تبليغاتX
داستانی از یک زندگی

داستانی از یک زندگی

خاطرات

..هنوز ساعت کاری تمام نشده بود که از طرف کلینیک با من تماس گرفته شد و تا قرار ساعت 5مجددا یادآوری شود.از محل کار که بیرون آمدم هنوز قدری وقت مانده بود وبنابراین ترجیح دادم تا بخشی از مسیر را پیاده بروم..در طول مسیر هم مدام فکرم مشغول بود وهر چه بیشتر فکر می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم. به سختی توانستم چند اسم احتمالی رادر ذهن خودم پیداکنم..
وارد کلینیک که شدم و اتاق مشاور را سوال کردم خانمی که جلوی دربود گفت:شما آقای ل هستید؟ تشریف ببرید طبقه دوم اتاق آخر..در زدم و وارد اتاق شدم..از دیدن خانم م-آ که همراه مشاور در اتاق حضور داشت کاملا جاخوردم ..حتی تصورش را هم نمی کردم..پیش از این فکر می کردم که بایستی ازدواج کرده باشد...
تقرببا اوایل ورود من به شعبه بود که معاون سابق برادر او که یکی از مشتریان جاری مااست را به عنوان یکی از مشتریان خوب و از افراد دارای اعتبار و سرشناش این محل به من معرفی کرد و سفارش کرد تا هروقت به بانک مراجعه می کند به قول معروف هوای او راداشته باشم...
بعد از این ماجرا من با این خانم آشنا شدم که خودش هم پیش ما حساب پس انداز دارد و عموما برای انجام کارهای بانکی خود و یا برادرش به شعبه مراجعه می کندو من هم به اعتبار صحبتهای معاون سعی کرده ام تا کارهای او را حتی الامکان سریعتر انجام بدهم..گذشته از این رفتار وی به عنوان یک مشتری همواره با متانت و حیا و وقاری خاص همراه بوده است.
امروز و در راه بازگشت وقتی داشتم برخوردهای خودم با وی دراین چند وقت را بررسی می کردم فقط دواتفاق نسبتا متفاوت به ذهنم رسید:مورد اول برمی گردد به چند ماه قبل..یک روز شلوغ که تعداد زیادی ازآقایان تفریبا کاملا جلوی باجه مرا گرفته بودند.مدتی که گذشت اتفاقی نگاهم به این خانم افتاد که به خاطر ازدحام آقایان چند متری عقب تر ایستاده بود و من احساس کردم که او خجالت می کشد تا برای انجام کارش جلوبیایدو از آقایان درخواست کند که کنار بروند..به همین خاطر من از آقایان درخواست کردم که یک طرف باجه بایستند و جلو را خلوت کنند و بعد کارخانم م-آ را انجام دادم و او رفت...
برخورد دوم هم برمی گردد به چند هفته قبل..روزی که خانم م-آ برای برداشت مبلغی از حساب به باجه من مراجعه کرد..من مبلغ مورد درخواست را به وی دادم اما از انجا که من امور مربوط به حسابهای جاری و پس انداز را انجام می دهم و همکار دیگرم امور مربوط به قبوض و فیشهای متفرقه ،این خانم بعد از گرفتن پول از من برای پرداخت قبوض قصد داشت که به باجه همکارم مراجعه کند و من که متوجه موضوع شدم قبض های او را هم گرفتم و ماشین کردم..اندکی بعد ازرفتن او متوجه شدم که من اشتباها بیشتر از مبلغی که ازحساب برداشت کرده را به او داده ام..بلافاصله با منزلشان تماس گرفتم اما پدر ایشان گفت که او برای جمع کردن فرم اطلاعات خانوارها همکاری می کند و تا بعد از ظهر هم برنمی گردد و من هم خواستم تا به ایشان اطلاع بدهدند تاامروز یا فردا وجه را برگرداند..
هنوز یک ساعتی نگذشته بود که او سراسیمه وارد بانک شد معلوم بود که از راهی طولانی را بازگشته و با معذرت خواهی فراوان پول را به من برگرداند و گفت که بعد از گرفتن پول از من آنرا اصلا چک نکرده..من هم پاسخ دادم که عجله ای نبود و می توانست این پول را فردا هم بیاورد و از او تشکر کردم...
این جور برخوردها از منظر من چیزهایی کاملا عادی و روزمره است و مشابه این موضوعات برای من در مورد سایرین هم پیش آمده..اما شاید برخوردهایی این چنین و یا گرم گرفتن های من برای این خانم تعبیر دیگری داشته است...
..وقتی وارد اتاق مشاور شدم هر چند که دیدن خانم م-آبرایم غیر منتظره بود اما سعی کردم تا برخوردی کاملا عادی و راحت داشته باشم..اماطرف دیگر ماجرا یعنی خانم م-آ تا حدودی مظطرب و خجل به نظر می رسید و کاملا سرش را به پائین دوخته بود و از اینکه به طرف من نگاه کند ابا داشت...مشاور سر صحبت را باز کرد ودر موردخانم م-آ توضیحاتی داد..اینکه او فارغ التحصیل رشته علوم اجتماعی و دبیر آموزش و پرورش است و غیره و از من خواست تا مقداری درباره خودم صحبت کنم...من هم به طور خیلی خلاصه درباره خودم توضیح دادم..درباره گذشته ام و برنامه هایی که برای آینده دارم..اینکه من دربهترین حالت 2 سال آینده را برای ازدواج در نظر گرفته ام...وقتی که او سال تولد مرا پرسید و متوجه شد که من متولد سال 1362ام هم مشاور و هم خانم م-آکاملا جا خوردند.. البته من تا حدودی بزرگتر از سن خودم به نظر میرسم خصوصا در لباس رسمی..اما گویا خانم م-ا فکر نمی کرد که از من بزرگتر باشد..
حتی وقتی که مشاور از او خواست که درباره خودش صحبت کند او اظهار داشت که من الان به فقط به تفاوت سنی ام با آقای ل فکر می کنم..و بعد مقدای در مورد خود و خانواده اش توضیح داد ..کل مدت زمان این جلسه شاید نیم ساعت طول کشید ومن بدون اینکه چیز خاص دیگری بگویم خداحافظی کردم و از اتاق خارج شدم اما هنوز خانم م-آ در اتاق حضور داشت..مشاور در پایان اشاره کرد که دوباره تماسی با من خواهدگرفت اما فکر می کنم هم او و هم خانم م-آ بی آنکه من صریحا چیزی گفته باشم به خوبی پاسخ خود را گرفته اند..
به هر حال پرونده این مسئله برای من تقریبا مختومه شد..این هم یکی از تجربیات داستان زندگی من شد.. تجربه ای که البته بسیار متفاوت از بقیه بود..
اما لازم می دانم که در همینجا از همه دوستان بلاگر که با نظرات خودشان مرا راهنمایی کردند و حضورشان باعث شد تا من تا حدود زیادی از سردرگمی نجات پیدا کنم تشکر کنم..از کرگدن که فکر می کردم دیگر این طرفها نمی آید تا فری که خودش را سریع رساند و دوستانش که قدم رنجه کردند..سمیرا که همیشه نظراتش برایم با ارزش بوده..خواهر خوبم رها خانوم که تقریبا از روزها اول ابن وبلاگ با من همراه شد..دختر برج جوزا...و عزیزی که علاوه بر نظر متفاوت و دلسوزانه اش زحمت کشید و صبح با من تماس گرفت و یک دنیا خوشحالم کرد....برای همه تان روزهایی پر از شادی و شادکامی آرزومی کنم.
پی نوشت:امشب اداره امور افطاری می داد اما اصلا حس و حال رفتن نبود..خوبست که از خانه ما تا اداره پیاده هم بیشتر از ده دقیقه راه نیست..


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت   توسط م ر ل   | 

وقتی به من مراجعه کرد و سلام و علیک کرد وکارت ویزیتش را به من داد فکر کردم که یا برای انجام یک کار بانکی و یا گرفتن راهنمایی در مسائل مرتبط با بانک مراجعه کرده.رو کارتش نوشته بود عضوهیئت علمی،مشاور خانواده، ازدواج،طلاق،روان درمانی و....
اماچند کلمه که صحبت کرد فهمیدم موضوع چیز دیگری است:((دختر خانمی به ما مراجعه کرده واز ما راهنمایی خواسته در ارتباط باشما،گویا ایشون از برخوردها و رفتارها و حرکات  شما اینگونه برداشت کرده اند که شما احساسی نسبت بهشون دارید و حالا هم در خواست کردند که اگر چنین چیزی هست موضوع از طرف شما به طورعلنی مطرح بشه....))
موضوع کاملا غافلگیر کننده بودبرای من.علی الخصوص که در تمام مدتی که دارم اینجا کار می کنم همیشه به نوعی مراقب رفتار خودم بوده ام و به علاوه همیشه آنقدر سر ما شلوغ بوده که مجالی برای این مسائل باقی نگذارد...برای همین هم از او خواستم که اتیکت اسم مرا دوباره بخواند تا مطمئن شود که درست آمده.اما گویا وی کاملا مطمئن بود.آدرس کلینیک وی هم چندان نزدیک نبود و به نظر می رسید که مساله اینقدر اهمیت داشته که او را این همه راه تا محل کار من کشانده...به هر حال صلاح ندیدم که خیلی در این باره سر کار صحبت کنم..به نظر می رسید که کم کم داشت توجه یکی دوتا از مشتری ها هم که در شعبه حضور داشتند به این مساله جلب می شد..
درنهایت قرار براین شد که من روز سه شنبه بعد از ظهر سری به کلینیک ایشان بزنم و او هم گفت که هماهنگ می کند تا با خانمی که به وی مراجعه کرده ملاقات حضوری داشته باشم و شماره همراه من را هم گرفت و رفت...
از آن ساعت تا الان مدام دارم رفتار خودم را بازبینی می کنم..نمی دانم کجای رفتار من ایراد داشته که باعث شده چنین تصوری برای کسی پیش بیاید..باور کنید که هر چه فکر می کنم حتی یک نفر هم به ذهنم نمی رسد که حتی برای یک بار برخورد متفاوتی با وی کرده باشم...به هر حال این موضو عی است که پیش آمده و مهمتر این است که من برخورد درست و عاقلانه ای با مساله داشتم باشم خصوصا که در این مورد خاص احساسات یک انسان طرف ماجراست.
البته اعتراف می کنم که کاملا سردرگم شده ام چون تا به حال هیچ تجربه ای در اینگونه مسائل نداشته ام.. تقریبادر تمام موضوعاتی که تا به امروز به نحوی با آنها در گیر بوده ام حتی اگر نتیجه مطلوب را نگرفته ام حداقل شیوه حل مساله را می دانسته ام اما این یکی کاملا فرق می کند..
به شدت به راهنمایی همه دوستان دنیای مجازی نیازمندم.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت   توسط م ر ل   | 

من بعد از اتمام روز کاری به شدت به خواب احتیاج دارم.تفاوتی هم نمیکند که چه ساعتی به خانه برسم،6یا 7یاحتی8بعد از ظهر.از بخت بد خانه ای که در آن سکونت دارم هم بر خیابان است و هم نزدیک پارک و این روزها که هر کجا برگ سبزی هست در این شهر دقیقا در همین ساعات مملو از جمعیت و سرو صدا و شلوغی است.سرو صدایی که حتی تا ساعت 1نیمه شب هم ادامه پیدا می کند.تنها به مدد فشار کاری و خستگی مفرط است که در میان این همه سروصدا میتوان خوابید.
اما کم هم نیستند روزهایی مثل امروز که شلوغی کار خودش را می کند و خواب را از چشمت می گیرد.چه حس بدی..نه حال و حوصله انجام دادن کارخاصی هست و نه امکان استراحت...و وقتی که فردا راهی محل کار می شوی هنوز یک عالمه خستگی روز قبل در تنت جا مانده..فکر می کنم ترکیب این وضعیت با نزدیک 10 ساعت کار بدون وقفه و پر از استرس می تواند فیل را هم از پادرآورد.کاش می توانستم محل زندگی ام را تغییر بدهم.
-گاهی اوقات که شرایط زندگی کمی سخت می شود یاد درختچه های انجیر کوهی ای که در اطراف روستاییمان سبز می شود می افتم.از کودکی این درختچه ها برایم جالب بوده اند.در جای خشک و بیابانی مثل منطقه ما که نزولات جوی در حداقل ممکن است این نباتات نه درروی زمین و خاک نرم بلکه
 در میان شکاف سنگها می رویندو عجیب آنکه در تمام طول تابستان سرسبزی خود را حفظ می کند وحتی میوه هم می دهد!!
-چقدر مزه زندگی بد می شود وقتی که می بینی هیچ چیزی نمی تواند تو را خوشحال کند!!

-این روزها دلم حتی از دست خودم هم گرفته...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت   توسط م ر ل   | 

...این جمعه بعد از چند هفته که آخر هفته ها را کاشان بودم در تهران ماندم و تا حدودی خانه را سرو سامان دادم و به کارهای عقب افتاده رسیدم..فردا احتمالا روز شلوغی خواهد بود..
-یادم باشد فردا حتمابه رئیس یادآوری کنم تا برای گرفتن UPS برای نصب سیستم های جدید به اداره زنگ بزند خودش که بی خیال است..باید نمونه امضا هایی که پنج شنبه اسکن شده را هم حتما ذخیره کنم...
-هنوز برای سحری فردا فکری نکرده ام..تاچه پیش آید..چند وقتی است هوس ماکارونی کرده ام..
-انتخاب واحد هم نزدیک است..این ترم حتما باید یکی دوتا از دروس ریاضی عقب افتاده را هم بردارم..آنالیز عددی یا آمار و احتمال و یا جبر خطی عددی..خیلی از مباحث از ذهنم رفته وبه همین خاطر باید دوباره مروری داشته باشم..
-گاهی اوقات به سرم می زند که این رشته را بی خیال شوم و سراغ یک رشته دیگر بروم..رشته ای که حداقل مباحثش بیشتر حفظی باشد تا مفهومی..
-امشب یادم رفت تا به مادر زنگ بزنم..فردا شب بعد از افطار حتما تماس می گیرم.
-باید برنامه ای که به زن دادشم قول دادم راهم براش رایت کنم..کاش  امشب این کار را می کردم..وقتش را داشتم..
-هنوز تصمیم نگرفتم که این آخر هفته به کاشان بروم یا نه...ماه رمضان رفت و برگشت کمی دشوار است..نمی دانم هنوز سرویس ساعت 10شب کاشان به تهران شنبه شبها برقرار است یا نه..اگر باشد خیلی عالی است چون بهترین زمان برای برگشت است..
-کم کم این این کت و شلوار هم دارد رنگ و رویش را ازدست می دهد..باید به فکر یک دست دیگر باشم..همین الان هم که تصمیم بگیرم یک ماه دیگر عملی می شود..در مورد رنگش هم هنوز مرددم.
-این چند روز که هر کاری کردم نتوانستم بنشینم و چند آیه قران بخوانم...یعنی وقتش را نداشته ام..سال گذشته هم نتوانستم...زمانی هر ماه رمضان که می آمد یک ختم قران می کردیم..من و خواهرم با هم..یادش به خیر..شاید دیگر لیاقتش را ندارم که از من سلب توفیق شده..
-نمی دانم چه شد که امشب یاد سید مهدی-ل افتادم..از بچه های روستایی دبیرستان امام که به خاطر اینکه هم فامیلی بودیم با هم رفیق شدیم..به همین راحتی..پسر واقعا گلی بود..آخرین بار او را سال 81در یکی از خیابانهای کاشان دیدم..آن زمان من پشت کنکوری بودم و یک سالی بود که او را ندیده بودم..وقتی که از او در مورد وضعیتش پرسیدم در کمال تعجب فهمیدم که به حوزه علمیه رفته..الان باید برای خودش حجه الاسلامی شده باشد و در جایی مشغول تیلیغ..کاش شماره تماسی از او داشتم..گاهی اوقات رفقای خوبی را در لابه لای صفحات داستان زندگی گم می کنیم..نمی دانم شاید امشب او هم به یاد من افتاده...
-ساعت از 3 بامداد هم گذشته..من فردا باید ساعت7صبح بیدار شوم...فراموش کردم کفشهایم را هم واکس بزنم..باشد برای صبح..
((حافظه تخلیه گردید))
پی نوشت:(تخلیه حافظه )و (حافظه تخلیه گردید) عباراتی است که در کار ماهنگام گزارش پایان روز در ابتدا و انتهای برگه گزارش توسط کامپوتر چاپ می شود..همین.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت   توسط م ر ل   | 

هفته گذشته جابجایی انجام شد و معاون جدید از راه رسید.ظرف این چند روز هم آنقدر فرصت داشتیم که بتوانیم با اخلاق و روحیات این همکار جدید که البته از نظر سن وخدمت حتی از رئیس شعبه هم قدیمی تر است آشنا شویم.روی هم رفته انسان خوب و ساده ایست اما این به نظر من کافی نیست ودر دنیای کار شاخص های دیگری هم وجود دارد.تا اینجا که شیوه کار وی چندان چنگی به دل نمی زند بویژه در برخی موارد خیلی شلخته کار می کند.تفاوت ها و نقاط ضعف او در مقایسه با معاون سابق کاملا مشهود است.
دیروز اوایل صبح بین من و یک مشتری واقعا بی منطق درگیری لفظی و جر و بحث نسبتا شدیدی پیش آمد.علی رغم همه تلاش من برای حفظ خونسردی داشتم  کنترلم را از دست می دادم.معمولا در مواردی این چنین مسولین شعبه بایستی وارد عمل شوند و قضیه را فیصله بدهند و انصافاهمیشه معاون پیشین به نحو احسن این کار را انجام می داد.اما در کمال تعجب دیروز همکار جدید ما حتی مکالمه تلفنی اش را هم قطع نکرد و اجازه داد که مشتری به راحتی روی اعصاب من پیاده روی کند!!
روز یکشنبه هم وی بدون هماهنگی قبلی سر کار حاضر نشد ودر این میان مشخص است که فشار کاری تماما به چه کسی منتقل می شود...از شانش ما روز یکشنبه یکی از شلوغ ترین روزهایی بود که این شعبه تا به حال به خودش دیده..چه حس بدی است که بعد از پایان کارهای خودت بخواهی کارهای کس دیگری را هم جمع و جور کنی.
امروز رئیس شعبه هم که تا حدودی متوجه بعضی نقاط ضعف شده از من می خواست که تمام مسائل را به وی منعکس کنم تا او به قول خودش رسیدگی کرده و تذکر بدهد اما من صریحا به وی گفتم که دوست ندارم در محیط کار نقش یک خبرچین یا چیزی مشابه آن را داشته باشم.و علاوه بر این در یک چنین محیط کوچکی پیدا کردن این مسائل نیاید خیلی دشوار باشد.همکارم از صراحت من ماتش برده بود و پایان روز که با هم از شعبه بیرون آمدیم می گفت که تو خیلی جسوری و بدون هیچ معطلی حرف خودت را میزنی!!!
پی نوشت:با وجود اینکه سال تحصیلی جدید تا چند روز دیگر آغاز می شود اما هنوز نتایج ما اعلام نشده،نمی دانم مگر چقدر این کار به زمان نیاز دارد؟بیشتر از 2ماه؟
-ماه رمضان هم از راه رسید.این چهارمین ماه رمضان مجردی من است..ماه رمضان اینجا هم معنویت و حال و هوای ده را ندارد..من که اینجا تفاوتی نمی بینم..بر عکس ماه رمضان پیش که تعداد پیامها به نسبت زیاد بود امسال فقط یک پیامک به مناسبت شروع ماه به دستم رسید و آنهم از طرف محمد بود که در باره اش نوشته ام..متن جالبی داشت((تو که آهسته می خوانی قنوت گریه هایت را..میان ربنای سبز دستانت دعایم کن..))
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت   توسط م ر ل   | 

روزهایی هست در زندگی که آنقدر افکار کوناگون ذهنت را پر می کنند که احساس می کنی دیگر سراچه ذهنت گنجایش هیچ حرف و کلامی راندارد...آنقدر وجودت پر از فریاد  می شود که حتی با((یک دهن به پهنای فلک))هم نمی توانی حق مطلب را ادا کنی...لحظه هایی که تمام ناکامی ها و نداشته ها و نشده ها پیش چشمت می آید..
دلم لک زده برای خیلی چیزها..
برای روزهای بی آلایش پسرک دهاتی داستان یک زندگی...برای چند روز زندگی دوباره با پدر و مادر حتی با همان غر و لند های همیشگی..
دلم لک زده برای یک رفاقت جانانه..رفاقتی که دوام و قوامش به بودن در مکانی خاص و یا شرایطی خاص نباشد...
برای رفیقی که بنشینی و سفره دلت را برایش باز کنی..
دلم لک زده برای آسمان پر از ستاره ده که تو را در رویاهایت غرق می کند..چه اینکه آسمان اینجا حتی ستاره هایش را هم از مردمش دریغ می کند..دلم حتی برای لهجه دهاتی ام هم تنگ شده...
پی نوشت:از نالیدن و شکایت کردن متنفرم...اما انگار بعضی اوقات مجبوری خودت را به هر نحو ممکن سبک کنی..شاید بعدها این پست را حذف کنم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت   توسط م ر ل   |