شغل ما به خاطر تعامل مستقیم و همه روزه ای که با مشتری داریم باعث می
شود که همواره دردیدرس آنها باشیم.شاید کمتر نهاد و یا سازمان دیگری بتوان
یافت که اینچنین باشد.آنها گاهی اوقات در مورد جرئی ترین تغییرات ومسائل زندگی شخصی تو هم
سوال می پرسند واظهار نظر می کنند.از محل زندگی و وضعیت خانوادگی گرفته تا
رنگ لباس و مدل گوشی و غیره.
حکایت این چند روز مرخصی ماهم از این غائله مستثنی نبود.فکر می کنم تا چند روز دیگر هم باید پاسخگوی کنجکاوی های مراجعین دراین مورد باشیم.خصوصا اینکه طی مدت حضور من در این شعبه سابقه نداشته که چند روز متوالی غیبت داشته باشم.
این ترم هم گذشت.افتضاح.همه امتحانات را خراب کردم.قابل پیش بینی هم
بود.من تلاشی نکردم.خیلی هم خودم را سرزنش نمی کنم.من وقتی که به خانه می
رسم همه انرژی و توانم تخلیه شده است.علاوه برآن همواره یک سری از کارهای شخصی تلنبار شده وجود دارد.شاید هم کمی تنبل شده ام.به علاوه من بیشتر روزهای تعطیل و یا آخر هفته ها را در مسیر کاشانم و همین شاید باعث می شود
تا مقداری از روند عادی زندگی عقب بیافتم.از سوی دیگر به لحاظ روحی به این
سفرها احتیاج دارم.رفتن به خانه پدری و دیدار با خانواده آرامم می
کند.بگذریم.باید تغییراتی در روند زندگی روزمره ام بدهم.
دنیای کار هم که سرشار از استرس و فشار است.به لحاظ حجم کاری نسبت به 6 ماه گذشته افزایشی چشمگیر و روز افزون داشته ایم و این در حالی است تعداد نفرات ماثابت است.مسائل دیگری هم در بین خود ماست که بعضی روزها واقعا انسان را کلافه می کند.شاید در موردش مفصل نوشتم.دعا کنید که یایک نیروی دیگر به جمع ما افزوده شود و یا من از این شعبه بروم.هر چند که مطمئن نیستم جای دیگر اوضاع بهتر باشد.
طبق قولی که به خواهرم دادم بالاخره امشب به خانه او خواهم رفت.او در
طی این هفته دو بار با من در این مورد تماس گرفته.با وجود علاقه ای که به
او دارم نمی دانم چرا خیلی راغب به رفتن نیستم.شاید دلیل آن گوشه گیری بیش
از حد من است که باید با آن مقابله کنم.
پی نوشت:در طی چند روزی که کاشان بودم بالاخره بعد از مدتها علی را
دیدم.البته خیلی اتفاقی و کوتاه. ظاهری کاملا تکیده داشت.از بوی سیگاری که
می داد مشخص بود که حداقل یک سیگاری قهار است.علی رغم سعی که کردم دیدار سردی با هم داشتیم.نمی دانم چرا با وجود اینکه من او رابا اسم کوچک همانند گذشته صدا می کردم او مرا خیلی رسمی آقای ل
خطاب می کرد.خیلی دلم می خواهد بدانم که چه چیز او را اینچنین مایوس و
وامانده کرده است.می دانم که او مشکلات زیادی خصوصا از لحاظ خانوادگی دارد
اما این مساله نباید اینچنین باعث به حاشیه رفتن او بشود.هیچ اثری از امیدو گرمای زندگی-چیزی که در سنین کودکی و نوجوانی همواره در او می دیدم-در چشمانش نبود.