تبليغاتX
داستانی از یک زندگی

داستانی از یک زندگی

خاطرات

با وجود اینکه اینکه خیلی دوست ندارم تا در زندگی آدمها سرک بکشم،اما پیرمردی که امروز برای افتتاح حساب آمده بودبد جور کنجکاوی و تعجب مرا برانگیخت....یکی از معدود کسانی که هنوز به کلاه شاپو وفادار مانده اند... گذر زمان هر چند نسبت به عکس روی شناسنامه اندکی قیافه اش را مهربانتر کرده بود اما چیزی از قطر و اندازه سبیلش کم نکرده بود!!!!...

اما آنچه که از همه بیشتر توجه مرا جلب کرد صفحه دوم شناسنامه بود...جایی که در آن همه 12ردیف نام فرزندبا کلکسیونی از اسامی پر شده بود و جالبتر آنکه همه این 12ردیف در مدتی کمتر از بیست سال!!یعنی دقیقا 19سال پر شده بود...او در تمامی سالهای فرد بین 1345تا 1364یک نورسیده داشت!!! نا خواسته دلم به حال همسر بیچاره اش سوخت...تصورش هم سخت است...او همواره در حالی که فرزندی شیرخوارداشته کمابیش در حال حمل جنینی دیگر بوده....و تازه مگر یک حقوق بگیر کم سواد اداره راه آهن چقدر درآمد داشته..او مسلما این دوجین فرزند را با تنگدستی و خون دل بزرگ کرده است....در دل خسته نباشیدی بلند بالا گفتم به این دو دهه تلاش و زایندگی!!!!!

...این روزها بد جور کلافه می شوم از دست رئیس و معاون و شرایط نامتقارن موجود....در حالی که کم کم همه چیز دارد به سیستم متمرکز منتقل می شود این دو هنوز هم نتوانسته اند مقدماتی ساده ازنرم افزار این سیستم را فرا بگیرند...معاون که خودش را به طور کلی از فراگرفتن راحت کرده و رئیس هم که تا به حال نشده که برای انجام یک تراکنش ساده من و یا همکارم را در حالی که مشتری بالای سر ما ایستاده سر میز خود نکشاند...اما باز هم گلی به گوشه جمال او..باز در صدد یادگیری است....

از سوی دیگر سیستم استعلام تعهدات و چکهای برگشتی هم که سابقا به صورت کتبی انجام می شد چند وقتی است که الکترونیک شده و این در حالی است که رئیس تازه بعد از چند هفته مقدمات کار کردن با مرورگر و باز کردن سایت استعلام را بلد شده...انصافا هم برخی از کارها در توانش نیست...چشمان ضعیف او که به فونت نستا درشت نرم افزار شعبه عادت کرده قادر نیست نوشته های به قول خودش ظریف و قلمی موجود در مرورگر را بخواند...دیروز مرا صدا زد و گفت چرا هر کار می کنم این قسمت باز نمی شود..وقتی به نحوه کارش دقت کردم دیدم با موس که کار می کند دستش می لرزد و نمی تواند به خوبی روی لینک مورد نظرش کلیک کند...حالا این استعلام هم برای من شده نور علی نور...آخر وقت و بعد از تمام شدن همه کارها باید بنشینم و استعلام تایپ کنم واز گزارش های آن چاپ بگیرم.....

پی نوشت:دراین چند روزی که گذشت این معنا را با همه وجودم درک کردم:

به جان زنده دلان سعدیا که ملک وجود

نیارزد  آنکه  دلی  را  ز خود بیازاری.....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت   توسط م ر ل   | 

یک هفته ای می شود که ننوشته ام....آمدم تا غباری از وبلاگم بگیرم....تا دلتان بخواهد برنامه کاری من فشرده است..شنبه تا پنج شنبه کار و روز جمعه هم دانشگاه..و از همین جا معذرت می خواهم از دوستان دنیای مجازی اگر فرصت نمی کنم برای سر زدن....

اگر نمی نویسم دلیلی بر آن نیست که حرفی برای گفتن ندارم،برعکس پرم از حرفهای گفتنی اما ...

شاید هم نوشتم.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت   توسط م ر ل   | 

نمی دانم کی به این باور خواهم رسید که نباید برای عبور از هیچ پیچ و خمی چشم به یاری و کمک کسی داشته باشم....نمی دانم چرا همیشه انگار منتظرم تا کسی به کمکم بیاید...نه پسر..به دور و برت نگاهی بیانداز.....هر چقدر هم که خودت را در کار غرق کنی گریزی از یک سری چیزها نیست....

چند روزی می شود که یک بغض عجیب گلویم را می فشارد....شاید امشب بالاخره توانستم با خودم خلوت کنم و عمق روانم را واکاوی کنم....

پی نوشت: در ادامه اعتراضی نوشته بودم بلند بالا.....اما به نظرم نوشتنش سودی نداشت....حذفش کردم....

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط م ر ل   | 

یکی از چیزهایی که اثر انکار ناپذیری در ارتقای روحی و شخصیتی هر انسان می تواند داشته باشد تعامل و بودن در کنار کسانی است که حداقل در برخی از زمینه ها توانمندی های بارزی داشته باشند.وجود یک چنین افرادی همواره حس تلاش برای بهتر شدن و یا بهترین بودن را در تو برمی انگیزاند....

و عکس این موضوع به نظر من کابوسی هولناک است.وقتی که می بینی بیشتر اطرافیانت هر کدام مثل یک کلاف سر در گم اند در جاده ی زندگی،و تزلزل در شخصیتشان موج می زند....این مساله در دراز مدت ممکن است تو را هم مردابی کند....و این هم یکی دیگر از مشغله های فکری من شده است در محیط کار....

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت   توسط م ر ل   |