بخشنامه ها و دستور العلهای کار ما هم برای خود داستانی دارد،خواسته های زیاد در مدت زمان کم،چند وقت پیش بود که طی بخشنامه ای خواسته شده بود تا کلیه نواقص پرونده های تسهیلات در کمتر از یک هفته برطرف شود و با وجود که عملیات وام و تسهیلات جزو کارهای من نیست مجبور شدم تا ظرف چند روز تمام پرونده های تسهیلات را با کمک همکارم بازبینی کنم و حالا دوباره همان ماجرا برای حسابهای افتتاح شده تکرار شده،البته من سعی کرده ام تا کارم رادرست انجام بدهم اما بیشتر حسابهایی که قبل از ورود من افتتاح شده دارای نقص اطلاعات است.
از اول این هفته و بعد از اتمام کار عادی یعنی از ساعت 4 به مجبور شده ایم تا چند ساعت را هم برای رفع این نواقص اختصاص بدهیم.دردسر این کار موقعی است که باید برای تکمیل اطلاعات با صاحب حساب تماس بگیری.باز خوردهای برخی که گویا می خواهند اطلاعات طبقه بندی شده نظامی را در اختیار جاسوسان سیا یا موساد قرار بدهند!!!واقعا در نوع خود جالب است.
امروز و دیروز ساعت از 8 بعد از ظهر هم گذشته بود که محل کار را ترک کردیم.نمی دانم چرا ولی از وقتی که به شهر آمده ام همیشه از غروبهای آن گریزان بوده ام و همواره سعی کرده ام تا غروب رادر خانه باشم.دمدمای غروب حس عجیبی دارم ..بد جور با این شهر و همه چیز آن از آدمها گرفته تا کوچه و خیابانش احساس غریبی می کنم..انگارتازه به اینجا وارد شده ام..
و امروز دقیقا آفتاب در حال غروب بود که من در راه بودم..
پی نوشت:این موقع از سال که می شود؛خوشه های طلایی رنگ گندم و جو چهره مزارع روستا را عوض می کند..خیلی اتفاقی به وبلاگ یکی از بچه های ده برخوردم که عکس های زیبایی از این فصل روستاییمان در وبلاگش گذاشته بود،شاید دیدنشان برایتان جالب باشد..



از اول این هفته و بعد از اتمام کار عادی یعنی از ساعت 4 به مجبور شده ایم تا چند ساعت را هم برای رفع این نواقص اختصاص بدهیم.دردسر این کار موقعی است که باید برای تکمیل اطلاعات با صاحب حساب تماس بگیری.باز خوردهای برخی که گویا می خواهند اطلاعات طبقه بندی شده نظامی را در اختیار جاسوسان سیا یا موساد قرار بدهند!!!واقعا در نوع خود جالب است.
امروز و دیروز ساعت از 8 بعد از ظهر هم گذشته بود که محل کار را ترک کردیم.نمی دانم چرا ولی از وقتی که به شهر آمده ام همیشه از غروبهای آن گریزان بوده ام و همواره سعی کرده ام تا غروب رادر خانه باشم.دمدمای غروب حس عجیبی دارم ..بد جور با این شهر و همه چیز آن از آدمها گرفته تا کوچه و خیابانش احساس غریبی می کنم..انگارتازه به اینجا وارد شده ام..
و امروز دقیقا آفتاب در حال غروب بود که من در راه بودم..
پی نوشت:این موقع از سال که می شود؛خوشه های طلایی رنگ گندم و جو چهره مزارع روستا را عوض می کند..خیلی اتفاقی به وبلاگ یکی از بچه های ده برخوردم که عکس های زیبایی از این فصل روستاییمان در وبلاگش گذاشته بود،شاید دیدنشان برایتان جالب باشد..
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت   توسط م ر ل
|
