تبليغاتX
داستانی از یک زندگی

داستانی از یک زندگی

خاطرات

کابوس های شبانه چند وقت است که آزارم می دهد.دیشب نزدیکیهای صبح بود که از خواب پریدم.تا سر حد مرگ ترسیده بودم.قلبم داشت از سینه بیرون میزد.شایدنزدیک نیم ساعت در جای خودم خشکم زده بود.با تعجب به در ودیوار نگاه می کردم.همه چیز به نظر ترسناک می رسید.دلم می خواست به جایی پناه ببرم.

عجیب این است که هیچ چیزی از این کابوس هابه خاطر نمی آورم.نمی توانم علت خاصی برای این موضوع پیدا کنم.من بیشتر اوقات خواب آرامی داشته ام و این مساله تا حدودی برایم غیر عادی است.اوضاع روحی ام هم خیلی به هم ریخته نیست.

پی نوشت:پدر امروز از بیمارستان مرخص شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت   توسط م ر ل   | 

مشکلات و درگیریهای بزرگ،فارغ از اینکه چه هستند چند مزیت دارند،نخست آنکه از همان ابتدا تو می دانی که بایک دردسر بزرگ مواجهی و به همین خاطر با تمام توان و انرژی ات به مقابله با آنها می روی،دوم اینکه در صورت پیروز نشدن می دانی که باید خودت را برای عواقبی سنگین آماده کنی و در صورت پیروز شدن تا مدتهاشیرینی آن تلخیهای کوچک را خنثی می کندو دست آخر اینکه از همان ابتدا اصولا می دانی که با یک مشکل واجهی..

مسائل کوچک اما دنباله دار روزمره داستان دیگری دارند،همیشه و در حجم زیاد هستند،برخی اوقات تا مدتها ماهیت دردسر سازشان از دید تو مخفی است،غالبا به خاطر ظاهر کم اهمیتشان آنچنان که باید و شاید به رفع و رجوعشان نمی پردازی.را حل مشخص و تجربه شده ای ندارند؛به طور کامل از بین نمی روند و هر از گاهی مثل یک زخم کهنه سر باز می کنندو گاه روی چیزها و جنبه های از زندگی تاثیر می گذارند که فکرش را هم نمی کنی. ....

دیگران را نمی دانم اما شخصا بیشتر فرسایش و تشویشی که در چند وقت اخیر داشته ام به خاطر همین مسائل کوچک بوده است....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت   توسط م ر ل   | 

دوشنبه شب وفتی با مادر تماس گرفتم و فهمیدم پدر در بیمارستان بستری شده،برنامه روز دوشنبه ام را عوض کردم.با وجود اینکه برادرم مهدی برای تولد هلیای کوچکش میهمانی می گرفت و قرار بود که همه اعضای خانواده آنجا جمع شوند و من هم قول داده بودم که به آنجا بروم اما ترجیح دادم که به کاشان بروم.عیادت پدر و دیدار مادر که با بستری شدن پدر در خانه تنها بود عزم مرا برای رفتن جزم تر می کرد.
خوشبختانه دوشنبه روز کاری خوبی بود و من توانستم با جمع و جور کردن کارها اندکی زودتر یعنی ساعت 2 از شعبه بیرون بزنم.مستقیم از محل کار راهی کاشان شدم.هنوز به کاشان نرسیده بودم که برادرم با من تماس گرفت.از دست من ناراحت بود و حق هم داشت.وقتی به کاشان رسیدم ساعت نزدیک 6 بعد از ظهر بود.با وجود اینکه وقت ملاقات نبود اما توانستم وارد بیمارستان شوم.پدر در طبقه سوم قسمت POST CCUبستری بود.
وقتی وارد اتاقش شدم کلی ذوق زده شد چون اصلا تصور آمدن مرا هم نمی کرد.قدری با او بیمار هم اتاقی اش که پیرمرد خوش مشربی بود هم کلام شدم.مدتی بعد یاد مجید-م افتادم.از بچه های ده که تا اول دبیرستان با هم همکلاس بودیم و بعد از آن با هم برای ادامه تحصیل وارد دبیرستان امام کاشان شدیم و او به رشته تجربی و من به رشته ریاضی رفتم.مجید در یکی از رشته های پیرا پزشکی کاردانی گرفت و بعد از اتمام خدمت سربازی مدتی پیش در همین بیمارستان مشغول کار شد.
با او تماس گرفتم.هنوز شیفت کاریش تمام نشده بود.تماس من برایش غیر منتظره بود و وفتی فهمید من در محل کارش هستم و پدرم هم آنجا بستری است تعجبش بیشتر شد.از من خواست تا اتمام ساعت کاریش یعنی ساعت7.30آنجا بمانم تا یکدیگر را ببینیم و با هم به ده برویم.در مسیر آنقدر گفتنی برای هم داشتیم که اصلا متوجه گذشت زمان نشدم...
حدود ساعت9 به خانه رسیدم.مادر،غرق در تنهایی خود، منتظر آمدن من بود.چقدر نبودن پدر در خانه به چشم می امد...
خانه ده سکوت و آرامشی خیال انگیز دادرد..در حال حاضر،آنجا تنها جایی است که من در آن احساس سبکی می کنم.. مثل سالهای کودکی و نوجوانی..
زن دادشم که هم سن هستیم برایم یک پیامک فرستاد،از هدیه ای که فرستاده بودم تشکر کرده بود و نوشته بود ما حضورت را می خواستیم....
نمی دانم چرا اصلا نمی خواستم برگردم...حوالی ساعت 4 بعد از ظهر بود که از خانه بیرون زدم...دلتنگی رفتن،غربت تنهایی مادر و حال گرفته خودم بغض سنگینی را بر گلویم نشانده بود..آنقدر که می خواستم پشت در خانه بنشینم و های های گریه کنم...
بعد از رسیدن به کاشان دوباره سری به بیمارستان زدم.خوشبختانه حال عمومی پدر خوب بود.قدری برایش خرده ریز خریدم و تخت و لباسها و اطرافش را مرتب کردم..پرستار بخش تذکر داد که نمی توانم خیلی آنجا بمانم و من هم با پدر خداحافظی کردم و راهی تهران شدم..
بعد از گذشت چند سال،هنوز هم وقتی از ده به تهران می آیم،حس و حال مرده ای را دارم که می خواهد به قبرستان بازگردد..باید هم اینطور باشد..من از این شهر چیزی جز کار و استرس و دردسر در ذهن ندارم...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت   توسط م ر ل   | 

چند وقت دیگر می شود چهار سال،چهار سال است که تو راهی خانه بخت شده ای،تقریبا همان دوران بود که من هم به تهران آمدم...می دانم تو هم دراین چهار سال زیاد فراز و نشیب دیده ای، همانطور که این مدت برای من گویا چهل سال گذشته...
دوران دبیرستانت را به خاطر داری؟همان روزهایی که خودت را در اتاق کوچک خانه محبوس کرده بودی و با تلاشی تحسین برانگیز و خستگی ناپذیر مشغول درس و مشق بودی؟یادت هست که من هر از گاهی به زور وارد اتاقت می شدم تا ببینمت؟؟!!و تو را مجبور می کردم تا به خودت استراحتی بدهی؟
شاید هیچ دوره ای مثل دوران دانشگاهت ما به هم نزدیک نبودیم..نمی دانی گرفتن شماره خوابگاه آنروزها چقدر سخت بود.با آن تلفن قدیمی خانه..گاهی اوقات بیشتر از یک ساعت پشت سر هم شماره میگرفتم تابالاخره خط آزاد می شد....
یادت هست در طول ترم هر وقت که به ده می آمدی چقدر حرف گفتنی داشتیم؟آنقدر که تا پاسی از شب مشغول صحبت بودیم و دست آخر با اعتراض پدر و مادر مجبور به خوابیدن می شدیم....
حق داری اگر از من گله مند باشی که در طول این چهار سال بیشتر از تعداد انگشتان یک دست سر به خانه ات نزدم..حق داری که مرا بی احساس بخوانی چون خیلی کم پیش آمده که تماسی بگیرم و حالت را بپرسم
..اما در طرف دیگر ماجرا خودت را هم دیده ای؟تو در طول این مدت چند بار به خلوتگاه من آمدی؟چقدر تنهایی من را لمس کردی؟من هم از تو گله دارم...
نمی دانم اشکال کار از سبک و سیاق زندگی های ماست یا این خاصیت خاک این شهر است که هر کس به آن وارد شد دیر یا زود گرفتار این انجماد احساسی می شود..
فراموش نکن که من با وجود اینکه از تو کوچکتر بودم و با وجود اینکه درک خیلی از چیزها برایم سخت بود اما به هر حال سعی کردم هر جا که به نظر لازم می رسید کنارت باشم..ماجرای آن خواستگار سال آخر دانشگاه را که مطمئنم فراموش نمی کنی و آن درگیری های احساسی اش را...مشکلات و رنجش های کوچک اما دنباله داری که بعد از فارغ التحصیلی با آن دست به گریبان بودی ووو...حتی آن روزی که خانواده همسرت برای مطرح کردن تقاضایشان تماس گرفته بودند..گریه هایت را به خاطر داری و تردیدهایت را؟نمی دانم که آیا در عمل تاثیری داشتم یا نه اما همواره سعی کردم که همزبانت باشم....
حضور کم رنگ تو در این چند سال کم کم دارد برای من عادی می شود...اما من دلم نمی خواهد این اتفاق بیافتد..گرچه درک می کنم که حس و حال سالهای گذشته به صدها دلیل قابل بازگشت نیست اما هنوز هم چیزهایی هست که فقط و فقط باید به خودت بگویم...خلاهایی هست که فقط تو می توانی آنها را پر کنی..
پی نوشت:هر چند که خواهرم وب من را نمی خواند و من هم فکر نمی کنم که هر گز این جملات را به او
بگویم اما نوشتن شان شاید کمی برایم سبک کننده بود..
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت   توسط م ر ل   | 

شاید یکی از چیزهایی که دوران کودکی و خصوصا نوجوانی را خیال انگیز و دوست داشتنی می کرد،امید به تغییری بود که در تک تک روهای آن موج می زد..روهایی که فکر می کنی می توانی عالم و آدم را عوض کنی و یا دست کم روی چیزهایی که در اطرافت می گذرد می توانی تاثیر بگذاری....
اما انگار هر چه زمان رو به جلو می رود این امید کمرنگ تر می شد..وقتی که می بینی انگار جدای از اراده تو،زندگی مسیر قهری خودش را می رود..وقتی که می بینی تو عملا نمی توانی هیچ چیزی را عوض کنی و یا تاثیر تو بسیار کم ترو ناچیزتر از آنی است که می خواستی..حتی کم کم از تغییر دادن خودت هم ناامید می شوی..اما نه..این یکی دیگر نباید اتفاق بیافتد..این یکی دیگر هولناک است...
شاید یک تغییر در محل کار بتواند باعث رویش دوباره این امید بشود...چند روز پیش گویا یاز هم درخواست
جا به جایی مرا کرده بودند این بار به شعبه فرودگاه امام..رئیس بدون اینکه به من چیزی بگوید مخالفت کرده بود.
اما امروز می خواهم به رئیس بگویم که اگر باز هم درخواستی شد دیگر مخالفت نکند....مطمئنم هر کس که جایگزین من در اینجا بشود در تعاملاتش چه با مردم و چه با همکارها موفق تر خواهد بود..
پی نوشت:ممنونم از همه لطفی که به من داری..از روحیه ای که با پیام و کلامت به من می دهی...
-اذان صبح نزدیک است...یک عالمه حرف نگفته با خدا دارم...یک عالمه گلایه...یک عالمه دردل..
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت   توسط م ر ل   | 

می دانستم که وقتی دو سال خدمت آزمایشی رو به اتمام است و در شرف صدور حکم استخدام رسمی، یک روز به طور نامحسوس به شعبه مراجعه می کنند تا رفتار و طرز کارت را از نزدیک ببینند...
اما وقتی که آخر وقت رئیس مرا صدا کرد تا در آبدار خانه بامن خصوصی صحبت کند اصلا تصورش را نمی کردم که امروز همان روز بوده است....
روز شلوغی بود..آنقدر شلوغ که من اصلا متوجه چیزهایی که دور و برم اتفاق افتاده بود نشده بودم.... اینکه فردی برای مدتی نسیتا طولانی پشت سر مراجعین باجه من ایستاده بوده و داشته اوضاع را کنترل می کرده..اینکه رئیس متوجه حضورش شده و او را به داخل فرا خوانده..اینکه چند دقیقه ای با او در مورد من صحبت می کرده و جواب سوالات نسبتا زیاد او را در مورد من داده..
اینطور که رئیس می گفت پاسخ های او همه مثبت بوده و هر چیز خوبی که به نظرش می رسیده گفته است..بنده خدا می گفت دل تو دلش نبوده که مبادا در مدت حضور این فرد که از گزینش آمده بوده مشکل خاصی در روند کار من و یا بین من و مراجعین پیش بیاید...بهر حال امروز هم گذشت..خوشبختانه روز آرام و بدون در دسری داشتیم.. .نمی دانم در گزارش این فرد در مورد من چه چیزی منعکس خواهد شد امااین رامیدانم که خدا،بالاتر از همه اینها و برای همیشه مراقب رفتار من است....
و کنت انت الرقیب علی من ورائهم،و الشاهد لما خفی عنهم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت   توسط م ر ل   | 

اول صبح که پا را از خانه بیرون می گذاری خیابان پر از گل و لای است.طرح های کاملا به موقع!!شهر داری
و بارندگی دیشب خیابان را آنچنان پر از گل کرده که هنوز چند قدم برنداشته لباست گل اندود می شود.
اصلا حس جالبی نیست که در ابتدای صبح کت و شلواری که تازه از خشک شویی گرفته ای به این حال و روزبایفتد.
به محل کارمی رسی.وقتی که زودتر از تو مشتری پشت در صف بسته یعنی روز شلوغی در پیش است. خدمتگزار شعبه که به گفته خودش دیشب مهمانی بوده گویا فراموش کرده دیسکت سود ها را بیاورد.سر
و کله چند نفر که منتظر گرفتن سود سپرده هایشان هستند پیدا می شود و تو باید به خاطراحمال کسی دیگر غرو لند مراجعین را تحمل کنی.
اندکی که می گذرد متوجه می شوی که خدمتگزار کارهای دیروز را هم فراموش کرده فاکس کند.گویا امروز روز دسته گلهای اوست.مشتری که کارش انجام نشده را دست به سر می کنی و به خدمتگزار می توپی.بنده خدا چیزی نمی گوید چون به گفته خودش از عصبانیت من می ترسد.اندکی بعد خدمتگزار تو را صدا میزند.فاکس خراب شده.پیغام خطا راکه می بینی متوجه می شوی که تونر تمام شده.وقتی میخواهی تونر را عوض کنی تازه خدمتگزار یادش می افتد که فراموش کرده تونر از اداره بگیرد.بلافاصله هماهنگ می کنی تا او برای گرفتن تونر به اداره برود.دیگر حق داری عصبانی بشوی.
هنوز ده دقیقه ای نگذشته که معاون هم برای انجام کاری مرخصی ساعتی می گیرد.حالا دیگر تو هستی و همکارت و رئیس که گوشه ای در دنیای خودش غرق است.
تلفن معاون مرتب زنگ می خورد.قرار می گذاری که تلفنها را تو و همکارت نوبتی جواب بدهید اما باز هم حجم تماسها آنقدر زیاد است که وقتی برای پاسخ تلفن می روی داد مراجعینی که پشت باجه ایستاده اند در می آید.باز هم جنگ اعصاب به خاطر چیزی که در آن بی تقصیری.
ساعتی می گذرد.پیرزنی برای گرفتن چکی که چند روز پیش به حساب گذاشته بود و برگشت خورده مراجعه می کند.وقتی دنبال چک می گردی متوجه می شوی که معاون آنها را در گشو گذاشته و کلیدش را هم با خود برده.از پیرزن می خواهی که بعد از ظهر مراجعه کند اما او شروع به نق زدن می کند.حق هم دارد.می گوید راهش دور است و توان آمد و رفت نداردو....چاره ای جر حرص خوردن و شنیدن نق های پیرزن نیست.
روز خسته کننده ایست.مراجعی چک بانکی برای واگذاری به حساب می آورد.در سوی دیگرچک خودش پشت باجه است.این یکی رادیگر خود رئیس بایدتاییدرمز کندکه از بخت بد مشغول صحبت با تلفن است. چک رابه رئیس می دهی.بعد از گذشت 10 دقیقه او هنوز چک را تایید رمز نکرده و همچنان مشغول صحبت با تلفن است.صدای مشتری در می آید.حق هم با اوست اما تو این وسط بی تقصیری.
....و بالاخره روز به پایان می رسد.این یکی دیگر واقعا ضد حال است.وقتی که حسابت به قول معروف نمی خواند.هر چه فکر می کنی ذهنت به جایی نمی رسد.سند کسری را امضا می کنی و از محل کار بیرون می زنی.حالا دیگر شب شده.این روزها نه موقع رفتن آفتاب را میبینی نه موقع برگشت.دلت برای خورشید هم تنگ شده.
به خانه که می رسی ساعت از6.5 هم گذشته.خانه هم داستان خودش را دارد.یک سری خرید که چند روز است به خاطر خستگی عقب می اندازی و امشب دیگر مجبوری انجامشان بدهی.ظرفهای نشسته هم انتظارت را می کشند.تازه درسها هم مانده و روی هم تلنبار شده.چشم به هم بزنی امتحانات فرارسیده....
پی نوشت:کم کم دارم خودم را دراین حجم روز مرگی ها فراموش می کنم....
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت   توسط م ر ل   |