تبليغاتX
داستانی از یک زندگی

داستانی از یک زندگی

خاطرات


((رفته بودم سر حوض
تا ببينم شايد ، عكس تنهايي خود را در آب ،
آب در حوض نبود .
ماهيان مي گفتند:
"هيچ تقصير درختان نيست."
ظهر دم كرده تابستان بود ،
پسر روشن آب ، لب پاشويه نشست
و عقاب خورشيد ، آمد او را به هوا برد كه برد.

به درك راه نبرديم به اكسيژن آب.
برق از پولك ما رفت كه رفت.
ولي آن نور درشت ،
عكس آن ميخك قرمز در آب
كه اگر باد مي آمد دل او ، پشت چين هاي تغافل مي زد،
چشم ما بود.
روزني بود به اقرار بهشت.

تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي ، همت كن
و بگو ماهي ها ، حوضشان بي آب است.

باد مي رفت به سر وقت چنار.
من به سر وقت خدا مي رفتم.))

شعری زیبا بود از شاعر همشهری سهراب... گفتم شاید برای دلگیری عصر جمعه بدنباشد آپ یک شعر

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت   توسط م ر ل   | 

من زمانی به چرایی بودن و چگونه بودن می اندیشدم که به جرات می توانم  ادعا  کنم در ذهن بسیاری از هم سن و سالهای من جز دغددغه های دنیای کودکانه وتخیلات آن چیزی نمی گذشت...وشاید به همین خاطر بود که دوران بلوغ و نوجوانی را خیلی راحت پشت سر گذاشتم چون چهارچوب فکری و ذهنیتی من شکل خود را گرفته بود...مدلی که من برای زندگی به آن رسیده بودم ساختاری ساده و به قول ریاضی ها خطی داشت..... شاید این مدل برای زندگی روستایی و شهرستانی من جواب می داد اما الان احساس می کنم که چند وقت است کارایی خود راازدست داده است...

اگر من نمی توانم خودم را با ضرباهنگ زندگی همگام کنم..اگر هنوز نمی توانم بسیاری از مسائل روزمره و پیش پا افتاده را برای خودم حل کنم...اگر هنوز در برخی زمینه ها به شدت کمبود اعتماد به نفس و تجربه دارم...و صدها اما و اگر دیگر ،همه اینها برای من نشان از عدم کارایی مدل ذهنی من برای زندگی دارد....احساس می کنم که روزمرگیها همانند رشته های یک پیله دارد روح مرا احاطه می کند...امیدوارم که عاقبت این پیله برای روح من رهایی و پرواز باشد نه مرگ و خفگی....

پی نوشت:می دانستم که این زنگ زدن ها و رفت آمد های او به محل کار من و این دوستی برای آشنایی خانوادگی نیم بندی که ما با او و خانواده اش داریم کمی غیر متعارف است...و حدس می زدم که دیر یا زود او خواسته یا حرف دلش را مطرح خواهد کرد....اما دلم می خواست که خواسته او چیز دیگری باشد...بالاخره دیروز این رفیق به یک باره صمیمی و نزدیک شده حرف دلش را گفت...او رسما خواهر زاده خود را به من پیشنهاد کرد..یک خواستگاری معکوس...نمی دانم برخی در ذهن خود چه تصورات و افکاری دارند...من احتیاج ندارم تا کسی برای من تصمیم بگیرد....تو آخر چیزی به نام تناسب به گوشت خورده..شاید دیروز کمی تلویحی به او نه گفتم اما اگر باز هم این موضوع را مطرح کند بدون هیچ رودر بایستی حرفم را می زنم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت   توسط م ر ل   | 

امشب دلتنگی عجیبی می فرسایدم...........

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت   توسط م ر ل   | 

کاری که فکرمی کردیم حداکثر تا 1 عصر تمام خواهد شد تا ساعت 5 بعد از ظهر ما را معطل خودش کرد...این هم از جمعه...مهم نیست...خیلی هم بد نبود...رفتن سر کار در روز جمعه تجربه جدیدی بود برای من...

من خیلی کم تلوزیون نگاه می کنم...البته چیزی را هم از دست نمی دهم! اصولا تلوزیون هم ندارم و گاه گداری هم که بخواهم برانامه ای نگاه کنم از طریق کارتTVکه روی سیستم دارم این کار را انجام می دهم..دیشب خیلی اتفاقی نگاهم به یک میان برنامه که داشت از شبکه چهار پخش می شد افتاد.. تعدادی کوهنورد که راهی فتح قله ای بودند...وقتی قله وکوه را از یک نمای بازدیدم بلافاصله آن را شناختم...این کوه در سمت غرب روستای ما قرار دارد...البته من تا دیشب اسم آن را نمی دانستم..قله دومیر با سه هزار و اندی ارتفاع...هر جای روستای ما که باشی به راحتی این قله در معرض دید توست و بیشتر  روزهای سال آفتاب پشت این کوه غروب می کند .... همیشه دوست داشتم که چشم انداز این قله را ببینم و در این میان برنامه کوتاه دیشب این اتفاق افتاد...

پی نوشت:خبر دار شدم که محمد_ن از دوستان و هم سن و سالهای من در ده که اکنون افسر نیروی انتظامی است و در سراوان سیستان بلوچستان خدمت می کند در حین یک ماموریت و بر اثر یک صانحه رانندگی بد جور آسیب دیده و تقریبا از مرگ حتمی جان بدربرده  است...خیلی ناراحت شدم..اول به خاطر خودشودوم به خاطر اینکه بعد از گذشت یک ماه از این مساله من از این موضوع خبر دار شدم ..البته حسابی به دوستانی که این موضوع را می دانستند و به من نگفته بودند توپیدم...آنطور که شنیدم هنوز هم در خانه بستری است..آخر هفته اگر به ده بروم حتما جویای حالش خواهم شد....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت   توسط م ر ل   | 

بقیه روزهای هفته کم بود،حالا باید فردا را هم سر کار باشیم!!!!تغییراتی در سیستم متمرکز در حال اجراست که برای اطمینان از صحت عمکرد آن بایستی فردا تمامی کاربران این سیستم برای چند ساعت در محل کار حاضر شوند و یکسری عملیات انجام بدهدند...هر چند که این حضور چند ساعت بیشتر نیست و به مشتریان هم سرویس داده نخواهد شد اما به هر حال حداقل برای من که یک ضد حال اساسی بود...بیشتر به خاطر برنامه دانشگاه که لاجرم لغو می شود....

این روزها حجم افتتاح حساب به نحو چشمگیری افزایش پیدا کرده که بیشتر آن به خاطر تبلیغاتی است که در رسانه ها انجام می گیرد...بعضی روزها به کلی قید ناهار را هم میزنم....اما باز هم نمی توانم کارهای مربوط به حسابها را تمام کنم..

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت   توسط م ر ل   | 

هر چه که سعی می کنم که خوشبینانه به بعضی مسائل نگاه کنم اما انگار واقعیت های موجود در زندگی من چیز دیگری می گویند:من به شدت کمبود زمان دارم:در بهترین حالت حداقل 12ساعت از شبانه روز من صرف مسائل شغلی می شود،از 12ساعت باقیمانده اگر حداقل زمان استراحت یعنی 6ساعت را کم کنی تنها 6ساعت وقت آزاد برای من باقی می ماند که واقعا نمی دانم آن راصرف چه کارهایی بکنم...همواره لیست بلند بالایی از کارها در دستور کار من قرار دارند که بیشتر آنها یابه زمانی نامعلوم موکول می شوند و یا آنقدر معطل می مانند که ضرورتشان از بین می رود....

بیشتر مسائل زندگی شخصی من چند وقتی است که تحت الشعاع دنیای کار و مسائل آن قرار گرفته..به عبارت دیگر خارج از محیط کار حداقل در طول هفته من وجود خارجی چندانی ندارم!!!!باید سعی کنم که این قسمت از زندگی ام ر اسر و سامانی بدهم..از شرایط فعلی واقعا کلافه ام...

چند وقتی است که از گوشه و کنار خصوصا از افرادی درون خانواده برای من نسخه ازدواج و تشکیل خانوداه می پیچند..هر چه زمان بیشتر به جلو می رود تعداد این افراد رو به افزایش است و کم کم دارد این موضوع شکل جدی تری به خود می گیرد...اما به نظر خود من این مساله به نوعی فرار به جلوست نه راه حل...تشکیل زندگی که خرید یک لباس و یا کالا نیست که امروز تصمیم بگیری و چند روز بعد عملی اش کنی...من هنوز با زیرساخت های فکری خودم برای زندگی مشکل دارم...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت   توسط م ر ل   | 

با وجود اینکه روزهای نسبتا خلوتی را پشت سر می گذاریم اما این دو روز واقعا کلافه شده ام!معاون عزیز که راهی مرخصی شده و نیروی جایگزین هم که داده نشده...حالا این من هستم که علاوه بر کارهای خودم باید قسمت اعظم کارهایی که معاون انجام می دهد را هم انجام بدهم...

همکارها خوب می دانند که چه می گویم.. کارهای سوپر وایزی،کلر،سندهای انتقالی و غیره.....فقط تنها چیزی که ارزو می کنم این است که بعد از این شعبه به یک شعبه بزرک و با تعداد پرسنل زیاد منتقل شوم که نبود یک نیرو یا مرخصی رفتن او اینچنین روزگار بقیه را سیاه نکند...

بگذریم...جایی در نزدیکیهای روستا ی زادگاهم و در کنار جاده،در دل دشتی خشک و تفتیده،تک درخت توتی است که نمی دانم چند سال از عمرش می گذرد،اما از زمانی که به خاطر دارم برای من جالب بوده..از کودکی تا امروز این درخت برای من نمادی از تنهایی است و استقامت..باوجود اینکه آبی از آن نزدیکی نمیگذرد و مطمئنا هیچ انسانی از او تفقدی نمی کند،اما این درخت همچنان درجای خود محکم ایستاده و بودنش را به همه اعلام می کند....دیدن رویش دوباره این درخت در بهار هر سال،شور و شوق زندگی را در من زنده می کند...



+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت   توسط م ر ل   | 

....بالاخره سال تمام شد....کم کم این روزهای آخر داشتم تعادل خودم را ازدست می دادم.....حدس می زدم که با این معاون جدید احتمالا برای کارهای آخر سال به مشکل خواهیم خورد و حدس من هم کاملا درست بود....هر چند من زودتر از شعبه بیرون زدم اما سایرین تا صبح روز 29 گرفتار بودند و با کمک مسئول نرم افزاری منطقه و یکی از همکارهای شعب دیگر بالاخره کارها جمع و جور شده بود.....

صبح روز 29،من طبق قراری که از قبل داشتیم به همراه سه نفر دیگر از همکارها راهی مشهد مقدس شدیم.. ..جای همه دوستان خالی..مسافرت با شور و حالی بود....خصوصا اینکه توفیق این را داشتیم که همراه صدها هزار نفر دیگر از هموطنان روز آغاز سال نو و لحظات پایان سال را در کنار حرم مطهر امام هشتم باشیم..... .همین امروز از سفر بازگشتیم.از صمیم قلب برای همه دوستان و آشنایان و هموطنان سال خوبی را آرزو کردم.....

دو قطعه عکس،یادگارهایی است که از این سفر برای دوستان دنیای مجازی همراه آورده ام.....


+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت   توسط م ر ل   |