روز پنج شنبه روز شلوغ و پر کاری بود و نسبت به هفته های دیگر خیلی دیرتر کارها تمام شد اما بلافاصله بعد از اتمام کاربا وجود اینکه خیلی وقت نیست که کاشان رفته بودم دوباره مستقیم از محل کار راهی شهرستان شدم. هر چند این سفر24ساعت بیشتر طول نکشید اما خیلی آرامم کرد.
_بعد از اینکه من هم راهی شهر شدم پدرم زمینهای استیجاری که در روستا داشت را واگذار کرد و الان خودش را با تکه زمین کوچکی که دارد مشغول کرده.روز پنج شنبه از کنار یکی از آن زمینهای واگذار شده عبور می کردم ،فرد دیگری آنها را اجاره کرده و در آن مشغول کشت و زرع است.برای مدتی به آنجا خیره شدم.تمام خاطرات دوران کودکی و نوجوانی که از آنجا داشتم برای چند لحظه از جلوی چشمانم عبور کرد.بعضی اوقات بد جور دلم هوس آن روزها را می کند...
-سرمای بیسابقه امسال باعث شده که بسیاری از درختان بخصوص انار که در مقابل سرما کم طاقت تر است خشک شود.روز جمعه مجبور شدم تا همه درختچه های انار خانه را از ته ببرم تا دوباره از ریشه جوانه بزند. موضوع ناراحت کننده ای بود چون چندین سال وقت صرف پرورش آنها کرده بودیم
-شب شنبه برای ساعت 10بلیط گرفتم و راهی تهران شدم.در اتوبوس یکی از همکلاسیهای دوران دبیرستان را دیدم. البته او اول مرا شناخت و چند لحظه ای طول کشید تا من او را به خاطر بیاورم.او هم یکی از دانش آموزان روستایی دبیرستان امام کاشان بود که سال دوم و سوم با هم بودیم.چند سالی است که کاری برای خودش دست و پا کرده و گویا یکی دوسالی است که متاهل شده.به نظر من نسبت به آن سالها خیلی تغییر کرده بود.دیدن کسی که با او خاطراتی مشترک داری آنهم بعد از چند سال برایم خیلی جالب بود.
-ساعت حدود 1:30نیمه شب که اتوبوس به ترمینال جنوب رسید و من بلافاصله سوار خط شبانه ترمینال به آزادی شدم. چند تایی معتاد ولگرد یا به خاطر نداشتن جای خواب و یا از ترس پلیس به داخل اتوبوس خط شبانه خزیده بودند و مشغول چرت زدن بودند.وای که چه قدر دیدن قیافه این افراد حالم را به هم می زند و وجودم را پر از تنفر می کند.به نظر من که تنها محلی که به درد این افراد می خورد چیزی است مشابه اتاقهای گاز اردوگاه های آلمان نازی!!!
پی نوشت:هفته گذشته برای پیگیری پرونده ام مجبور شدم چند باری به دادگاه بروم.اولین بار به خیال اینکه شروع کار ساعت 8 صبح است ساعت 8:30مراجعه کردم که مامور نیروی انتظامی خیلی محترمانه مرا بیرون انداخت و گفت که اینجا شروع کار از ساعت 9 است.بار بعد که ساعت 1مراجعه کردم مامور دبگری گفت که دادگاه تعطیل شده!!!!و بالاخره روز بعد که خودم را به موقع رساندم متوجه شدم که قاضی محترم تا اول اردیبهشت ماه مرخصی است!!از همینجا به همه ی پرسنل خدوم قوه قضاییه که با تلاش شبانه روزی!خود در حال رفع مشکلات مردم اند خسته نباشیدی بلند بالا عرض می کنم.
-امروز کارگران کارخانه ای که نزدیک محل کار من است به خاطر نگرفتن 5ماه حقوق جاده را بسته بودند و به همین خاطر حدود یک ساعتی دیرتر از همیشه به خانه رسیدم.با توجه به انعکاسی که این موضوع در هیچ کجا نداشت و بعید می دانم حتی در یک روزنامه هم یک خط راجع به آن نوشته شود فکر نمی کنم اعتراضشان راهی به جایی ببرد.
_بعد از اینکه من هم راهی شهر شدم پدرم زمینهای استیجاری که در روستا داشت را واگذار کرد و الان خودش را با تکه زمین کوچکی که دارد مشغول کرده.روز پنج شنبه از کنار یکی از آن زمینهای واگذار شده عبور می کردم ،فرد دیگری آنها را اجاره کرده و در آن مشغول کشت و زرع است.برای مدتی به آنجا خیره شدم.تمام خاطرات دوران کودکی و نوجوانی که از آنجا داشتم برای چند لحظه از جلوی چشمانم عبور کرد.بعضی اوقات بد جور دلم هوس آن روزها را می کند...
-سرمای بیسابقه امسال باعث شده که بسیاری از درختان بخصوص انار که در مقابل سرما کم طاقت تر است خشک شود.روز جمعه مجبور شدم تا همه درختچه های انار خانه را از ته ببرم تا دوباره از ریشه جوانه بزند. موضوع ناراحت کننده ای بود چون چندین سال وقت صرف پرورش آنها کرده بودیم
-شب شنبه برای ساعت 10بلیط گرفتم و راهی تهران شدم.در اتوبوس یکی از همکلاسیهای دوران دبیرستان را دیدم. البته او اول مرا شناخت و چند لحظه ای طول کشید تا من او را به خاطر بیاورم.او هم یکی از دانش آموزان روستایی دبیرستان امام کاشان بود که سال دوم و سوم با هم بودیم.چند سالی است که کاری برای خودش دست و پا کرده و گویا یکی دوسالی است که متاهل شده.به نظر من نسبت به آن سالها خیلی تغییر کرده بود.دیدن کسی که با او خاطراتی مشترک داری آنهم بعد از چند سال برایم خیلی جالب بود.
-ساعت حدود 1:30نیمه شب که اتوبوس به ترمینال جنوب رسید و من بلافاصله سوار خط شبانه ترمینال به آزادی شدم. چند تایی معتاد ولگرد یا به خاطر نداشتن جای خواب و یا از ترس پلیس به داخل اتوبوس خط شبانه خزیده بودند و مشغول چرت زدن بودند.وای که چه قدر دیدن قیافه این افراد حالم را به هم می زند و وجودم را پر از تنفر می کند.به نظر من که تنها محلی که به درد این افراد می خورد چیزی است مشابه اتاقهای گاز اردوگاه های آلمان نازی!!!
پی نوشت:هفته گذشته برای پیگیری پرونده ام مجبور شدم چند باری به دادگاه بروم.اولین بار به خیال اینکه شروع کار ساعت 8 صبح است ساعت 8:30مراجعه کردم که مامور نیروی انتظامی خیلی محترمانه مرا بیرون انداخت و گفت که اینجا شروع کار از ساعت 9 است.بار بعد که ساعت 1مراجعه کردم مامور دبگری گفت که دادگاه تعطیل شده!!!!و بالاخره روز بعد که خودم را به موقع رساندم متوجه شدم که قاضی محترم تا اول اردیبهشت ماه مرخصی است!!از همینجا به همه ی پرسنل خدوم قوه قضاییه که با تلاش شبانه روزی!خود در حال رفع مشکلات مردم اند خسته نباشیدی بلند بالا عرض می کنم.
-امروز کارگران کارخانه ای که نزدیک محل کار من است به خاطر نگرفتن 5ماه حقوق جاده را بسته بودند و به همین خاطر حدود یک ساعتی دیرتر از همیشه به خانه رسیدم.با توجه به انعکاسی که این موضوع در هیچ کجا نداشت و بعید می دانم حتی در یک روزنامه هم یک خط راجع به آن نوشته شود فکر نمی کنم اعتراضشان راهی به جایی ببرد.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت   توسط م ر ل
|
