دیدن حکم انتقال معاون شعبه برای همه ما غیر منتظره بود و برای من بیش از
هر چیز ناراحت کننده.نقل و انتقال در کار ما امری عادی و در واقع جزئی از
کار است و دیر یا زود این روز فرا می رسید اما می توانست مدت همکاری ما
بیشتر تداوم پیدا کند.این انتقال در واقع بخشی از پس لرزه بازرسی دو ماه
قبل است.
وقتی که من وارد این شعبه شدم یک تازه کارو مبتدی به تمام معنا بودم.با
دانسته های اندک از شیوه کار و اعتماد به نفسی پایین.برخورد دوستانه و
دلسوزانه معاون را درآنروزها به خوب به خاطر دارم.اینکه چقدربا تمام وجود
سعی کرد تا تمام آنچه که در طول سالها آموخته بود و تجربه کرده بود را به
من بیاموزد.اینکه چقدر تلاش کرد تا من در این شعبه ماندنی شوم.کم نبودند
روزهایی که کلی وقت و توان صرف می کرد برای رفع و رجوع کردن سوتی های من.
هر چند که مدت همکاری ما فقط 17ماه طول کشید اما در طی این مدت صمیمیتی
بین ما به وجود آمد که گویی سالهای سال است که همدیگر را می شناسیم.بی
تردید تمام خاطرات این مدت جزو صفحات روشن و دل انگیز داستان زندگی بود.به
هر تقدیر دوره همکاری ما به سر رسید و احتمال تکرار آن هم بعید به نظر می
رسد.از صمیم قلب آرزو می کنم که در محل خدمت جدیدش روزهای خوبی را پیش رو
داشته باشد.
پی نوشت:شب جمعه گذشته همراه کاروانی که هر ساله از روستا برای زیارت می
آید در مسجد مقدس جمکران بودم.در آنجا برای همه دوستان دعا کردم البته اگر
دعای چون من سراپا تقصیری پذیرفته شد.جای همه خالی.
درخلال همین سفر کوتاه فرصتی دست داد برای تجدید دیدار با دوستانی که دیگر
کمتر پیش می آید تا همدیگر را ببینیم.از جمله یکی از بچه های تقریبا هم سن
و سال که شاید یک سالی بود که از او خبری نداشتم.پسر با ایمان و سرزنده ای
که با شور و اشتیاق وارد دانشگاه پلیس شد.می دانستم که دیگر بایدفارغ
التحصیل شده و با درجه افسری در جایی مشغول خدمت باشد.وقتی از او محل
خدمتش را سوال کردم با لحن خاصی گفت: هنگ مرزی سراوان،سیتان و بلوچستان.می
توانم درک کنم که در چه شرایط سختی قرارداردچون خودم هم مدتی هر چند کوتاه
از دوره سربازی را در آن منطقه بوده ام.امیدوارم که دوره اقامتش در آنجا
بدون مشکل خاصی سپری شود.
-جمله ای پشت ماشین رهگذری بد جور به دلم نشست:الهی،گاهی ،نگاهی....
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت   توسط م ر ل
|
بااینکه زیاد پیش می آید که مراجعه کنندگان فرزندانشان را همراه خود بیاورند،اما فکر می کنم ماجراهایی که دیروز این بچه ها درشعبه بوجود آوردند تا حدودی کم سابقه بود..دیروز اوایل صبح،خانمی که دختر خردسالی و کوچکی در بغل داشت به منظور حواله کردن وجهی برای شهرستان به شعبه مراجعه کرد.بعد از گرفتن فرمهای مربوطه فرزندش را روی پیشخوان گذاشت و مشغول نوشتن شد اما دختر کوچک او مدام خودکار را از دست مادرش می گرفت و مانع نوشتن او می شد تا بالاخره مادرش مجبور شد به زور خودکار را از دست فرزندش در بیاورد. این دخترکوچولوی شیطان که از این ماجرا خیلی دلخور شده بود نگاه تندی به مادرش انداخت و بلافاصله سیلی محکمی به صورت او نواخت!!!طوری که صدای آن در شعبه پیچید... نمی دانم با این دست های کوچک این همه نیرو را از کجا آورده بود!!بالاخره مادرش مجبور شد که او را از پیشخوان پایین بیاورد و کوچولوی این ماجرا هم بلافاصله شعبه را روی سرش گذاشت..من هم که دیدم کار بالا گرفته مجبور شدم تا کار آنها را خارج از نوبت انجام بدهم..
مورد دوم هم پسر خردسال یکی از مشتریان بود که پدرش را مدام با اسم کوچک!!صدا می کرد و می خواست او را بلند کند تا پشت باجه و محل کار ما را ببیند..در این مورد هم بالاخره پدر مجبور شد تا به حرف او گوش کند و این پسرک کنجکاو به طور کامل از مراحل کار ما و وسائل و کامپوتر وغیره بازدید کردند!!!فکر می کنم از بین همه چیزها ماشین پول شمار برای او جالب تر بود چون برای چند دقیقه با تعجب و خیره به آن می نگریست....
و اما مورد سوم:حوالی ظهر بود و برای دقایقی تقریبا هیچ مراجعی نداشتیم..من هم از این فرصت استفاده کردم و داشتم کارهای عقب افتاده ام را انجام می دادم که صدایی توجه مرا جلب کرد((عمو اینو از من می گیری!))با تعجب باجه را نگاه کردم..تنها چیزی که مشخص بود دستهای کوچکی بود که قبضی را در دست گرفته بود..وقتی بلند شدم دختر خردسالی را دیدم با موهای مشکی بافته شده و کلاهی زیبا که او را شبیه عروسکها کرده بود!نمی دانم پدرو مادرش چطور او را تنها بیرون فرستاده بودند.بلافاصله قبضش را گرفتم و ماشین کردم و به او دادم..او هم بعد از اینکه قبض را گرفت و باز بینی کرد و مطمئن شد که پرداخت شده خداحافظی کرد و رفت...
پی نوشت:امروز دوباره از حوزه تماس کرفته بودند وخواستار جابجایی من شده بودند اما رییس باز هم مخالفت کردو در پاسخ گفت که اگر فلانی را از ما بگیری کارهای ما فلج می شود..البته فکر می کنم این جمله را برای این گفت که ریس دفتر حوزه را متقاعد کند..اما جالب تر از همه واکنش همکارها بود که گویا این مسئله حتی از من هم برایشان مهمتر بود..حتی همکارم می گفت که اگر تو بروی من یک روز هم اینجا نمی مانم و در خواست انتقال می کنم..فکر می کنم محبت آنها بیشتر از آن چیزی که من لیاقتش را دارم..احساس می کنم گاهی اوقات در برخورد با آنها ناشکیبا بوده ام...
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت   توسط م ر ل
|
از روز شنبه و به مدت چهار روز رئیس شعبه عازم مرخصی شده.جالب است که در روزهایی که یکی از جمع ما به مرخصی می رود حجم کار و تعداد مراجعین به طور قابل ملاحظه ای افزایش می یابد..باور کنید اکثر کسانی که به ندرت در طول یک ماه یا حتی یک فصل سروکله شان پیدا می شددر طول همین چند روز با طیف متنوعی از کارهای بانکی به ما مراجعه کردند..
علاوه بر این دیروز و امروز دو جلسه در دو جای مختلف هم برگزار شد که نیاز به حضور نماینده ای از طرف شعبه داشت و از من خواسته شد تا در این دو جلسه شرکت کنم...هر چند که معمول براینست که در اینجور جلسات یکی از مسئولین شعبه و یا حداقل یکی از افراد با سابقه شرکت کنند اما کمبود نیرو از یک طرف ونبود رییس از طرف دیگر باعث شد تا تازه کاری مثل من به عنوان نماینده راهی جلسات بشود.
جلسه اول دیروز در سرپرستی تشکیل شد و موضوع آن تهیه لیست و آماری خاص برای اداره بود..نکته جالب برای من در این جلسه موضوعات حاشیه ای ودردلهای همکاران بود با معاون اداره که کاملا موضوع اصلی جلسه را تحت الشعاع قرار داده بودو تقریبا خود به موضوع اصلی بدل شد.البته معاون اداره تقریبا تمام موضوعات را با جوابهای سر بالا و حرفهای دو پهلو رفع و رجوع کردند.فکر می کنم در آن جمع من از همه جوانتر بودم چون اکثر همکارهایی که درآنجا بودند وارد نیمه دوم خدمتی خود شده بودند و همین موضوع نگاه های متعجب برخی را به همراه داشت.تنها دستاورداین جلسه برای من این بود که تهیه آمارهای مورد نظر اداره تماما به خودم محول شد.
جلسه دوم معارفه رییس جدید کلانتری محل بودبا مسئولین بانکهای حاضر در محدوده کلانتری.ناگفته پیداست که بیشتر بحث آن جلسه موضوعات انتظامی بود و مشکلاتی از این دست که وجود دارد.اینطور که از صحبتها برمی آمد آمار سرقتها و کیف قاپی ها و موضوعات اینچنینی در چند ماه اخیر افزایش چشمگیری داشته است. آشنایی با همکاران سایر بانکهای منطقه و شنیدن تجربیات و نکاتی که آنان در این جلسه مطرح کردند خالی از لطف نبود.
در کنار همه این موضوعات در این چند روزدردسرجدیدی پیش آمده و آن هم اصطلاحا به حساب نرفتن قبوض برقی است که در دو روز خاص از دوره پیش توسط ما دریافت شده بود که باعث شده تادر صورتحساب تمامی آن کسانی که در این دو روز قبوضشان را پرداخت کرده اند بدهی پیشین درج شود. مردمی که برای اصلاح صورتحساب به اداره برق منطقه مراجعه می کردند برای گرقتن تایید روانه بانک می شدند .با توجه به تعداد زیاد پاسخگویی به آنها دیگر واقعا زجر آور شده بود.
نمی دانم قصور چه کس یا کسانی باعث بروز این مشکل شده اما آنچه که مسلم است این مردم بیچاره اند که میان اداره برق و بانک سرگردان شده اند.در نهایت و بعد از گفتگوهای تلفنی زیادی که با اداره برق داشتم توانستم کسی که در این زمینه مسئول بود را پیدا کنم.با هماهنگی که شد من لیست قبوض دریافتی این دو روز را برای وی ارسال کردم و او هم قول داد تا به موضوع رسیدگی کند و دیگر کسی برای گرفتن تایید به بانک ارجاع نشود...
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت   توسط م ر ل
|
امروز هم که روز نسبتا خوبی بود و تقریبا زود به خانه رسیدم(ساعت 5:30بعداز ظهر،این ساعت در کار ما خیلی زود محسوب می شود!)آنقدر کارو بهم ریختگی در خانه بود که انجام دادن آنها نیرویی بیشتر از یک روز کاری احتیاج داشت...
اما هیچ کدامشان به اندازه شستن لباس مشقت بار نبودند..تازه دارم گوشه ی ناچیزی از زحمات مادرم را با تمام وجود احساس می کنم...تعجب من اینجاست که مادرم چطور با آن همه نبود امکانات در روستا 7فرزند را بزرگ کرده در حالی که علاوه بر خانه داری قالی هم می بافته و تازه به پدرم هم در کارهای کشاورزی و دامداریش کمک می کرده!!!!!
-دیروز با دوستم که در سفر حج به سر می برد تماس گرفتم...وقتی که من با او صحبت می کردم در مسجدالحرام بود و بنا به گفته خودش داشت خانه خدا را از نمایی نزدیک مشاهده می کرد...
-با وجود تمام سعیی که می کنم اما امروز با یکی از مراجعین که دختر جوانی بود بد جور بگو مگو و مشاجره لفظی کردم. ..هر چند که در این مورد خاص برخورد خودخواهانه و گستاخانه او باعث شد تا من به قول معروف از کوره در بروم اما در هر حال باید آستانه تحملم را بالا ببرم...و هنوز تا رسیدن به آن مرحله احتیاج به تمرین و مشق صبر دارم...
-چند روزی است که بعد از سپری کردن یکی دوهفته بدون خدمتگزار،برای شعبه خدمتگزارجدیدی آمده است تقریبا کارها دارد به روال عادی خودش برمی گردد...هر چند که هنوز مشخص نیست که او ماندنی است یا رفتنی اما ظاهرا که فرد سالمی به نظر می رسد..امیدوارم که در صورت ماندگار شدن راهی را که خدمتگزار قبلی طی کرد نپیماید...به خاطر دارم که او هم روزهای اول خیلی پرتلاش بود و با جدیت اما...
بگذریم ..زندگی در جریان است...
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت   توسط م ر ل
|