تبليغاتX
داستانی از یک زندگی

داستانی از یک زندگی

خاطرات

جمعه قید رفتن به دانشگاه را زدم.نمی دانم چرا اصلا حسش نبود....ترجیح دادم که به روستا بروم...بهار ده از راه رسیده....وقتی پا به دشت می گذاری،بهار را با تمام وجودت می توانی ببینی،وقتی که درختهای پیر و جوان و کوچک و بزرگ را می بینی که غرق در شکوفه شده اند،حس پویایی و زندگی در وجودت جوانه می زند.....

چند قطعه عکس که از گوشه ای از دشت روستایمان گرفته ام را می گذارم تا شاید دوستان دنیای مجازی هم در لذت دیدن آنچه که من دیده بودم شریک شوند و دلشان بهاری بشود....

جالب است که بهار حتی سراغ شکسته ها و زمین خورده ها هم میرود....

شکوفه های نورسیده،طراوتی عجیب به درحتان سالخورده می دهند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت   توسط م ر ل   | 

دست به گریبانم با مسائلی که نمی توانم به بند گفتار و نوشتارشان بکشانم،ویروسهای زندگی......

نمی دانستم برنامه من اینقدر حفره امنیتی دارد....خدایا!Supportام نمی کنی؟
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت   توسط م ر ل   | 

این چند وقت انگار افتاده ام روی دنده بد شانسی.گذشته از اختلاف حساب ناشی از اشتباه من در هفته قبل که تا زمانی که پیدا شد هم همه مارا دق دادو هم باعث شد تا 8 شب در شعبه بمانیم این هفته حد اقل سه ضدحال اساسی را پشت سر گذاشتم.کسری روز شنبه،تلفن سوال برانگیز از اداره وماجرای امروز که همه شواهد  و قرائن حاکی از این بود که این نمایش برای تلکه کردن من صورت پذیرفته است. وارد جزئیات ماجرا نمی شوم چون شرح مفصلی دارد اما به هر حال هرچه که بود مثل اینکه به خیر گذشت. شاید این هم یک تجربه بود.

حالا به همه اینها سرماخوردگی را هم اضافه کنید.این روزها از همه می خواهم تا برایم دعا کنند.دیروز یکی از رفقا تماس گرفته بود.هیچ وقت سابقه نداشت که او با من تماس بگیرد.وقتی که گفت در مشهد مقدس و در مقابل حرم مطهر امام رضا(ع)است و به یکباره به یاد من افتاده و تماس گرفته واقعاخوشحال شدم.

کابوس ها هم که انگار تمامی ندارند.فقط حجم و میزان وحشتناکی شان در حال تغییر است.باور کنید نمی خواهم همواره در حال نالیدن باشم اما نمی توانم برخی از مسائل را حداقل در اینجا عنوان نکنم.کمترین حسنی که می تواند داشته باشد روحیه ایست که از نظرات و حرفهای دوستان بدست می آورم.

کلاسهای دانشگاه هم از هفته قبل شروع شده است.خوشبختانه این ترم درسهای بیشتری در روز جمعه ارائه شده.اما در جا زدن من باعث شده که از همه رفقایی که در دانشکاه داشتم جدا شوم.دیگر بیشتر دانشجویان سر کلاسها را نمی شناسم و نمی دانم که چرا نمی توانم با آنها ارتباط برقرار کنم.انگار که آنها متعلق به دنیای دیگری هستند.شاید هم همینطور باشد.به هر حال از این به بعد و تا اخر ترم دیگر جمعه های من هم پراست. تجربه یکی دو ترم گذشته نشان داده که این مساله خستگی روانی مرا مضاعف می کند.

پی نوشت:

((تا نگرید کودک حلوا فروش...دیگ بخشایش نمی آید به جوش؟؟!!))

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت   توسط م ر ل   | 

این دو روز تعطیلی فرصت خوبی بود تا دوباره همه اعضای خانواده در خانه پدری دور هم جمع شوند..اگر وروجک ها را هم جزو امار بیاوریم تعداد افراد خانواده وقتی همه باشند به 21نفر می رسد،هرچند در طول سال شاید یکی دو بار بیشتر این اتفاق نیافتداما به هرحال این دور هم بودن خواه ناخواه فشار زیادی به مادرم وارد می کند.مساله ای که همیشه ذهن مرا به خود مشغول می کند...هر چند که همه در حد توان کمک می کنند اماخرده کاریهابیشتر از این حرفهاست...خود من خیلی نتوانستم کمکی بکنم چون در این دو روز به همراه دو تن از برادرانم بیشتر مشغول هرس کردن درختان باغچه وبیل زدن زمین آن بودیم،دیگر چیزی به بهار نمانده .. درختها در حال بیدار شدن اند..

نمی دانم چرا اما همیشه وقتی که در ده هستم احساس می کنم که به خدانزدیکترم...انگار می توانی در سکوت و آرامش آنجا که با سادگی و صمیمیت روستایی مردمانش در هم آمیخته حضور خدا را کاملا احساس کنی... غروب که می شود نوای اذان،معنویت دلنشینی را به فضامی دهد...هر جای ده که باشی،حتما صدای موذن مسجد جامع را می شنوی...خوشبختانه هنوز موقع نماز،مسجد جامع نسبتا بزرگ ده،مملو از نمازگزارمی شود...

بگذریم.امروز وهفته گذشته،روزهای کاری واقعا له کننده ای را پشت سر گذاشتیم...امیدوارم در ادامه این هفته اوضاع اندکی بهتربشود...فکر می کنم در شعبه در حال تبدیل شدن به عنصری نامطلوب ام!...نمی دانم به قول همکارم من سخت می گیرم یا خیلی ایده ال گرا هستم اما همیشه مطلب و موضوعی هست که داد مرا در بیاورد و باعث انتقاد من از کارکرد رئیس و معاون بشود.باور کنید من در این مدت دو سال چیزی به نام مدیریت در این شعبه ندیدم...آنچه که بوده حل مسائل به شیوه باری به هر جهت یا هر چه پیش آید بوده است..

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت   توسط م ر ل   | 

هستم هنوز...جایی در لابلای روزمرگیها...

مشغول بازی زندگی..

پی نوشت:ملالی نیست جز.....

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت   توسط م ر ل   |