تبليغاتX
داستانی از یک زندگی

داستانی از یک زندگی

خاطرات

مادر بودن به خودی خود،ایجاب می کند ذره ذره وجودت را همچون شمع بسوزانی تا روشنی بخش زندگی فرزندان یا همان پاره های وجودت باشی....امادر مورد خانواده ما،این موضوع شدتی به مراتب بیشتر داشته است..

قصد آن ندارم که سفره دل را باز کنم وزبان به شکایت از پدر باز کنم...اما ضعف های شخصیتی او،نگرش نادرست به مسائل زندگی،عدم توانایی درک صحیح شرایط زمان در ادوار مختلف و گوناگون زندگی و بدتر از همه فقری که همواره سایه شومش بر زندگی ما سنگینی می کرد باعث شد تا مادر،همواره با کوهی از مشکلات و سختی هایی دست به گریبان باشد که بدون شک ده ها مرد کارآموزده هم از تحمل آن عاجز بوده و هستند....او برای من اسوه فداکاری و گذشت و محبت است...و هرگز کلام و نوشتار من توان بیان گوشه ای از زحماتش را ندارد.... مادرم!روزت مبارک....

پی نوشت:اخوی مطلبی زیبا نوشته بود در رثای مادر که حیفم آمد اینجا نقلش نکنم:

در قاموس خلقت تنها واژه ای که عشق و ایثار و فداکاری و محبت را

توامان یدک میکشد فقط و فقط (((   مادر    ))) است و این واژه مقدس

برای هر کس تداعی کننده معانی خاص و گاها " غریبی است که از

یک شهید تا یک قدیس در نوسان است ............

اما در زندگی من مادر غمنامه ای هزار فصل است که فداکاری هزار

پطرس دیباچه انرا نمی نگارد................و پوریای ولی باید ۹۹۹بار دیگر

عالما" عامدا" کمر بر خاک فروتنی بساید تا لیاقت ثبت در پاورقی انرا

بدست اورد.......اضطراب دهقان فداکارتنها واگویه یکلحظه ازنگرانیهای

روزمره اوست............وپیکان ارش کمانگیر را بفراسوی دشت

سینه و دریای دلش نای پیمایش نیست..........گرز اهنین حوادث در

دستان رستم زمان بر پیکر اراده پولادینش کارگر نیست ..............

او سیمرغ است و قله نشین قاف عشق ...........وققنوس است ...

وققنوس وار تن بر اتش میگدازدتا   ............اه ........

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت   توسط م ر ل   | 

عازم کاشانم تا نفسی تازه کنم....فشار کار روز به روز بیشتر می شود...قرار است به زودی برای شعبه خود پرداز هم نصب شود..نور علی نور...رئیس هم که خدایش توفیق دهاد!همواره در حال مرخصی...این بار برای بیست روز و در بازگشت باید شعبه را به جانشین هنوز مشخص ناشده اش بسپارد و برود...این روزها شعبه صاحب ندارد....24 و 25 هم امتحان دارم..درخاست مرخصی کرده ام..تا چه پیش آید..توکل به خدا...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت   توسط م ر ل   | 

حس منحصر به فردی است...وقتی که می فهمی اخوی ارشد که برای تو،در تمام سالهای زندگی تا به امروز،بیشتر در حکم یک پدر بوده تا برادر،دست به قلم شده و در دنیای مجازی می نویسد..وقتی دغدغه های روحی را که برایت از هرکس دیگری در این دنیا آشناتر ست را می خوانی و می بینی که با وجود بیست سال تفاوت در سن،چقدر دنیایتان به هم شبیه است...

شاید شما هم  برایتان جالب باشددنیای مجازی برادر من...

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت   توسط م ر ل   | 

ازبین همه روزهای سال،هر کس برای خودش روزی دارد که دست کم برای او،با بقیه روزهای سال متفاوت است...روزی که در آن نخستین ثانیه های زندگی را تجربه کرده ای و وقتی در شناسنامه ات به عنوان تاریخ تولدت درج می شود،دیگر بخشی از هویت تو می شود...هر سال وقتی این روز می گذرد،به شمارنده ی سالیان عمر تو یکی افزوده می شودتا بهتر بتوانی مسافتی که در مسیر زندگی طی کرده ای را اندازه بگیری...و فردا،ششم خرداد ماه،برای من همین روز است....فردا،بیست و ششمین زادروز پسرک داستان یک زندگی است.....

ششم خرداد ماه سال 1362،من هم یکی از آن نمی دانم چند نوزادی بودم که در بیمارستان دکترشبیه خوانی کاشان،به جمعیت جهان افزوده شدند!بدون شک مادرم تا آنزمان انقدر در این زمینه صاحب تجربه شده بود که هفتمین فرزند را با حداقل استرس به دنیا بیاورد و شاید به اعتبار همین تجربه بوده است که پدرم نه در طی دو سه روزی که او در بیمارستان بود و نه برای ترخیص همسر و نورسیده اش،به خود حتی زحمت نداده که از روستا به شهر بیاید....مطمئنم که پدرم در آن روزها،مثل اکثر دوران زندگی،بیش از آن که به محصولات انسانی اش بیاندیشد دلنگران محصولات کشاورزی اش بوده!!!

روز بعد،یعنی هفتم خرداد ماه،ساده تر آنچه که فکرش را بکنی،مادر،ششمین پسر خود را در آغوش می گیرد و با کمک مادر بزرگ،با یکی از همان مینی بوس های پر سر و صدا و رنگ و رو رفته که مسیر بیست و چند کیلومتری ده تا شهر را نزدیک به یک ساعت طی می کنند به سر خانه و زندگی اش برمی گرددو داستان یک زندگی آغاز می شود...تنها نکته ی خاصی که از یکی دو سال اغازین زندگی من در ذهن مادر باقی مانده،سکوتی است که همراه بیشتر لحظات من بوده است..سکوتی که حتی گاه گاه مادر را هم دلتنگ شنیدن صدای گریه نوزادش می کرده و برخی را دلواپس سلامت آخرین فرزند...

پی نوشت:امروز با رسیدن حکم جابه جایی رئیس،همه شایعه ها و شنیده ها به واقعیت پیوست.دوران یک همکاری دیگر  دارد به پایان می رسد.او روی هم رفته برای من به عنوان اولین رئیسدوران کاری،مرد خوبی بود...با وجود همه ضعفهایی که داشت،نمی توانم محاسن اخلاقی اش را نادیده بگذارم.. او هم همانند من یک روستایی زاده ی شهرستانی است و به همین خاطر،برخی از حرفها و حس های همدیگر را خیلی خوب می فهمیدیم...با وجود اینکه بعضی روزها واقعا از برخی سهل انگاریهایش کفری می شدم،اما او همواره نسبت به من صبور بود...البته این جابه جایی ممکن است چندی به طول بیانجامد اما به طور حتم انجام خواهد شد. امیدوارم که در شعبه جدیدش موفق باشد.حالا همه ما منتظریم تا رئیس جدید از راه برسد که از قرار معلوم هنوز انتخاب نشده....

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت   توسط م ر ل   | 

خرداد ماه هم از راه رسید.....دیروز،یعنی اول خرداد زادروز دوست عزیزی بود که از همین جا به او تبریک می گویم و از صمیم قلب برایش آرزوی موفقیت و شادکامی می کنم در سفر جاده زندگی....نمی دانم که محبت های او،و حضور دلگرم کنده اش در روزهایی که به شدت به آن محتاج بودم را چگونه جبران کنم....تنها از خدا می خواهم،که یاری اش کند،برای غلبه بر مشکلات...

-راستش اصلا تصورش را هم نمی کردم،نمی دانم چرا.اما چند روز پیش خبر دار شدم که من دارم دایی می شوم! الان نزدیک به دو ماه است که از این موضوع میگذرد...خواهرم بنا به گفته خودش دادرد روزهای سختی را پشت سر می گذارد....این روزها همواره دارم به او فکر می کنم...برایش دعا کنید...

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت   توسط م ر ل   |