تبليغاتX
داستانی از یک زندگی

داستانی از یک زندگی

خاطرات

نوشتن در وب هم گویا دیگر دردی را دوا نمی کند...پرم از حرفهایی که گوشی برای شنیدنش نیست
..نوشتن هم دیگر اثرش را دارد از دست می دهد.مهم نیست...دیگر مدتهاست که عادت کرده ام..
این هم یکی از قوانین زندگی است..یکی از قوانین ناعادلانه زندگی...
من از تنهایی گلایه ای ندارم..با خلوت دنیای دنج خودم انس گرفته ام..اما دوست دارم هر از گاهی که
 پا از این دنیا بیرون می گذارم آشنایی ببینم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت   توسط م ر ل   | 

من از سکون می ترسم..
اندیشه زندگی مردابی لرزه بر اندامم می اندازد...
یا من صدای پای آب را نمی شنوم،یا حجم صدای وزغ های مرداب زیاد شده است...
پی نوشت:کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش...کی روی؟ره زکه پرسی؟چه کنی؟چون باشی؟
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت   توسط م ر ل   | 

امروز پیرزنی برای افتتاح حساب آمده بود که بیشتر از 60 بهار از عمرش گذشته بود و سواد درست و حسابی هم نداشت.نوعا برای این گونه افراد دفترچه صادر می کنیم چون استفاده کردن از کارت برایشان مشکل است اماامروز در کمال تعجب دیدم که این خانم درخواست کرد تا برایش کارت صادر بشود.
وقتی از او پرسیدم((مادر جان بلدی از کارت استفاده کنی؟))جواب داد بلد نیستم اما کمکم می کنی یاد می گیرم
.خیلی خوشم آمد.از امید و اراده ای که داشت.هر چند که مطمئنم تا آخرین روزی که توی این شعبه کار کنم باید همه فرمهای واریز و برداشتش را خودم پر کنم.دقیقا روز قبل جوانی که افتتاح حساب کرده بود و دیپلم هم داشت تقاضایی عکس این خانم داشت چون می گفت نمی تواند از کارت استفاده کند!     
پی نوشت:نمی دانم من بد توضیح می دهم،یافرمهای ما مشکل دارند و یا اساسا بعضی ها از مرحله پرت اند!آخر تویی که در مقابل ستون مدرک تحصیلی می نویسی فوق لیسانس،تو دیگر چرا؟سه بار توضیح برای پر کردن یک فرم کافی نیست؟تو یی که پزشک این مملکتی و هر روز کلی بیمار ویزیت می کنی تو دیگر چرا؟چقدر تکرار مکررات..شما را به خدا اندکی دقت..
-از همه دوستان دنیای مجازی شرمنده ام..به وبلاگ همه سر میزنم اما دل و دماغ نظر دادن نیست.
-نتیجه دوره آموزشی ماه قبل هم اعلام شد.یک برگه گواهی قبولی در دوره برای شعبه ارسال شد که نوشته بود من با کسب نمره 96 از صد قبول شده ام و 10 امتیاز این دوره به مجموع امتیازات من اضافه می شود.بعد از دوره بدو ورود این دومین دوره آموزشی من بود.تا دوره بعد چه باشد و کی.
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت   توسط م ر ل   | 

موسم کاشت گندم پاییزه،چند وقتی است که شروع شده است.این روزها اگر به زادگاه من سری بزنی، گوشه و کنار دشت،مردانی را می بینی که در مزارع نه چندان بزرگشان با تلاش و امید مشغول پنهان کردن دانه های گندم در دل خاک اند.قیل و قال پرندگان و خدا قوت رهگذران،تنها صداهایی است که سکوت خیال انگیز دشت را می شکنند.
یاد خاطره ای افتادم که به نطرم رسید شاید ذکر آن خالی از لطف نباشد.ماجرا مربوط به حدود12سال پیش است. مثل چنین روزهایی من و پدر مشغول کاشت گندم بودیم.آنروزها من نوجوانی 13یا14ساله بودم و تازه چند وقتی بود که به طور جدی در کارهای کشاورزی به پدر کمک می کردم.
پدر دانه های گندم را روی خاک شخم خورده مزرعه می پاشید و من پشت سر او زمین را هموار و دانه ها را در خاک می کردم.بذرهای گندم به محض اینکه به زمین می رسیدند در لابلای خاک و کلوخ پنهان می شدند و طبیعی بود که هنگام هموار کردن زمین چیز زیادی از آنها به چشم نمی آمد.اما من مدام به پدر که تا آن روز شاید نزدیک نیم قرن تجربه این کار را داشت اعتراض می کردم که بذر کم می پاشد.بالاخره وقتی اعتراض من بالا گرفت و او دید که من متقاعد نمی شوم بذر پاشی یک کرت را به من سپرد تا آن طور که می خواهم این کار را انجام بدم.
وقتی بهار رسید و بوته های گندم اندکی قد کشیدند کرتی که من بذر پاشی کرده بودم کاملا متمایز بود. پر پشت و متراکم.اما همینطور که زمان می گذشت و بوته ها قد می کشیدند اوضاع تغییر می کرد. در سایر کرت ها به خاطر بذر پاشی متعادلی که شده بود بوته ها امکان رشد و نمو را به راحتی داشتند اما درکرت من به خاطر تراکم زیاد بوته ها پا نمی گرفتند.وقت درو که رسید من دیگر همه آنچه که باید می فهمیدم را فهمیدم.
آن کرت با بوته های کوتاه و نازکش نصف کرت های دیگر هم محصول نداد....
-چند سالی می شود که دیگر پدر توان کاشت گندم ندارد.او حتی زمینهایش را هم واگذار کرده.اما هر چه که می گذرد من بیشتر هوایی آن روزها میشوم.پاییز مزرعه،سکوت دشت،نسیم سرد وآفتابی که بیشتر پشت ابر است و اگر هم بتابد رمقی ندارد..
-امروز یکی از مراجعین همینطور که داشت دردل می کرد رو به من کرد وگفت تو چه می دانی کارگری یعنی چه..بی پولی یعنی چه...برای لحظه ای صد ها خاطره از ذهنم عبور کرد..شاید هم حق با اوباشد،از پشت این ظاهر اتو کشیده،گذشته ای که من داشته ام کمتر معلوم است.
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت   توسط م ر ل   | 

چندوقتی است که همه توانم دارد صرف رویاندن انگیزشهای تازه می شود...
انگیزشهایی که یا پا نمی گیرندو یا هنوز پا نگرفته لگد کوب میشوند...
تسلیم نخواهم شد اما،
انگار در این جدال هرروزه ،توان دلمردگی ها بیشتر است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت   توسط م ر ل   | 

اوضاع کار این روزها بدجور به هم ریخته است.هر چند که همه ما می دانستیم که با راه اندازی سیستم متمرکز حجم کار به طور قابل ملاحظه ای افزایش خواهد یافت اما چیزی که فعلا با آن روبرو هستیم بسیار فراتر از آن چیزی است که فکرش را می کردیم.هفته گذشته روزی نبود که بدون چند درگیری لفظی بین ما و مراجعین و یا حتی بین خود مراجعین با یکدیگر به پایان برسد.علت این درگیریها هر چه که بود تاثیر بسیار مخربی روی اعصاب نه چندان قوی ما می گذاشت.
پیگیریها برای افزایش تعداد پرسنل هم به جایی نرسید و دایره مطالعات سازمانی اعلام کرد که حد اقل تا 4 یا5ماه آینده باید با همین تعداد نیرو سر کنیم.
افزایش حجم کار اثر دیگری هم داشته و باعث شده که ضعف های مدیریتی که در کار رئیس و معاون وجود دارد بیش از پیش به چشم بیاید.من معتقدم بسیاری از مشکلاتی که ما در شعبه با آن دست به گریبان هستیم به طور مستقیم و یا غیر مستقیم از این موضوع ناشی می شود.خسته شدم ازبس که تاوان ندانم کاری ها و بی دقتی های این معاون جدید را داده ایم.خسته شدم از توضیح دادن چیزهایی که رئیس خودش باید ببیند و نمی بیند..هرچند که هر دوی آنها انسان های بسیار شریف و خوبی اند واقعا به من احترام می گذارند،اما این به نظر من کافی نیست.ما باید در وهله اول همکارهای خوبی باشیم.
من نمی توانم از کنار خیلی چیزها بی تفاوت بگذرم.وقتی کار می کنم با همه وجودم با آن درگیر می شوم. هنوز تا حدودی آرمانی فکر می کنم.هنوز سعی می کنم تا آنجا که ممکن است مراجعین را ((نپیچانم)) هر چند گاهی اوقات چاره ی دیگری برایم نمی ماند.ضعف هایی را که می بینم صراحتا عنوان می کنم و به خاطرشان حرص می خورم.بر سر چیزهایی که به نظرم درست تا نادرست می رسد بحث می کنم.برایم فرقی نمی کند طرف بحث چه کسی باشد،رئیس معاون، همکار یا مشتری...
خودم هم خیلی ضعف دارم.این را هم می دانم.می دانم که به قول همکارم صفر تا صد من چند ثانیه است.زود از کوره در می روم و خیلی چیزهای دیگر...
یکشنبه بدون شک بعد از دو روز تعطیلی روز شلوغی خواهد بود و در این اوضاع معاون هم به مرخصی رفته و نیروی جایگزینی هم داده نشد.رئیس هم که کمکی نمی کند(او اساسا شیوه انجام بسیاری از کارها را نمی داند!) و کل کارها به دوش من و همکارم است و باید جور معاون را هم بکشیم.جنگ اعصاب انتظارم را می کشد.یک هفته نبرد پیش روست...
پی نوشت:خدایا،تو که ناگفته هایم را هم می دانی،همه چیز را می بینی و انت تعلم ضعفی عن قلیل من بلاالدنیا...
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت   توسط م ر ل   |