این چند وقت انگار افتاده ام روی دنده بد شانسی.گذشته از اختلاف حساب
ناشی از اشتباه من در هفته قبل که تا زمانی که پیدا شد هم همه مارا دق
دادو هم باعث شد تا 8 شب در شعبه بمانیم این هفته حد اقل سه ضدحال اساسی
را پشت سر گذاشتم.کسری روز شنبه،تلفن سوال برانگیز از اداره وماجرای امروز
که همه شواهد و قرائن حاکی از این بود که این نمایش برای تلکه کردن من
صورت پذیرفته است. وارد جزئیات ماجرا نمی شوم چون شرح مفصلی دارد اما به هر
حال هرچه که بود مثل اینکه به خیر گذشت. شاید این هم یک تجربه بود.
حالا به همه اینها سرماخوردگی را هم اضافه کنید.این روزها از همه می
خواهم تا برایم دعا کنند.دیروز یکی از رفقا تماس گرفته بود.هیچ وقت سابقه
نداشت که او با من تماس بگیرد.وقتی که گفت در مشهد مقدس و در مقابل حرم
مطهر امام رضا(ع)است و به یکباره به یاد من افتاده و تماس گرفته واقعاخوشحال شدم.
کابوس ها هم که انگار تمامی ندارند.فقط حجم و میزان وحشتناکی شان در حال تغییر است.باور
کنید نمی خواهم همواره در حال نالیدن باشم اما نمی توانم برخی از مسائل را
حداقل در اینجا عنوان نکنم.کمترین حسنی که می تواند داشته باشد روحیه ایست
که از نظرات و حرفهای دوستان بدست می آورم.
کلاسهای دانشگاه هم از هفته قبل شروع شده است.خوشبختانه این ترم درسهای بیشتری در روز جمعه ارائه شده.اما
در جا زدن من باعث شده که از همه رفقایی که در دانشکاه داشتم جدا شوم.دیگر
بیشتر دانشجویان سر کلاسها را نمی شناسم و نمی دانم که چرا نمی توانم با
آنها ارتباط برقرار کنم.انگار که آنها متعلق به دنیای دیگری هستند.شاید هم
همینطور باشد.به هر حال از این به بعد و تا اخر ترم دیگر جمعه های من هم
پراست. تجربه یکی دو ترم گذشته نشان داده که این مساله خستگی روانی مرا
مضاعف می کند.
پی نوشت:
((تا نگرید کودک حلوا فروش...دیگ بخشایش نمی آید به جوش؟؟!!))