از دیروز رئیس هم عازم یک مرخصی طولانی بیست روزه شد.با وجود اینکه قبل از رفتن به من گفت که در مورد مرخصی من هماهنگی های لازم را انجام داده اما امروز وقتی معاون با دفتر حوزه تماس گرفت رئیس دفتر عنوان کرد که در جریان نیست و صحبتی هم با او در این مورد نشده.به هر حال من هم از 25تا29برای شرکت در امتحانات به مرخصی می روم.بیچاره همکارم از دیروز ماتم گرفته و حق هم دارد.انصافا فشار کاری زیادی روی اوست.
امروز یک خبر خوب هم به شعبه رسید وحاکی از آن بود که گویا قرار است معاون سابق شعبه ما رئیس همان شعبه ای بشود که هم اکنون در آن کار می کند.البته هنوز رسما چیزی اعلام نشده اما امیدوارم که این خبر واقعیت داشته باشد.به نظر من او استحقاق بیشتر از اینها را دارد.از صمیم قلب برای او خوشحالم.او قبل از اینکه برای من یک همکار باشد یک دوست خوب وصمیمی و همانند یک برادر بزرگتر دلسوز بوده است.
پی نوشت:انسان وقتی تنها زندگی می کند هیچ قاعده و قانون خاصی بر زندگی شخصی اش حکمفرما نیست..حد اقل من که این طورم..سر شب از فرط خستگی خوابیدم والان که ساعت حدود1.5نیمه شب است تازه شام من آماده شده است....
تقریبا بیشتر دوستانی را که در دوره های کودکی و نوجوانی در روستا داشتم دیدم و یا از حالشان خبر گرفتم.خوشبختانه بیشتر خبرهای جدید حاکی از ازدواج و تشکیل زندگی آنها بود.فقط تنها کسی که باز هم نتوانستم ببینمش علی بود که همچنان در انظار عمومی ظاهر نمی شود و همچنان شایعات در مورد اعتیادش به قوت خود باقی است..
پی نوشت:عزاداری روز عاشورا در روستای ما همراه با مراسم نخل برداری است که قدمتی چند صد ساله دارد.مراسمی که برای خانو اده ما همواره زنده کننده یاد پدر بزرگ مرحوم است و جملات و شعرهایی که هنگام شروع این مراسم و در طی آن می خواند.خدایش رحمت کناد.شاید دیدن عکسهایی از این مراسم خالی از لطف نباشد.
گذشته از فیش های تلفن و موبایل و مالیات و عوارض شهرداری که انگار همگی با هم و به یک باره سر وکله اشان پیدا می شود،تعداد مراجعین متقاضی دریافت وام ازدواج هم بعد از دوسه ماه رکود مدتی است که افزایش چشمگیری پیدا کرده.به قول همکارم انگار جوانها قبل از شروع محرم و صفر به یک باره به فکر افتاده اند وآستین بالا کرده اند.پاسخگویی اولیه به این زوجهای جوان و افتتاح حساب به منظور گرفتن وام هم یکی دیگر از کارهایی است که من در لابلای بقیه کارهای روز مره باید انجام بدهم.جالب اینست که تعدادی از آنها و علی الخصوص خانمها هیچ تجربه و اطلاعی از بدیهی ترین کارهای بانکی ندارند و این گاهی اوقات بد جور کار ما زیاد می کند.
...بگذریم..مسائل دنیای کار را پایانی نیست..اما این را می د انم که آنقدر اشباع می شوم از سرو کله زدن با این وآن و گفت و شنود و توضیح دادن و...که وقتی به خانه می رسم،به گوشه تنهایی ام می خزم و جز به حکم ضرورت پا از خانه بیرون نمی گذارم..و این چیز جالبی نیست..فکر می کنم تا حدود زیادی مردم گریز شده ام...
این هفته حتی حس و حال رفتن به کاشان را هم نداشتم...چند وفتی است که خواهرم گله می کند از این چرا سری به او نمی زنم...شاید اگر روز پنجشنبه با من تماس می گرفت به خانه اش می رفتم..اما او تماس نگرفت و من هم نرفتم...هر چند که می دانم او با پیشینه روابطی که ما با هم داشته ایم معتفد است که من نبایستی خیلی برای رفتن به خانه او تعارف بکنم امابه هر حال من هم اخلاق خاص خودم را دارم..درست یا غلط جز بادعوت به هیچ کجا نمی روم..حتی اگر آنجاخانه برادر و یا خواهر عزیزم باشد...
زندگی همان ضرباهنگ پیشین را دارد،
همه چیزهای دوست نداشتنی اش،محکم و استوار در جای خود ایستاده اند
و شادی ها همچنان ماهیتی شهاب گونه دارند...
دیروز از آن روزهایی بود که صدها بار خودم را لعنت کردم به خاطر همه
تلاشهایی که نکردم.به خاطر همه فرصت هایی که از دست دادم.صدها بار آرزو
کردم که ای کاش مثل تمام ابا و اجدادم یک کشاورز می شدم.
آذر ماه از نظر کاری برای من ماه جالبی نبود.حجم اشتباهات من در این ماه علی رغم همه ی دقتی که سعی می کنم داشته باشم افزایش چشمگیری داشت به نحوی که برای اولین بار رئیس -هر چند خیلی دوستانه و ملایم- به من تذکر داد.اشتباهاتی که در وهله اول ضررش متوجه خودم شد.البته شخصابرای این افزایش اشتباهات دلایل زیادی را می توانم پیدا کنم.دلایلی که قسمت عمده آن مربوط به داخل شعبه است.ضعف ها و نقایصی که در کار رئیس و خصوصا این معاون جدیدوجود دارد باعث شده تا فشار کاری و روانی روی من و همکارم بیشتر از گذشته باشد.
دیروز برای چند روز مرخصی در این ماه با رئیس صحبت کردم اما در کمال تعجب متوجه شدم که رئیس هم دقیقا برای همان ایام و زودتر ازمن قصد دارد تا به مرخصی برود.هر چند که حیطه کاری ما از هم جداست اما به هرصورت کم شدن یک نفر از جمع 5 نفر کادر شعبه خواه ناخواه روی چند و چون مرخصی سایر افراد تاثیر می گذارد.من در طول این 21 ماه تنها دو روز به مرخصی رفته ام.اما رئیس الی ما شااله.هیچ تعطیلی و مراسم خاصی را فروگذار نکرده.از عید نوروز گرفته تا همین عیدغدیر و آخر هفته ای که گذشت..
اینهم یکی دیگر از آپ های صبحگاهی من است.نمی دانم اذان صبح را گفته اند یا نه.دی ماه چند ساعتی است که آغاز شده.کم کم باید مهیای رفتن به سر کار بشوم.شاید یک دوش آب گرم بتواند خستگی را از تنم بیرون کند.اما افکار مزاحم و منفی را نمی دانم چطور باید بزدایم...
