تبليغاتX
داستانی از یک زندگی

داستانی از یک زندگی

خاطرات

گاهی وقتها بعد از یک روز کاری که به خانه می رسم،از فرط خستگی به خواب می روم و غالبا در ساعات نیمه شب از خواب بیدار می شوم...تنهایی وسکوت نیمه شب زمینه را برای هجوم افکار مختلف مهیا می کند و گاهی اوقات برای ساعتها چنان درگیر این افکار می شوم که به هر ترفندی برای رهایی از آنها متوسل می شوم .حتی نوشتن این پست هم به نوعی به همین منظور است....حدس زدن این که این افکار چه هستند خیلی هم کار دشواری نیست،دغدغه های زیادی هست که ذهن من و بسیاری همچون من را به خود مشغول می کند..اما نکته ای که در این میان مرا می آزارد این است که وقتی خودم را در این دو سال و چند ماهی که از مشغول به کار شدنم می گذرد ارزیابی می کنم نمی توانم نمره قابل قبولی به خودم بدهم..در این واقع این دو سال یک سکون محض برای من در بسیاری ازجهات بوده است...به جرات می توانم بگویم که اراده من در این دو سال نسبت به دوره گذشته اش بسیار سست تر شده...

دیگر از بس در مورد درگیرهای شغلی نوشته ام حتی خودم هم خسته شده ام..اما همینقدر بگویم که از اول صبح تا پایان وقت یک ماراتن کاری تمام عیار و یک جنگ اعصاب طاقت فرساست...

-در روستای محل سکونت من،رانندگی با ماشین های باری به ویژه کامیون خاور،بعد از کشاورزی دومین شغل غالب است..بسیاری از کودکان و نوجوانان خواسته یا ناخواسته تحت تاثیر این جو،منتهی الامال خود را در راننده شدن جستجو می کنند و نشستن پشت فرمان به نوعی برای آنها حکم بزرگ شدن و مرد شدن را دارد.این موضوع در محله ما شدت به مراتب بیشتری دارد....همین مساله باعث می شود تا نوجوانان ماجرا جو بسیاری اوقات از کوچکترین فرصتی استفاده کنندتا با کامیون خودیا نزدیکانشان اصطلاحا چرخی بزنند!!!.... یکی از همین ماجرا جویی ها هفته گذشته باعث بروز حادثه مرگبار و تاسف برانگیزی شد..نوجوان 18ساله ای مشغول چرخ زدن با کامیون پدر می شود و برادر 15ساله وی هم با دوچرخه ای او را دنبال می کند و آنچه که نباید اتفاق بیافتد همچون یک کابوس وحشتناک رخ می دهد...پسرک با کامیون برادرش را زیر می گیرد...روز 5شنبه بعد از ظهر که من به ده رسیدم چند ساعتی از این حادثه بیشتر نمی گذشت....هنوز خون پسرک بیچاره روی آسفالت خیابان بود و دوچرخه اش گوشه ای افتاده بود...روز جمعه تشییع جنازه پسرک بیچاره بود..در عین حال که برای پدر و مادر و سایر اعضای خانواده اش صبر و اجر آرزو می کنم امیدوارم این موضوع درس عبرتی بشود برای خانوادهای دیگر...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت   توسط م ر ل   | 

خسته ام از بودن در شرایطی که مرا توان هیچ تغییری در آن نیست....یک منگنه دو طرفه..از سمتی دنیای کار با درگیرهای عجیب و غریب و عتیقه هایش..از سمت دیگر زندگی شخصی..

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت   توسط م ر ل   | 

چند وقتی است که حس نوشتنم انگار کمرنگ شده....این آپ کردن های دیر به دیرو سر نزدن به رفقای دنیای مجازی هم باعث شده که تا حد زیادی وبلاگم هم مثل زندگی شخصی خودم کم رفت و آمد بشود...این جمعه بعد از مدتها که آخر هفته ها یا درگیر کلاس بودم و یا راهی کاشان در خانه تهران ماندم...لطف چندانی نداشت..در واقع هیچ لطفی نداشت...فقط باعث شد تا تنهایی را که روزهای دیگر سعی می کنم در پشت شلوغی و فشار کاری کمرنگش کنم بیشتر به چشم بیاید....

حرف چندانی ندارم برای گفتن...و چون از ابتدا تصمیم داشتم که در دنیای نت وارد مسائل سیاسی نشوم هیچ اظهار نظری در مورد مسائل این یکی دو هفته نمی کنم...به قدر کافی جنجال انتخابات دنیای نت را هم شلوغ کرده بود... 

پی نوشت:

1-هر چند که هیچ ربطی ندارد..اما نمی دانم چرا این حس ناخنک زدن به غذا هنوز همراه من است.. ..حتی حالاکه خودم برای خودم آشپزی می کنم!تا بخواهد غذا جا بیافتند آنقدر به آن ناخنک می زنم که وقتی غذا حاضر شد دیگر هیچ اشتهایی ندارم!!!!!

2-اصطلاحی هست بین همکارها که می گویند هیچ کس نرفته که بهتر از او بیاید...شاید این مساله در مورد رئیس ما-همانطور که در مورد معاون صدق کرد-به واقعیت بپیوندد.چند وقت است که یکی از همکارها را به طور موقت به جای او فرستاده اند و معلوم نیست که آیا جایگزین او بشود یا نه.قبل از این هم حرف و حدیث هایی در مورد او شنیده بودم که طی این چند روز همه شواهد و قرائن موید آن است.مختصرااین طور بگویم در زندگی شخصی او خانم(یا خانمها؟؟!!)ی دیگری غیر از همسرش هم حضور دارند و او با آغوشی کاملا باز از هر رابطه جدیدی استقبال می کند...زندگی شخصی همکارها تا زمانی که روی نحوه عملکرد آنها در محیط کار تاثیر آشکاری نگذارد حداقل برای من چندان مهم نیست..اما در مورد این فرد به نظر می رسد که این روابط غیر متعارف تا حد زیادی فکر و ذکر او را به خودش مشغول کرده و این چند روز که 80 درصد ساعت کاری را یا مشغول صحبت با تلفن است یا غرق در تفکر...دیر می آید و زود می رود..امیدوارم که قرار نباشد با هم همکار شویم چون مطمئنم خیلی نمی توانم در مقابل چنین فردی صبور باشم...شما هم دعا کنید که حداقل این آقا جانشین رئیس نشود.

3-حیات خلوت دنیای افکار و نوشته هایم،وبلاگم،امروز دو ساله شد.....دو سال پیش،در چنین روزهایی که احساس می کردم ورود به دنیای کار دارد همه تنوع های زندگی ام را نابود می کند،دست به قلم شدم در دنیای مجازی...اولین جمله ها..اولین نظرها...اولین دوست ها...هنوز هم اولین پاراگراف برایم جالب است: ((زندگی هر انسان داستانی است منحصر به فرد. داستانی که شخصیت اصلی اش سطر به سطر آن راباتمام وجود احساس میکند٬داستانی که با گذشت هرروز ورقی به صفحات آن افزوده وبا شروع روز دیگرصفحه ای دیگر از آن آغاز میشودوهرروز می بیینم ومیشنویم که آخرین صفحه ی زندگی افرادی در گوشه و کنارمان نگاشته و داستانشان برای همیشه بسته میشود!

من معتقدم که زندگی هر کس در هر موقعیتی که قرار دارد در جای خود شنیدنی و خواندنی است و بدون شک هر یک از ما در زندگی خود با موقعیت ها و رویدادهایی روبرو می شویم که شاید مانند آن را در هیچ جای دیگری نخوانده و نشنیده ایم .))

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت   توسط م ر ل   |