برای من قبل از هر چیز یک دوست صمیمی بود.شاید داشتن یک چنین دوست صمیمی در خانه باعث شده بود که در دوران نوجوانی من کمتر در بیرون از خانه با کسی انس و الفت انچنان بگیرم و کمتر رابطه ام را با دیگران عمیق کنم.
دوران دبیرستان خواهرم که با دوره راهنمایی من همزمان بود شاید اوج دوران دوستی و همفکری ما بودوالبته بیشتر این من بودم که از او درمورد مسائل و مشکلاتم نظر خواهی می کردم.اما روزهای دبیرستان هم به پایان رسید و بعد از موفقیت خواهرم در آزمون سراسری او برای ادامه تحصیل راهی تهران شد.
وبعد از رفتن او دوران تنهایی من شروع شد و شاید یکی از دلایل افت تحصیلی من در سالهای دبیرستان  همین موضوع بود.بزرگترین شادی های من در آن روزها تعطیلات گاه وبیگاه یاآخر ترم خواهرم  بود که دوباره فرصتی دست می داد که ما چند روزی را با هم باشیم.ومن بودم ویک عالمه چیز برای گفتن...
در دوران خدمت که من به کاشان منتقل شدم وخواهرم بری آزمون کارسناسی ارشد آماده می شدآخرین روزهایی بود که ما دوباره طعم با هم بودن را می چشدیم..وبعد از مدتی کوتاهی او راهی خانه بخت شد و من راهی تهران وادامه ماجرا..
به هر تقدیر او بهترین دوست من بوده و هست.او جزو معدود کسانی است که می تواند روی افکار ونظرات من تاثیر گذاشته ویا حتی آنها را عوض کند.خواهرم هم اکنون ساکن کرج است ولی شلوغی و فشردگی کاری کمتر اجازه می دهد تا همدیگر را ببنیم، اما این موضوع ذره ای از عشق و احترام من نسبت به او نمی کاهد...
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت   توسط م ر ل   | 

این روزها هر چه که به پایان سال نزدیک تر می شویم فشارکاری و شلوغی و ازدحام در کار ما بیشتر می شود و دیگر در انسان حال و هوایی برای نوشتن باقی نمی گذارد.اما هنوز احساس می کنم چیزهای زیادی هست برای نوشتن و گفتن.
طی این مدت و در نگارش مطالب همواره سعی ام براین بودکه از اطاله کلام خودداری کنم و تا آنجا که ممکن است مختصر  ومفید بنویسم اما احساس می کنم که این که مختصر نویسی موجب شدتا نتوانم در مورد کسانی که در طی این داستان ودر جای جای آن مدتی را با من همراه بودند بنویسم.به همین خاطر تصمیم گرفته ام تا چند پست آینده را به نوشتن در مورد این افراد اختصاص بدهم.
پی نوشت:مدتی قبل کنجکاو شدم که ببینم آیا در وبلاگ دیگری از آدرسی مشابه آدرس وبلاگ من استفاده شده یا نه؟ قبل از هر چیزبه این نکته اشاره کنم که من آدرس این وبلاگ را از حروف اول اسمم اتنخاب کردمmrl(محمدرضا لطیفی)که با توجه به محتوای وبلاگ چندان هم بی ربط نبود.نتیجه جستجو جالب بود:وبلاگ دیگری با همین آدرس البته در یکی دیگر ازوبلاگهای فارسی پیدا کردم که آدرسش را ازاین جمله برگرفته بود:my romantic love!!!
+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت   توسط م ر ل   |