..هنوز ساعت کاری تمام نشده بود که از طرف کلینیک با من تماس گرفته
شد و تا قرار ساعت 5مجددا یادآوری شود.از محل کار که بیرون آمدم هنوز قدری
وقت مانده بود وبنابراین ترجیح دادم تا بخشی از مسیر را پیاده بروم..در
طول مسیر هم مدام فکرم مشغول بود وهر چه بیشتر فکر می کردم کمتر به نتیجه
می رسیدم. به سختی توانستم چند اسم احتمالی رادر ذهن خودم پیداکنم..
وارد کلینیک که شدم و اتاق مشاور را سوال کردم خانمی که جلوی دربود گفت:شما آقای ل هستید؟ تشریف ببرید طبقه دوم اتاق آخر..در زدم و وارد اتاق شدم..از دیدن خانم م-آ که همراه مشاور در اتاق حضور داشت کاملا جاخوردم ..حتی تصورش را هم نمی کردم..پیش از این فکر می کردم که بایستی ازدواج کرده باشد...
تقرببا اوایل ورود من به شعبه بود که معاون سابق برادر او که یکی از مشتریان جاری مااست را به عنوان یکی از مشتریان خوب و از افراد دارای اعتبار و سرشناش این محل به من معرفی کرد و سفارش کرد تا هروقت به بانک مراجعه می کند به قول معروف هوای او راداشته باشم...
بعد از این ماجرا من با این خانم آشنا شدم که خودش هم پیش ما حساب پس انداز دارد و عموما برای انجام کارهای بانکی خود و یا برادرش به شعبه مراجعه می کندو من هم به اعتبار صحبتهای معاون سعی کرده ام تا کارهای او را حتی الامکان سریعتر انجام بدهم..گذشته از این رفتار وی به عنوان یک مشتری همواره با متانت و حیا و وقاری خاص همراه بوده است.
امروز و در راه بازگشت وقتی داشتم برخوردهای خودم با وی دراین چند وقت را بررسی می کردم فقط دواتفاق نسبتا متفاوت به ذهنم رسید:مورد اول برمی گردد به چند ماه قبل..یک روز شلوغ که تعداد زیادی ازآقایان تفریبا کاملا جلوی باجه مرا گرفته بودند.مدتی که گذشت اتفاقی نگاهم به این خانم افتاد که به خاطر ازدحام آقایان چند متری عقب تر ایستاده بود و من احساس کردم که او خجالت می کشد تا برای انجام کارش جلوبیایدو از آقایان درخواست کند که کنار بروند..به همین خاطر من از آقایان درخواست کردم که یک طرف باجه بایستند و جلو را خلوت کنند و بعد کارخانم م-آ را انجام دادم و او رفت...
برخورد دوم هم برمی گردد به چند هفته قبل..روزی که خانم م-آ برای برداشت مبلغی از حساب به باجه من مراجعه کرد..من مبلغ مورد درخواست را به وی دادم اما از انجا که من امور مربوط به حسابهای جاری و پس انداز را انجام می دهم و همکار دیگرم امور مربوط به قبوض و فیشهای متفرقه ،این خانم بعد از گرفتن پول از من برای پرداخت قبوض قصد داشت که به باجه همکارم مراجعه کند و من که متوجه موضوع شدم قبض های او را هم گرفتم و ماشین کردم..اندکی بعد ازرفتن او متوجه شدم که من اشتباها بیشتر از مبلغی که ازحساب برداشت کرده را به او داده ام..بلافاصله با منزلشان تماس گرفتم اما پدر ایشان گفت که او برای جمع کردن فرم اطلاعات خانوارها همکاری می کند و تا بعد از ظهر هم برنمی گردد و من هم خواستم تا به ایشان اطلاع بدهدند تاامروز یا فردا وجه را برگرداند..
هنوز یک ساعتی نگذشته بود که او سراسیمه وارد بانک شد معلوم بود که از راهی طولانی را بازگشته و با معذرت خواهی فراوان پول را به من برگرداند و گفت که بعد از گرفتن پول از من آنرا اصلا چک نکرده..من هم پاسخ دادم که عجله ای نبود و می توانست این پول را فردا هم بیاورد و از او تشکر کردم...
این جور برخوردها از منظر من چیزهایی کاملا عادی و روزمره است و مشابه این موضوعات برای من در مورد سایرین هم پیش آمده..اما شاید برخوردهایی این چنین و یا گرم گرفتن های من برای این خانم تعبیر دیگری داشته است...
..وقتی وارد اتاق مشاور شدم هر چند که دیدن خانم م-آبرایم غیر منتظره بود اما سعی کردم تا برخوردی کاملا عادی و راحت داشته باشم..اماطرف دیگر ماجرا یعنی خانم م-آ تا حدودی مظطرب و خجل به نظر می رسید و کاملا سرش را به پائین دوخته بود و از اینکه به طرف من نگاه کند ابا داشت...مشاور سر صحبت را باز کرد ودر موردخانم م-آ توضیحاتی داد..اینکه او فارغ التحصیل رشته علوم اجتماعی و دبیر آموزش و پرورش است و غیره و از من خواست تا مقداری درباره خودم صحبت کنم...من هم به طور خیلی خلاصه درباره خودم توضیح دادم..درباره گذشته ام و برنامه هایی که برای آینده دارم..اینکه من دربهترین حالت 2 سال آینده را برای ازدواج در نظر گرفته ام...وقتی که او سال تولد مرا پرسید و متوجه شد که من متولد سال 1362ام هم مشاور و هم خانم م-آکاملا جا خوردند.. البته من تا حدودی بزرگتر از سن خودم به نظر میرسم خصوصا در لباس رسمی..اما گویا خانم م-ا فکر نمی کرد که از من بزرگتر باشد..
حتی وقتی که مشاور از او خواست که درباره خودش صحبت کند او اظهار داشت که من الان به فقط به تفاوت سنی ام با آقای ل فکر می کنم..و بعد مقدای در مورد خود و خانواده اش توضیح داد ..کل مدت زمان این جلسه شاید نیم ساعت طول کشید ومن بدون اینکه چیز خاص دیگری بگویم خداحافظی کردم و از اتاق خارج شدم اما هنوز خانم م-آ در اتاق حضور داشت..مشاور در پایان اشاره کرد که دوباره تماسی با من خواهدگرفت اما فکر می کنم هم او و هم خانم م-آ بی آنکه من صریحا چیزی گفته باشم به خوبی پاسخ خود را گرفته اند..
به هر حال پرونده این مسئله برای من تقریبا مختومه شد..این هم یکی از تجربیات داستان زندگی من شد.. تجربه ای که البته بسیار متفاوت از بقیه بود..
اما لازم می دانم که در همینجا از همه دوستان بلاگر که با نظرات خودشان مرا راهنمایی کردند و حضورشان باعث شد تا من تا حدود زیادی از سردرگمی نجات پیدا کنم تشکر کنم..از کرگدن که فکر می کردم دیگر این طرفها نمی آید تا فری که خودش را سریع رساند و دوستانش که قدم رنجه کردند..سمیرا که همیشه نظراتش برایم با ارزش بوده..خواهر خوبم رها خانوم که تقریبا از روزها اول ابن وبلاگ با من همراه شد..دختر برج جوزا...و عزیزی که علاوه بر نظر متفاوت و دلسوزانه اش زحمت کشید و صبح با من تماس گرفت و یک دنیا خوشحالم کرد....برای همه تان روزهایی پر از شادی و شادکامی آرزومی کنم.
پی نوشت:امشب اداره امور افطاری می داد اما اصلا حس و حال رفتن نبود..خوبست که از خانه ما تا اداره پیاده هم بیشتر از ده دقیقه راه نیست..
وارد کلینیک که شدم و اتاق مشاور را سوال کردم خانمی که جلوی دربود گفت:شما آقای ل هستید؟ تشریف ببرید طبقه دوم اتاق آخر..در زدم و وارد اتاق شدم..از دیدن خانم م-آ که همراه مشاور در اتاق حضور داشت کاملا جاخوردم ..حتی تصورش را هم نمی کردم..پیش از این فکر می کردم که بایستی ازدواج کرده باشد...
تقرببا اوایل ورود من به شعبه بود که معاون سابق برادر او که یکی از مشتریان جاری مااست را به عنوان یکی از مشتریان خوب و از افراد دارای اعتبار و سرشناش این محل به من معرفی کرد و سفارش کرد تا هروقت به بانک مراجعه می کند به قول معروف هوای او راداشته باشم...
بعد از این ماجرا من با این خانم آشنا شدم که خودش هم پیش ما حساب پس انداز دارد و عموما برای انجام کارهای بانکی خود و یا برادرش به شعبه مراجعه می کندو من هم به اعتبار صحبتهای معاون سعی کرده ام تا کارهای او را حتی الامکان سریعتر انجام بدهم..گذشته از این رفتار وی به عنوان یک مشتری همواره با متانت و حیا و وقاری خاص همراه بوده است.
امروز و در راه بازگشت وقتی داشتم برخوردهای خودم با وی دراین چند وقت را بررسی می کردم فقط دواتفاق نسبتا متفاوت به ذهنم رسید:مورد اول برمی گردد به چند ماه قبل..یک روز شلوغ که تعداد زیادی ازآقایان تفریبا کاملا جلوی باجه مرا گرفته بودند.مدتی که گذشت اتفاقی نگاهم به این خانم افتاد که به خاطر ازدحام آقایان چند متری عقب تر ایستاده بود و من احساس کردم که او خجالت می کشد تا برای انجام کارش جلوبیایدو از آقایان درخواست کند که کنار بروند..به همین خاطر من از آقایان درخواست کردم که یک طرف باجه بایستند و جلو را خلوت کنند و بعد کارخانم م-آ را انجام دادم و او رفت...
برخورد دوم هم برمی گردد به چند هفته قبل..روزی که خانم م-آ برای برداشت مبلغی از حساب به باجه من مراجعه کرد..من مبلغ مورد درخواست را به وی دادم اما از انجا که من امور مربوط به حسابهای جاری و پس انداز را انجام می دهم و همکار دیگرم امور مربوط به قبوض و فیشهای متفرقه ،این خانم بعد از گرفتن پول از من برای پرداخت قبوض قصد داشت که به باجه همکارم مراجعه کند و من که متوجه موضوع شدم قبض های او را هم گرفتم و ماشین کردم..اندکی بعد ازرفتن او متوجه شدم که من اشتباها بیشتر از مبلغی که ازحساب برداشت کرده را به او داده ام..بلافاصله با منزلشان تماس گرفتم اما پدر ایشان گفت که او برای جمع کردن فرم اطلاعات خانوارها همکاری می کند و تا بعد از ظهر هم برنمی گردد و من هم خواستم تا به ایشان اطلاع بدهدند تاامروز یا فردا وجه را برگرداند..
هنوز یک ساعتی نگذشته بود که او سراسیمه وارد بانک شد معلوم بود که از راهی طولانی را بازگشته و با معذرت خواهی فراوان پول را به من برگرداند و گفت که بعد از گرفتن پول از من آنرا اصلا چک نکرده..من هم پاسخ دادم که عجله ای نبود و می توانست این پول را فردا هم بیاورد و از او تشکر کردم...
این جور برخوردها از منظر من چیزهایی کاملا عادی و روزمره است و مشابه این موضوعات برای من در مورد سایرین هم پیش آمده..اما شاید برخوردهایی این چنین و یا گرم گرفتن های من برای این خانم تعبیر دیگری داشته است...
..وقتی وارد اتاق مشاور شدم هر چند که دیدن خانم م-آبرایم غیر منتظره بود اما سعی کردم تا برخوردی کاملا عادی و راحت داشته باشم..اماطرف دیگر ماجرا یعنی خانم م-آ تا حدودی مظطرب و خجل به نظر می رسید و کاملا سرش را به پائین دوخته بود و از اینکه به طرف من نگاه کند ابا داشت...مشاور سر صحبت را باز کرد ودر موردخانم م-آ توضیحاتی داد..اینکه او فارغ التحصیل رشته علوم اجتماعی و دبیر آموزش و پرورش است و غیره و از من خواست تا مقداری درباره خودم صحبت کنم...من هم به طور خیلی خلاصه درباره خودم توضیح دادم..درباره گذشته ام و برنامه هایی که برای آینده دارم..اینکه من دربهترین حالت 2 سال آینده را برای ازدواج در نظر گرفته ام...وقتی که او سال تولد مرا پرسید و متوجه شد که من متولد سال 1362ام هم مشاور و هم خانم م-آکاملا جا خوردند.. البته من تا حدودی بزرگتر از سن خودم به نظر میرسم خصوصا در لباس رسمی..اما گویا خانم م-ا فکر نمی کرد که از من بزرگتر باشد..
حتی وقتی که مشاور از او خواست که درباره خودش صحبت کند او اظهار داشت که من الان به فقط به تفاوت سنی ام با آقای ل فکر می کنم..و بعد مقدای در مورد خود و خانواده اش توضیح داد ..کل مدت زمان این جلسه شاید نیم ساعت طول کشید ومن بدون اینکه چیز خاص دیگری بگویم خداحافظی کردم و از اتاق خارج شدم اما هنوز خانم م-آ در اتاق حضور داشت..مشاور در پایان اشاره کرد که دوباره تماسی با من خواهدگرفت اما فکر می کنم هم او و هم خانم م-آ بی آنکه من صریحا چیزی گفته باشم به خوبی پاسخ خود را گرفته اند..
به هر حال پرونده این مسئله برای من تقریبا مختومه شد..این هم یکی از تجربیات داستان زندگی من شد.. تجربه ای که البته بسیار متفاوت از بقیه بود..
اما لازم می دانم که در همینجا از همه دوستان بلاگر که با نظرات خودشان مرا راهنمایی کردند و حضورشان باعث شد تا من تا حدود زیادی از سردرگمی نجات پیدا کنم تشکر کنم..از کرگدن که فکر می کردم دیگر این طرفها نمی آید تا فری که خودش را سریع رساند و دوستانش که قدم رنجه کردند..سمیرا که همیشه نظراتش برایم با ارزش بوده..خواهر خوبم رها خانوم که تقریبا از روزها اول ابن وبلاگ با من همراه شد..دختر برج جوزا...و عزیزی که علاوه بر نظر متفاوت و دلسوزانه اش زحمت کشید و صبح با من تماس گرفت و یک دنیا خوشحالم کرد....برای همه تان روزهایی پر از شادی و شادکامی آرزومی کنم.
پی نوشت:امشب اداره امور افطاری می داد اما اصلا حس و حال رفتن نبود..خوبست که از خانه ما تا اداره پیاده هم بیشتر از ده دقیقه راه نیست..
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت   توسط م ر ل
|

