تبليغاتX
داستانی از یک زندگی

داستانی از یک زندگی

خاطرات

بخشنامه ها و دستور العلهای کار ما هم برای خود داستانی دارد،خواسته های زیاد در مدت زمان کم،چند وقت پیش بود که طی بخشنامه ای خواسته شده بود تا کلیه نواقص پرونده های تسهیلات در کمتر از یک هفته برطرف شود و با وجود که عملیات وام و تسهیلات جزو کارهای من نیست مجبور شدم تا ظرف چند روز تمام پرونده های تسهیلات را با کمک همکارم بازبینی کنم و حالا دوباره همان ماجرا برای حسابهای افتتاح شده تکرار شده،البته من سعی کرده ام تا کارم رادرست انجام بدهم اما بیشتر حسابهایی که قبل از ورود من افتتاح شده دارای نقص اطلاعات است.
از اول این هفته و بعد از اتمام کار عادی یعنی از ساعت 4 به مجبور شده ایم تا چند ساعت را هم برای رفع این نواقص اختصاص بدهیم.دردسر این کار موقعی است که باید برای تکمیل اطلاعات با صاحب حساب تماس بگیری.باز خوردهای برخی که گویا می خواهند اطلاعات طبقه بندی شده نظامی را در اختیار جاسوسان سیا یا موساد قرار بدهند!!!واقعا در نوع خود جالب است.
امروز و دیروز ساعت از 8 بعد از ظهر هم گذشته بود که محل کار را ترک کردیم.نمی دانم چرا ولی از وقتی که به شهر آمده ام همیشه از غروبهای آن گریزان بوده ام و همواره سعی کرده ام تا غروب رادر خانه باشم.دمدمای غروب حس عجیبی دارم ..بد جور با این شهر و همه چیز آن از آدمها گرفته تا کوچه و خیابانش احساس غریبی می کنم..انگارتازه به اینجا وارد شده ام..
و امروز دقیقا آفتاب در حال غروب بود که من در راه بودم..
پی نوشت:این موقع از سال که می شود؛خوشه های طلایی رنگ گندم و جو چهره مزارع روستا را عوض می کند..خیلی اتفاقی به وبلاگ یکی از بچه های ده برخوردم که عکس های زیبایی از این فصل روستاییمان در وبلاگش گذاشته بود،شاید دیدنشان برایتان جالب باشد..

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت   توسط م ر ل   | 

امروز به خاطر شرکت در جلسه امتحان مرخصی گرفتم.با وجود اینکه هماهنگ شده بودتا به جای من یک نیروی جایگزین بدهند اما قبل از ورود به جلسه امتحان و با تماسی که با شعبه گرفتم معلوم شد که کسی را نفرستاده اند و معاون شعبه تلویحا از من خواست که اگر توانستم آخر وقت به سر کار بازگردم.
امتحان امروز نظریه اتوماتها و زبانها بود.درسی دشوار با مفاهیمی کاملا انتزاعی که فقط درک و هضم مباحثش نیاز به صرف وقت زیادی دارد.امتحان نسبتا سخت بود و من هم با تمام قوا آن را خراب کردم!
بعد از اتمام جلسه امتحان و علی رغم اینکه دیشب را تا صبح بیدار مانده بودم باز هم راهی محل کار شدم.با توجه به کم بودن کادر شعبه نبود هر کدام از پرسنل فشار کاری خردکننده ای به بقیه وارد می کند و امروز هم روز پر کاری بود.
وقتی که من رسیدم هنوز حجم زیادی از کارها باقی مانده بود و من در روزی که اسما مرخصی بودم نزدیک به چهار ساعت مشغول کار بودم!چیزی فراتر از وجدان کاری!این در حالی است که در فیش حقوقی ماه گذشته نزدیک به 30 ساعت هم از اضافه کاری معمول ما کم شده بود.
بازرسی از شعبه به پایان رسید اما همچنان پس لرزه های آن ادامه دارد.دیروز رییس و معاون را برای توضیح پیرامون پاره ای از اشکالات از بازرسی کل احضار کردند.باید همچنان منتظر تحولات روزهای آینده باشیم.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت   توسط م ر ل   | 

اواسط روز بود که به نظرم رسید انگار ششم خرداد ماه برایم طنین خاصی دارد...و تازه آنوقت بود که یادم افتاد امروز تولد من است...به نظر من تنها ارزشی که می تواند یادآوری تاریخ تولد برای هر انسانی داشته باشد، این است که لحظه ای با خود بیاندیشیم که کجای مسیر زندگی هستیم تا اینجا چه کرده ایم.
بیست و پنجمین سال داستان زندگی من هم گذشت..از صبح تا الان فقط یک رباعی خیام است که بد جور در ذهنم زنگ میزند:
ای بس که نباشیم وجهان خواهد بود
نی نام ز ما و نی نشان خواهد  بود
زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل
زین پس چو نباشیم همان خواهد بود
پی نوشت:یک از همکارها پیامک جالبی برایم فرستاد نمی دانم شاید هم قدیمی باشد اما برای من خیلی تازگی داشت:روی هر پله که باشی خدا یه پله از تو بالاتره...نه به خاطر اینکه خداست،به خاطر اینکه دستتو بگیره..
-بازرسی از شعبه همچنان ادامه داره..گیر های پیاپی بازرس ها و رفع گیر های دست گیر و خسته کننده ما دیگر بد جور همه را کلافه کرده...
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت   توسط م ر ل   | 

با این حس و حال فقط همین یک مورد را کم داشتیم:بازرس!
روز دوشنبه صبح علی الطلوع و قبل از ما این بازرسان بودند که خود را به در شعبه رسانده بودند و احتمالا تاچند روز دیگر هم مهمان ما خواهند بود.
این اولین باری است که این شعبه مورد بازرسی قرار می گیرد و همچنین اولین تجربه من در این زمینه است.با وجود تمام دقتی که سعی کردم در کارم داشته باشم اما تا به اینجا که چندین ایراد از کارم گرفته شده و تازه این در حالی است که هنوز نوبت به ارزیابی کار اصلی من یعنی افتتاح حساب و بررسی حسابهایی که تا کنون افتتاح شده نرسیده است.
هر چند که در بسیاری از موارد ایراداتی که آنها از کار ما می گیرند به جا و منطقی است اما برخی از موارد هم نه به ما آموزش داده شده ونه دستور العمل خاصی در موردش وجود دارد و نه حتی چیزی درمورد آن از همکاران دیگر شنیده ام.
جالب تر از همه اینست که در این اوضاع امروز مشکلی هم پیش آمد که تا کنون حداقل برای من سابقه نداشته و باعث به وجودآمدن سو ءتفاهم بین من و یکی از مشتریها شد و حسابی ذهن مرا به خود مشغول کرده. امیدوارم که حداقل این یکی بدون مشکل خاصی برطرف بشود.
امتحانات هم در حال شروع است.الان دو ترم است که تقریبا دارم در جا می زنم.آخر هفته باید سری به روستا بزنم.بد جور به آرامش آنجا احتیاج دارم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت   توسط م ر ل   |