تبليغاتX
داستانی از یک زندگی

داستانی از یک زندگی

خاطرات

امشب میهمان عزیزی دارم...مادر، امشب میهمان من است...
یک عمر چشم دوختن به تارو پود قالی و پیاده  کردن طرح  گلهای رنگارنگ آن،سو را از چشم مادر گرفته، او به تهران آمده تا شاید پزشکی متبحر،بتواند اندکی از آنرا برگرداند..
قرار بر این شد تا یکی از روزهای آبان ماه،او چشمش را به تیغ جراح بسپارد...
علی رغم اصرار بقیه بچه ها،مادر ترجیح داد تا امشب را در کلبه محقر من بماند...فرصت کم است،او فردا راهی است...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت   توسط م ر ل   | 

یک قانون هست در زندگی
وقتی که بخشی از آرزوهایت،تبدیل به داشته هایت می شوند،
داشته های دیگری را از دست می دهی،تاجای آن آرزوها را بگیرند.....
و اینچنین است که همواره،تعادلی ظریف بین این دو برقرار است.
پی نوشت:
خدایا،همتی بلند می خواهم،برای تحقق آن چیزهایی که در سر دارم....و آرامشی که آن را تثبیت کند.اگر یافت شود.
+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت   توسط م ر ل   | 

دیشب وقتی از سر کار رسیدم،از فرط خستگی خوابم برد.خواب جالبی دیدم.در عالم رویا برگشته بودم به سالهای کودکی.. من بودم و خواهرم و خانه پدری با همان حس و حال سالهای آغازین دهه هفتاد..جالب تر از همه این بود که در عالم خواب من و خواهرم سر یک موضوع کوچک دعوایمان شد! یک دعوای کودکانه درست مثل همان ایام!وقتی بعد از همه جر و بحث ها و بگو مگو ها هیچ کداممان به نتیجه ای نرسیدیم مطابق معمول همیشه موضوع را برای حکمیت پیش مادرم بردیم...
وقتی از خواب بلند شدم احساس عجیبی داشتم..به یکباره دلتنگی عجیبی وجودم را فرا گرفت..هر چند که ظاهرا همین جمعه گشته من خواهرم را ملاقات کردم اما واقعیت این است که من واو مدتهاست که همدیگر را ندیده ایم..از روزی که او ازدواج کرد دیگر فرصت نشد که ما حتی یک ساعت بدون دغدغه با هم باشیم..چه می شود کرد این هم رسم زندگی است...حتی در مورد مادرم هم وضع به همین صورت است..خانواده ما حالا آنقدر شلوغ  شده که حتی حضور یکی دو نفر از بچه های خانه و وروجک هایشان کلی کار روی دست مادرم می گذارد.هر وقت که به خانه می روم او به انداره ای سرش شلوغ است و گرفتار کارهای خانه که دیگر زمانی برایش باقی نمی ماند.
نمی دانم،شاید پسری به سن و سال من نباید اینگونه باشد اما هنوز زمانهایی هستند که جز گریه،چیزی آرامم نمی تواند بکند..هنوز احساس می کنم که گاهی اوقات،در پیچ و خم های زندگی نیاز دارم که سرم را روی زانوی مادرم بگذارم و با او دردل کنم..احساس می کنم که اگر شرایط به گونه ای بود که می توانستم با پدر و مادرم زندگی کنم روزهای زندگی من حس و حال بهتری می یافت..
-امروز برای نخستین بار بعد از ماجرای مشاوره،خانم م-آ برای انجام یک کار بانکی به شعبه مراجعه کرده بود،این موضوع به نظر من نشان می دهد او همانطور که خیلی عاقلانه موضوع را مطرح کرد،کاملا عاقلانه هم با مسائل بعد از آن کنار آمده..البته باید اعتراف کنم که طی مدتی که او در جلوی باجه من بود احساس سنگینی می کردم..
-بعد از گذشت چند روز،هنوز قلق نرم افزار سیستم جدید به خوبی دستم نیامده،به طور کلی هم چندان برایم جالب نبوده..به نظر من برنامه نویسان بانک می توانستند با کمی زحمت بیشتر،برنامه ای بهتربنویسند.
-علی رغم انچه که می خواستم.نتوانستم در وبلاگم هم ((راحت ))باشم و راحت بنویسم..چیزهایی هست که یا نباید هیچ کجا گفت و نوشت،یا من نمی توانم بگویم و بنویسم.
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت   توسط م ر ل   | 

دیروز وقتی کار من تمام شد از خدمتگزار شعبه خواستم کمک کند تا تغییراتی در چیدمان بعضی چیزها خصوصا بایگانی بدهیم.با توجه راه اندازی سیستم متمرکز احتیاج بود تا با جابه جا کردن یک سری پرونده ها ومدارک قدیمی تر فضایی برای اسناد و دفاترجدید ایجاد کنیم.
مطابق معمول کارهای بروز رسانی شعبه در حال انجام بود اما اواسط کار به خاطر اشکالی که در چند سند وجود داشت کار متوقف شد.من در حالی که مشغول کار خودم بودم می شنیدم که رئیس ومعاون در مورد سندها و اشکال آن بحث می کردند و از حرفهای آنها فهمیدم که سند ها مربوط به سیستم تسهیلات است.
در لابلای همین بحث ها یکی دو بار رییس شعبه درخواست کرد تامن هم سند ها را بررسی کرده و برای رفع مشکل به آنها کمک کنم اما من که بد جور سرگرم کار جابه جایی و تغییر چیدمان شده بودم به حرف او توجهی نکردم وگفتم که در مورد سیستم تسهیلات چیز زیادی نمی دانم...و با این جواب سربالا او را به قول معروف از سر خودم واکردم...به هر حال کار من تمام شد اما مشکل هنوز برطرف نشده بود و معاون سعی می کرد با تماس گرفتن با اداره و همکارها مشکل را رفع کند اما چون وقت گذشته و نزدیک غروب بود نمی توانست کسی را پیدا کند.
بالاخره من که دیدم کار بالا گرفته سند هایی که سیستم از آنها اشکال می گرفت را بررسی کردم.توضیح کامل آنچه که پیش آمده بودم مفصل است اما مختصرا بگویم که سرفصلی بر خلاف ماهیتش با مانده صفر بدهکار شده بود در حالی که قبل از صدور سند بدهکار می بایست با برداشت مبلغی از حساب مشتری به عنوان کارمزد بستانکار می شد تا در نهایت مانده آن صفر گردد.اشکال کاملا واضحی بود و نمی دانم که چطور بعد از گذشت نزدیک به یک ساعت کسی متوجه آن نشده بود.گاهی اوقات خستگی کاملا ذهن انسان را از کار می اندازد.
من بلافاصله اسناد لازم را به صورت دستی نوشته و ثبت کردم و به همین راحتی مشکل حل شد!رئیس بعد از برطرف شدن مشکل با لحن خاصی به من گفت((عزیز دلم چند بار بهت گفتم تو هم بیا یه نگاهی بکن..من امروز عجله داشتم می خواستم یه کم زودتر برم...حالا بعد از افطار  میرسیم خونه ...ما که دیگه پیر شدیم حواسمون پرته..من همون اول صدات کردم..))
از کار خودم بخصوص بی توجهی که به حرف رئیس کرده بودم ناراحت شدم...شاید این رفتار من بر خلاف آن جوی بود که در بین ما حکمفرماست..همین چندروزپیش نامه ای از کارگزینی برای شعبه آمد و در آن درخواست  شده بود که رئیس شعبه نظرش رادرخصوص عملکرد من بنویسد چون تا چند وقت دیگر بایستی حکم استخدام رسمی من صادر گردد.رئیس هم بعد از اینکه مساله را با من در میان گذاشت گفت که در حال تهیه یک متن خوب است تا در پاسخ نامه کارگزینی بنویسد.روز دوشنبه بالاخره او پاسخ نامه کارگزینی را با مثبت ترین متنی که می توانست بنویسد داد...هنوز خیلی چیزها هست که باید در رفتار و برخورد با دیگران یاد بگیرم...
طی این مدت که از جابه جایی معاون سابق گذشته بیشتر مشتریها و کسانی که با او برخوردی  داشته اند سراغش را از ما می گیرندو تقریبا قریب به اتفاق آنها برخورد خوب او را به عنوان بارزترین نکته مثبت وی عنوان می کنند..من همواره از خودم می پرسم که بعد از این که من هم از اینجا جابه جا شدم آیا چنین تصویر و سابقه ذهنی خوبی را از خودم به جا خواهم گذاشت یا نه؟بارزترین تکته مثبت اخلاقی من ظرف این مدت چه بوده...و آیا اصولا نکته مثبت متفاوتی نسب به بقیه در رفتار من وجود داشته یا نه؟؟؟
-پی نوشت:تا یکی دو روز بعد از پایان ماه مبارک رمضان،غروب که می شود وبانگ اذان مغرب که بلند می شود، حس و حال غریبی داری..انکار که چیزی را گم کرده ای....
-فردا روز پرکاری دارم..بعد از اینکه روز کاری تمام شد می خواهم سری به دانشگاه بزنم هر چند که مطمئن نیستم کلاسهای فردا تشکیل بشود و از آنجاهم سری به کاشان خواهم زد..دلتنگ هر دوی آنها شده ام...
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت   توسط م ر ل   | 

با کامل شدن نصب قطعات سخت افزاری لازم،احتمالا تا آخر این هفته سیستم متمرکز در شعبه ما راه اندازی خواهد شد .این به معنای چند برابر شدن حجم کار و مراجعات شعبه است.هر چند همکارها عقیده دارند که یک نیروی دیگر به کادر شعبه افزوده می شود تا توازنی نسبی به وجود آید اما من به این موضوع چندان امیدوارم نیستم.ظرف این مدت حتی برای مرخصی رفتن ما ولو برای یک روز هم نیروی جایگزین داده نشده چه رسد به افزایش کادر.
از طرف دیگر دانسته های من راجع به نرم افزار سیستم متمرکز هم محدود به همان کلیاتی است که در دوره آموزش آموخته ام و از این جهت تا حدودی نگرانم.هر چند که رئیس شعبه معتقد است که حداکثر ظرف مدت یک هفته می توانم زیر و بم کار را یاد بگیرم اما جزئیاتی در کار وجود دارد که جز با تجربه وتکرارنمی توان آموخت. به علاوه ماهیت سیستم های متمرکز به نحوی است که گاهی یک اشتباه کوچک می تواند به دردسری بزرگ ختم شود.قدر مسلم تا زمانی که به قول معروف لم کار دستم بیاید یک دوره نسبتا دشوار را پیش رو خواهم داشت اما به توانایی خودم در گذر از شرایط دشوار ایمان دارم.باتوکل به خدا.
قبل از اینکه واردبانک شوم و به مدت نزدیک دو سال بیشتر شبهای هفته یک برنامه ورزش حدودا یک ساعته شبانه عموما بین ساعت 11تا 1نیمه شب در برنامه کاری خودم داشتم که بیشتر شامل 1.5الی دو کیلومتر دو و بین 500تا1000ضربه طناب می شد.این موضوع علاوه بر اینکه به حفظ آمادگی جسمی من کمک می کرد از نظر روحی هم خیلی برایم نشاط آور بود.در آن مدت هم نگهبانهای شب پارک و هم ولگردها و معتادهای آن دیگر کاملا با من آشنا شده بودند!!!اما از وقتی که وارد بانک شدم به علت خستگی مفرط دیگر آن را رها کردم. تصمیم دارم بلافاصله بعد از اتمام ماه رمضان دوباره آن را از سر بگیرم.حتما تاثیرات مثبتی خواهدداشت.
امروز یکی از کسانی که خیلی اتفاقی و با جستجوی کلمات دانشگاه افسری و انصراف به وبلاگ من رسیده بود با من تماس گرفت.این طور که خودش می گفت در حال حاضر دانشجوی مترجمی زبان است و چندی پیش همانند من از دانشگاه افسری انصراف داده است.اما چیزی که او را واداشته بود تا تلفنی با من تماس بگیرد مشکلات حال حاضر و  حس تردید و پشیمانی بود که بد جور آزارش می داد.شاید او می خواست تا حدودی آینده خود را در امروز من ببیند. سعی کردم تا در صحبتهایم به او هر آنچه که خودم در دوره بعد از انصرافم به شنیدنش احتیاج داشتم را بگویم.تمامی چند پست مربوط به آن دوره زندگی مرا خوانده بود و می گفت که انقدر شرایط و حسش به من نزدیک بوده که انگار خود او بعضی از آن جملات را نوشته.خودش که معتقد بود صحبتهای من خیلی آرامش کرده و برایش روحیه بخش بوده است.امیدوارم که واقعا همین طور بوده باشد.
کلاس آموزش که قرار بود5شنبه تمام شود دیروز هم ادامه پیدا کرد.مزه پرانی های تعدادی از همکاران و شوخ طبعی استاد کلاس در طی جلسه دیروز باعث شد تا برای چندین بار و از عمق وجود بخندیم!!چند وقتی بود که اینطور نخندیده بودم و خسته شده بودم از خنده های تصنعی....
 
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت   توسط م ر ل   | 

دوره ای هست در زندگی که هرکس،با توجه به شناختی که از خود،توانایی ها،ویژگیهای شخصی وشرایط و محیط پیرامونش به دست می آورد دست به ترسیم آینده،اهداف،روش ها و بالاخره جایگاهی که به عنوان یک انسان از خود انتظار داردمیزند.
هر چند که ممکن است گاهی اوقات آنقدر  بلند پروازانه و دور از واقعیت این هدفها را در نظر گرفت که در عالم واقع رسیدن به آنهامحال و غیر ممکن باشد،اما نرسیدن به این اهداف هرچه که باشند باعث به وجود آمدن حس نه چندان خوشایند ((نارضایتی از خود))درانسان میشود..حسی که هراز گاهی همچون خوره به جانت می افتدو مثل موریانه درخت اعتماد به نفست را می جود...
و این دقیقا همان چیزی است که در مورد من اتفاق افتاده...حتی اگر دیگران هم تو را یک انسان نسبتا موفق ارزیابی کنند باز هم چیزی عوض نمی شود.حسی که من امروز نسبت به خود و آنچه که هستم دارم چیزی جز نارضایتی نیست..این را با ناشکری اشتباه نگیرید..تصور من اینست که بسیار کمتر و کوچکتر از آنم که می بایست می بودم...بعد از مدتها فکر کردن توانستم تا اینجا مساله را برای خودم تحلیل و تفسیر کنم و حس غریبی که در وجودم بود و تا مدتها برایم ناشناخته کالبد شکافی کنم..اما چیزی که هنوز برایم مبهم مانده اینست که اهداف من بلند پروازانه بوده یا تلاش و کوششم برای رسیدن به آنها کم و یا تلفیقی از هردو؟!!
من امشب را بیدار ماندم..اما مثل خیلی شبهای دیگر تمام آن به فکر گذشت..هر چند که در احیای امشب من اثری از اعمال شبهای قدر مفاتیح نبود اما به گمانم شاید برای من همان تفکر مثمر ثمرترباشد...شاید لازم باشد تا با در نظر گرفتن شرایط جدید و واقعیت ها امروز زندگی ام،اهداف و آیده ال هایم را بازنگری و نوسازی کنم.
پی نوشت:امروز از طرف مشاور پیامی به دستم رسید تا نظر نهاییم را در خصوص خانم م-آ اعلام کنم و من هم با یک متن منفی ملایم پاسخش را دادم..امیدوارم که موضوع از طرف خانم م-آ هم حتی الامکان واقع بینانه پذیرفته شود.
-این هفته یک دوره آموزش کوتاه مدت از طرف اداره و با حضور جمعی از همکارها تشکیل شده که 5شنبه آخرین جلسه آن خواهد بود..دیدن تعدادی از هم دوره ایها که بیشتر از یک سال و نیم بود که دیگر ندیده بودمشان و آشنایی با تعدادی دیگر از همکاران اتفاق نسبتا متفاوتی است در این روزهای تکراری...
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت   توسط م ر ل   |