چند وقتی است که حس نوشتنم انگار کمرنگ شده....این آپ
کردن های دیر به دیرو سر نزدن به رفقای دنیای مجازی هم باعث شده که تا حد
زیادی وبلاگم هم مثل زندگی شخصی خودم کم رفت و آمد بشود...این جمعه بعد از
مدتها که آخر هفته ها یا درگیر کلاس بودم و یا راهی کاشان در خانه تهران
ماندم...لطف چندانی نداشت..در واقع هیچ لطفی نداشت...فقط باعث شد تا
تنهایی را که روزهای دیگر سعی می کنم در پشت شلوغی و فشار کاری کمرنگش کنم
بیشتر به چشم بیاید....
حرف چندانی ندارم برای گفتن...و چون از ابتدا تصمیم داشتم که در دنیای نت وارد مسائل
سیاسی نشوم هیچ اظهار نظری در مورد مسائل این یکی دو هفته نمی کنم...به
قدر کافی جنجال انتخابات دنیای نت را هم شلوغ کرده بود...
پی نوشت:
1-هر چند که هیچ ربطی ندارد..اما نمی دانم چرا این حس ناخنک زدن به غذا
هنوز همراه من است.. ..حتی حالاکه خودم برای خودم آشپزی می کنم!تا بخواهد
غذا جا بیافتند آنقدر به آن ناخنک می زنم که وقتی غذا حاضر شد دیگر هیچ
اشتهایی ندارم!!!!!
2-اصطلاحی هست بین همکارها که می گویند هیچ کس نرفته که بهتر از او
بیاید...شاید این مساله در مورد رئیس ما-همانطور که در مورد معاون صدق
کرد-به واقعیت بپیوندد.چند وقت است که یکی از همکارها را به طور موقت به
جای او فرستاده اند و معلوم نیست که آیا جایگزین او بشود یا نه.قبل از این
هم حرف و حدیث هایی در مورد او شنیده بودم که طی این چند روز همه شواهد و
قرائن موید آن است.مختصرااین طور بگویم در زندگی شخصی او خانم(یا
خانمها؟؟!!)ی دیگری غیر از همسرش هم حضور دارند و او با آغوشی کاملا باز
از هر رابطه جدیدی استقبال می کند...زندگی شخصی همکارها تا زمانی که روی
نحوه عملکرد آنها در محیط کار تاثیر آشکاری نگذارد حداقل برای من چندان
مهم نیست..اما در مورد این فرد به نظر می رسد که این روابط غیر متعارف تا
حد زیادی فکر و ذکر او را به خودش مشغول کرده و این چند روز که 80 درصد
ساعت کاری را یا مشغول صحبت با تلفن است یا غرق در تفکر...دیر می آید و
زود می رود..امیدوارم که قرار نباشد با هم همکار شویم چون مطمئنم خیلی نمی
توانم در مقابل چنین فردی صبور باشم...شما هم دعا کنید که حداقل این آقا
جانشین رئیس نشود.
3-حیات خلوت دنیای افکار و نوشته هایم،وبلاگم،امروز دو ساله
شد.....دو سال پیش،در چنین روزهایی که احساس می کردم ورود به دنیای کار
دارد همه تنوع های زندگی ام را نابود می کند،دست به قلم شدم در دنیای
مجازی...اولین جمله ها..اولین نظرها...اولین دوست ها...هنوز هم اولین
پاراگراف برایم جالب است: ((زندگی هر انسان داستانی است منحصر به فرد. داستانی که شخصیت اصلی اش سطر
به سطر آن راباتمام وجود احساس میکند٬داستانی که با گذشت هرروز ورقی به
صفحات آن افزوده وبا شروع روز دیگرصفحه ای دیگر از آن آغاز میشودوهرروز می
بیینم ومیشنویم که آخرین صفحه ی زندگی افرادی در گوشه و کنارمان نگاشته و
داستانشان برای همیشه بسته میشود!
من معتقدم که زندگی هر کس در هر موقعیتی که قرار دارد در جای خود
شنیدنی و خواندنی است و بدون شک هر یک از ما در زندگی خود با موقعیت ها و
رویدادهایی روبرو می شویم که شاید مانند آن را در هیچ جای دیگری نخوانده و
نشنیده ایم .))