تبليغاتX
داستانی از یک زندگی

داستانی از یک زندگی

خاطرات

روز پنچ شنبه تمام وقت سر کلاس بودم.هر چند مباحث چنگی به دل نمی زد اما شاید بعضی از آنها به کار بیاید.روز یکشنبه هم امتحان برگزار خو اهد شد که باید این دو روز قدری مطالعه کنم.

دیروز انتخاب واحد این ترم را هم انجام دادم.با این وضعیت خدا می داند که کی خواهم توانست مدرکم رابگیرم.این ترم فقط 10واحد گرفته ام و فکر نمی کنم بیشتر از این را هم بتوانم پاس کنم.جالب است با وجود اینکه من الان چهار ترم است که خودم دارم دورادور انتخاب واحد می کنم دیروز یکی از همکلاسیبها تماس گرفته بود از من برای انتخاب واحد راهنمایی می خواست.

فرداآغاز هفته ای دیگر است و روزهای آن آبستن حوادث ریز و درشت...تاخدا چه خواهد..

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت   توسط م ر ل   | 

این هفته باز یک دوره آموزشی دارم که کلاسهای آن فردا و پنج شنبه به صورت تمام وقت برگزار می شود.نمی دانم از همکارهای آشنا کسی را خواهم دید یا نه اما به هر حال تنوعی است در بین این همه تکرار....

روز پنج شنبه در مسیر رفتن به کاشان سری هم به قم و حرم حضرت معصومه زدم.نماز ظهر وعصر را آنجا خواندم. جای همه دوستان خالی....

شب جمعه یک تماس جالب هم داشتم.یکی از دانشجوهای سابق دانشگاه هوایی که خیلی اتفاقی وبلاگ من را خوانده بود و از روی نوشته ها مرا شناخته بود.البته من او را به خاطر نیاوردم اما او جزییات زیادی از آن زمان به خاطر داشت.....من او در د انشگاه هم گروهان بودیم..او حتی شماره خوابگاه من را هم یادش مانده بود:خوابگاه شماره هفت....

پی نوشت:خدا آخر وعاقبت ما را با این معاون و اشتباهات فجیعش به خیر کند..هر روز یک دردسر تازه.. امروز وقتی داشتم حساب یکی از مشتریهای جاری را بررسی می کردم با تعجب دیدم با وجود اینکه چکهای برگشتی اش پاس شده اما هنوز کامپوتر دوتای از آنها را جزو چکهای پاس نشده می آورد که بعد دیدم به جای مبلغ چک تاریخ برگشت چک ثبت شده یعنی عدد871005!!!!و در چک دیگر شماره چک به جای مبلغ!!!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت   توسط م ر ل   | 

امروز به کاشان خواهم رفت.از آخرین باری که به پدر ومادر سر زدم سه هفته ای می گذرد.این هفته روزهای شلوغ و پر کاری را پشت سر گذاشتیم.خستگی در روانم موج می زند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت   توسط م ر ل   | 

بعد از اتمام دو سال خدمت دوره آزمایشی،بالاخره دیروز حکم استخدام رسمی من بدستم رسید.این آغاز مرحله ای جدید و پایان پروسه ای است که بیش از سه سال و چند ماه به طول انجامید.انگار همین دیروز بود.یکی از روزهای پایانی مهرماه سال 84.آن موقع من پیش برادرم کار می کردم.ما معمولا هفته ای دو یا سه روز روزنامه می گرفتیم تا در مغازه مطالعه کنیم.وقتی که من داشتم صفحات روز نامه را ورق می زدم خیلی اتفاقی چشمم به اگهی استخدام بانک افتاد.

بعد از ارسال فرم ثبت نام در روز تعیین شده در  محل ادارات مرکزی کارت ورود به آزمون را دریافت کردم.آزمون ما روز 25/8/1384در دانشگاه علم و صنعت برگزار شد.یادم هست آنروز وقتی من تعداد افراد شرکت کننده در آزمون را دیدم امیدهایم خیلی کم رنگ شده بود.بالاخره اسفند ماه همان سال نامه ای بدستم رسید که در آن نوشته شده بود که من در آزمون کتبی قبول شده ام و درخواست شده بود تا مدارکی دیگر را برای تکمیل پرونده آماده کنم.همان روزها کار تحقیقات محلی هم انجام شد.آنها حتی به روستای زادگاه من هم برای تحقیق سر زده بودند.انجام مراحل مختلف مصاحبه و معاینات پزشکی در یک روند کند تا تیر ماه سال بعد طول کشید.

بعد از انجام همه مراحل اداری و تا بهمن ماه من منتظر بودم تادعوت به کار شوم.بالاخره در هفته اول بهمن سال 85 این اتفاق افتاد و من در تاریخ 7/11/85به همراه یک گروه چهل نفره دوره دو ماهه آموزش بدو خدمت را شروع کردیم.دوره ای که در جای خود بسیار خاطره انگیز بود.روزهای نخست ورود به دنیای کار روزهای پر هیجانی بود.با وجود گذراندن دوره آموزش،دانسته های من بسیار کم و ناکارآمد بود.وقتی که من وارد این شعبه شدم تنها یک هفته از شروع کارم می گذشت.

من هیچ وقت کمک های معاون سابقمان را در آن روزها فراموش نمی کنم.او واقعا و با تمام وجود سعی کرد تا تجربیات خودش را به من انتقال دهد....

بگذریم...امروز چند تماس و پیام تبریک از تعدادی از رفقای هم دوره ای داشتم.رفقایی از همان جمع  40 نفره که با هم کارمان را شروع کردیم و حالا هر کدام در یکی از شعب مناطق 5 گانه شهر تهران(شمال ،جنوب، شرق،غرب،مرکز)مشغول کاریم..

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت   توسط م ر ل   | 

هر چه که سعی می کنم باز هم نمی توانم از دنیای کار ننویسم،در حال حاضر بیشتر چیزهای گفتنی در این قسمت از دنیای من رخ می دهد.تعداد مراجعین متقاضی وام ازدواج همچنان به نسبت زیاد است.اما زوجی که امروز آمدهبودند تا حدودی توجه مرا جلب کرده بودند.پسرک متولد سال 1369بود.دارای شغل آزاد و با تحصیلات سوم راهنمایی. همسرش از نظر سنی از او بزرگتر بود و فوق دیپلم هم داشت.همانطور که قبلا هم گفته بودم در وهله اول زوج ها برای افتتاح حساب به من مراجعه می کنندو همه این اطلاعات در فرمهای افتتاح حساب منعکس می شود.من که هیچ اثری از رشد و بلوغ لازم برای اداره یک زندگی را در پسرک نمی دیدم.او همراه پدرش به بانک آمده بود!و بیشتر هم پدرش به جای او حرف میزد....بگذریم..مطمئنا زندگی او را خواهد ساخت اما امیدوارم که این ساخته شدن برای او و همسرش هزینه گزافی نداشته باشد...

معاون سابق هم چند روزی است که کار خودش به عنوان رئیس در همان شعبه آغاز کرده.همکاری را که به سمت معاونت آن شعبه منصوب شده است را هم می شناسم.همان روزهای آغاز کارم چند روزی با او در یک شعبه کار کردم و اتفاقا همان چند روز خیلی هم رفیق شده بودیم به نحوی که بیشتر داستان زندگی اش را برای من تعریف کرده بود.او هم انسان شریفی است.امیدوارم یک  دوران کاری کم دردسرو پر از موفقیت در انتظارشان باشد.

یکی از خصوصیات اخلاقی خوب معاون سابق که من خیلی می پسندیدم این بود که نسبت به مسائل مختلف کاری و خصوصا رفتاری دیدی تحلیلی و نقادانه داشت.به همین خاطر در برابراستدلال های درست تسلیم می شد.چیزی که متاسفانه در جانشین او وجود ندارد .معاون فعلی ما  گاهی اوقات با وجود کوهی از استدلال ها ی منطقی و روشن باز هم کار خودش را می کند.در  طی این  مدت چند ماه همکاری من به این نتیجه رسیده ام که او اساسا جز تفکر خودش چیز دیگری را  قبول ندارد....

فردا شب هم به احتمال زیاد میهمان خواهم داشت.یکی از همکارهای هم دوره ای.دیشب با او تماس داشتم و او خیلی ساده و بی تکلف دعوت مرا پذیرفت.امروز باید دستی به خانه ام بکشم.مطمئنم که گفتنی برای هم زیاد داریم.او در یکی از شعب شلوغ مرکز تهران کار می کند.در طی این چند وقت او هم  دردسرهای زیادی داشته. از آخرین ملاقات حضوری ما شاید یک سالی می گذرد.مثل من مجردو البته ساکن شرق تهران است و تا رسیدن به خانه من تفریبا قطر تهران را طی خواهد کرد....

پی نوشت:جمعه گذشته که به منزل خواهرم رفته بودم دلم گرفت.تازه فهمیدم که او هم خیلی تنهاست.همه خانواده همسر او در کاشان ساکن هستند.ما برادر ها هم که همه ساکن تهرانیم  واو به نوعی در کرج تنها شده است...روز مرگی ها هم که دیگر فرصتی برای رفت و آمد باقی نمی گذارند...
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت   توسط م ر ل   | 

شغل ما به خاطر تعامل مستقیم و همه روزه ای که با مشتری داریم باعث می شود که همواره دردیدرس آنها باشیم.شاید کمتر نهاد و یا سازمان دیگری بتوان یافت که اینچنین باشد.آنها گاهی اوقات در مورد جرئی ترین تغییرات ومسائل زندگی شخصی تو  هم سوال می پرسند واظهار نظر می کنند.از محل زندگی و وضعیت خانوادگی گرفته تا رنگ لباس و مدل گوشی و غیره.

حکایت این چند روز مرخصی ماهم از این غائله مستثنی نبود.فکر می کنم تا چند روز دیگر هم باید پاسخگوی کنجکاوی های مراجعین دراین مورد باشیم.خصوصا اینکه طی مدت حضور من در این شعبه سابقه نداشته که  چند روز متوالی غیبت داشته باشم.

این ترم هم گذشت.افتضاح.همه امتحانات را خراب کردم.قابل پیش بینی هم بود.من تلاشی نکردم.خیلی هم خودم را سرزنش نمی کنم.من وقتی که به خانه می رسم همه انرژی و توانم تخلیه شده است.علاوه برآن همواره یک سری از کارهای شخصی تلنبار شده وجود دارد.شاید هم کمی تنبل شده ام.به علاوه من بیشتر روزهای تعطیل و یا آخر هفته ها را در مسیر کاشانم و همین شاید باعث می شود تا مقداری از روند عادی زندگی عقب بیافتم.از سوی دیگر به لحاظ روحی به این سفرها احتیاج دارم.رفتن به خانه پدری و دیدار با خانواده آرامم می کند.بگذریم.باید تغییراتی در روند زندگی روزمره ام بدهم.

دنیای کار هم که سرشار از استرس و فشار است.به لحاظ حجم کاری نسبت به  6 ماه گذشته افزایشی چشمگیر و روز افزون داشته ایم و این در حالی است تعداد نفرات ماثابت است.مسائل دیگری هم در بین خود ماست که بعضی روزها واقعا انسان را کلافه می کند.شاید در موردش مفصل نوشتم.دعا کنید که یایک نیروی دیگر به جمع ما افزوده شود و یا من از این شعبه بروم.هر چند که مطمئن نیستم جای دیگر اوضاع بهتر باشد.

طبق قولی که به خواهرم دادم بالاخره امشب به خانه او خواهم رفت.او در طی این هفته دو بار با من در این مورد تماس گرفته.با وجود علاقه ای که به او دارم نمی دانم چرا خیلی راغب به رفتن نیستم.شاید دلیل آن گوشه گیری بیش از حد من است که باید با آن مقابله کنم.

پی نوشت:در طی چند روزی که کاشان بودم بالاخره بعد از مدتها علی را دیدم.البته خیلی اتفاقی و کوتاه. ظاهری کاملا تکیده داشت.از بوی سیگاری که می داد مشخص بود که حداقل یک سیگاری قهار است.علی رغم سعی که کردم دیدار سردی با هم داشتیم.نمی دانم چرا با وجود اینکه من او رابا اسم کوچک همانند گذشته صدا می کردم او مرا خیلی رسمی آقای ل خطاب می کرد.خیلی دلم می خواهد بدانم که چه چیز او را اینچنین مایوس و وامانده کرده است.می دانم که او مشکلات زیادی خصوصا از لحاظ خانوادگی دارد اما این مساله نباید اینچنین باعث به حاشیه رفتن او بشود.هیچ اثری از امیدو گرمای زندگی-چیزی که در سنین کودکی و نوجوانی همواره در او می دیدم-در چشمانش نبود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت   توسط م ر ل   |