امروز دلم نمی خواست سر کار بروم...در واقع اگر رئیس مرخصی نیود شاید نمی رفتم...خدایش خیر دهاد که واقعا اعجوبه ای است در احساس مسئولیت...قرار بود مرخصی اش دو روز طول بکشد که دو روز دیگر آنرا تمدید کرد... دقیقا دیروز برنامه جدید سیستم تسهیلات هم نصب شد که با تغییراتی که کرده کلی سند به سندهای روزانه اضافه کرده و دیروزاساسی مارامعطل خودش کرد...حالا گذشته از این، چند نفر متقاضی بیچاره ای که قرار بود وام ازدواجشان این دو سه روز واریز شود مدام در حال رفت و آمدند..امروز خانمی که به خاطر مشکل پرونده اش قدری هم کارش به طول انجامیده وقتی با جای خالی رئیس مواجه شد و دید نمی تواند کاری بکند تمام دق دلی خود را بر سر من خالی کرد....
من فقط گفتم که کاملا به او حق می دهم...تهدید کرد که از رئیس شکایت خواهد کرد در پاسخش گفتم که هر کاری که صلاح می داند را انجام بدهد...بعد از رفتن او معاون که شاهد بحث او با من بود و هیچ دخالتی نکرده بود به من گفت که نبایداینطور می گفتی و من هم گفتم که در نبود رئیس این شمائید که باید پاسخگوی این مسائل باشید نه من...
اواسط روز به خاطر حال نامساعدی که داشتم به مطب دکتری که در نزدیکی شعبه است رفتم...دکتر از مشتریهای جاری ماست و گذشته از آن انسانی است خوش برخورد و خوش مشرب...وارد مطلب که شدم بیمار قبلی در حال خارج شدن بود...او را می شناختم..چشمش که به من خورد با لحن خاصی به دکتر گفت ((از این بانکی ها بیشتر پول بگیر...))دکتر چشمک رندانه ای به من زد و پرسید ((چرا؟مگه اینها با بقیه کارمندا چه فرقی دارن؟))و با این سخن او را به حرف گرفت...طرف با آب و تاب شروع کرد به گفتن از مزایای کار ما و پولهایی که از گوشه کنار برای ما میرسد تحت عنوان شیرینی و پول چای و غیره....و تازه می گفت عیدی های ما که داستان جداگانه ای دارد.. در جوابش هیچ نگفتم و اجازه دادم تا حرفش را تمام کند و برود...بعد از رفتنش دکتر بلافاصله گفت ((می دانم که الان چه در ذهنت می گذرد...آواز دهل شنیدن از دور خوش است. .)).متاسفانه این طرز فکر در بسیاری از کسانی که بیشتر با بانک در تماسند هست و باید قبول کرد که برخی از همکارها هم در بوجود امدن آن بی تقصیر نبوده اند....بنده خدا دکتر حتی حاضر نشد که پول آمپولهایی را که بلافاصله تجویز و تزریق شد را هم بگیرد...
امشب برای خودم سوپ درست کردم...به عنوان اولین تجربه بد نبود...در واقع به نظر من که عالی شده است...کم کم تصمیم دارم تجربه های بیشتر در زمینه آشپزی کسب کنم...
پی نوشت:اخوی ارشد جزو معدود کسانی است در زندگی که دیدار یا تماسش بلافاصله حس خوبی را در وجودم ایجاد می کند و این بی گمان برای من یک مزیت است...امشب هم بعد از مکالمه طولانی که داشتیم آرامش خاطری عجیب پیدا کرده ام....
-فاصله بین مطالب من به نوعی بازگو کننده حال و هوای درونی من نیز هست...من معمولا وقتی میل به نوشتن دارم که روحم نا آرامتر است....
-نمی دانم که مطالبم را می خوانی یا نه....اما گمان می کنم حتی اگر نخواهی سری به دنیای مجازی من هم بزنی دیگرانی هستند که کمابیش تو را از نوشته هایم با خبر می کنند...البته این تنها یک گمان است..یک فرضیه...ولی فرض آن هم قشنگ است برای من....
