تبليغاتX
داستانی از یک زندگی

داستانی از یک زندگی

خاطرات

این سرما خوردگی در فصل گرما هم برای خودش حکایتی داردو عجیب تر اینکه سرماخوردگی های این فصل گویا کاری تر و قوی تر است.....چند روزی  است که دست به گریبانم با بیماری که البته بی توجهی خودم باعث شد که دامنه آن گسترده تر شود...دیشب و امروز به سختی برایم گذشت...به گمانم دستگاه ایمنی بدنم با تمام توان در حال مبارزه است...

امروز دلم نمی خواست سر کار بروم...در واقع اگر رئیس مرخصی نیود شاید نمی رفتم...خدایش خیر دهاد که واقعا اعجوبه ای است در احساس مسئولیت...قرار بود مرخصی اش دو روز طول بکشد که دو روز دیگر آنرا تمدید کرد... دقیقا دیروز برنامه جدید سیستم تسهیلات هم نصب شد که با تغییراتی که کرده کلی سند به سندهای روزانه اضافه کرده و دیروزاساسی مارامعطل خودش کرد...حالا گذشته از این، چند نفر متقاضی بیچاره ای که قرار بود وام ازدواجشان این دو سه روز واریز شود مدام در حال رفت و آمدند..امروز خانمی که به خاطر مشکل پرونده اش قدری هم کارش به طول انجامیده وقتی با جای خالی رئیس مواجه شد و دید نمی تواند کاری بکند تمام دق دلی خود را بر سر من خالی کرد....

من فقط گفتم که کاملا به او حق می دهم...تهدید کرد که از رئیس شکایت خواهد کرد در پاسخش گفتم که هر کاری که صلاح می داند را انجام بدهد...بعد از رفتن او معاون که شاهد بحث او با من بود و هیچ دخالتی نکرده بود به من گفت که نبایداینطور می گفتی و من هم گفتم که در نبود رئیس این شمائید که باید پاسخگوی این مسائل باشید نه من...

اواسط روز به خاطر حال نامساعدی که داشتم به مطب دکتری که در نزدیکی شعبه است رفتم...دکتر از مشتریهای جاری ماست و گذشته از آن انسانی است خوش برخورد و خوش مشرب...وارد مطلب که شدم بیمار قبلی در حال خارج شدن بود...او را می شناختم..چشمش که به من خورد با لحن خاصی به دکتر گفت ((از این بانکی ها بیشتر پول بگیر...))دکتر چشمک رندانه ای به من زد و پرسید ((چرا؟مگه اینها با بقیه کارمندا چه فرقی دارن؟))و با این سخن او را به حرف گرفت...طرف با آب و تاب شروع کرد به گفتن از مزایای کار ما و پولهایی که از گوشه کنار برای ما میرسد تحت عنوان شیرینی و پول چای و غیره....و تازه می گفت عیدی های ما که داستان جداگانه ای دارد.. در جوابش هیچ نگفتم و اجازه دادم تا حرفش را تمام کند و برود...بعد از رفتنش دکتر بلافاصله گفت ((می دانم که الان چه در ذهنت می گذرد...آواز دهل شنیدن از دور خوش است. .)).متاسفانه این طرز فکر در بسیاری از کسانی که بیشتر با بانک در تماسند هست و باید قبول کرد که برخی از همکارها هم در بوجود امدن آن بی تقصیر نبوده اند....بنده خدا دکتر حتی حاضر نشد که پول آمپولهایی را که بلافاصله تجویز و تزریق شد را هم بگیرد...

امشب برای خودم سوپ درست کردم...به عنوان اولین تجربه بد نبود...در واقع به نظر من که عالی شده است...کم کم تصمیم دارم تجربه های بیشتر در زمینه آشپزی کسب کنم...

پی نوشت:اخوی ارشد جزو معدود کسانی است در زندگی که دیدار یا تماسش بلافاصله حس خوبی را در وجودم ایجاد می کند و این بی گمان برای من یک مزیت است...امشب هم بعد از مکالمه طولانی که داشتیم آرامش خاطری عجیب پیدا کرده ام....

-فاصله بین مطالب من به نوعی بازگو کننده حال و هوای درونی من نیز هست...من معمولا وقتی میل به نوشتن دارم که روحم نا آرامتر است....

-نمی دانم که مطالبم را می خوانی یا نه....اما گمان می کنم حتی اگر نخواهی سری به دنیای مجازی من هم بزنی دیگرانی هستند که کمابیش تو را از نوشته هایم با خبر می کنند...البته این تنها یک گمان است..یک فرضیه...ولی فرض آن هم قشنگ است برای من....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت   توسط م ر ل   | 

شب جمعه،توفیق این را داشتم که با کاروانی که از زادگاهم به مسجد مقدس جمکران امده بود،آنجا باشم.. .جای همه دوستان خالی....مراسمی پر از معنویت و شور و حال بود... نه اینکه این نظر شخصی من باشد، حتی رئیس شعبه هم که با دعوت من به این مراسم  امده بود به شدت تحت تاثیر قرار گرفته بود...مدتها بود که در مجلسی اینچنین شرکت نکرده بودم..به علاوه، این مراسم بهانه خوبی بود برای تجدید دیدار با دوستانی که دیگر کمتر پیش می آید تا همه آنها را یکجا و با فراغ خاطر ببینم...
ماه مبارک رمضان در حال فرا رسیدن است...با وجود همه اشتیاقی که برای معنویت و صفای خاص این ماه دارم،اما بر اساس تجربه سالهای گذشته می دانم که این ماه با شرایطی که دارم برای من سخت تر و طاقت فرساتر از دیگران خواهد گذشت...از سوی دیگر روزه داری و به تبع آن پائین امدن قند خون در طول روز کاری به شدت باعث کم حوصلگی شده و قدرت تمرکز انسان را مختل می کند که این دو عامل در کار ما مثل یک سم مهلک است....هر چند که در این ماه ساعت کاری از سمت صبح یک ساعت کاهش پیدا می کند اما به نظر همه همکاران ما اگر این کاهش از طرف دیگر روز یعنی ساعات پایانی کار باشد بسیار مفیدتر و مثمر ثمرتر است...
پی نوشت:هر چقدر هم که بخواهم معقول باشم و منطقی،زمان لازم است...زمان لازم است تا تنهایی وافکار من -چیزهایی که بعد از پشت سر گذاشتن یک روز کاری مرا در بر می گیرند-آرامش و ضرباهنگ پیشین خود را به دست بیاورند....گریزی از پشت سر گذاشتن بعضی مراحل نیست....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت   توسط م ر ل   | 

وقتی که با آن ماشین رنوی زوار در رفته پیش پایم ترمز کرد پیش خودم گفتم محال است من حتی یک قدم هم با این ماشین جایی بروم.تازه از در شعبه بیرون زده بودم و اتفاقا همزمان تاکسی هم رسید.به نشانه تشکر دستی تکان دادم و خواستم سوار تاکسی بشوم که پسر جوانی اندام ریزش را تا نیمه از پنجره ماشین بیرون اورد و خیلی خودمانی گفت((آقای ل،ما به عشق تو ترمز کردیما!!!))و آنقدر صمیمانه و صادقانه این جمله را گفت که تا به خود امدم دیدم سوار ماشینش شده ام.با وجود اینکه حافظه نسبتا خوبی در بخاطر آوردن مشتریها دارم اما نتوانستم حتی ظاهرش را به خاطر بیاورم.سر بزرگراه که خواستم پیاده شوم وقتی فهمید مقصدمن آزادی است با همان لحن گفت((حال کن دیگه مسیر ما هم آزادیه)) و من بی هیچ حرفی همراهش شدم.

یکی از رفقای هم سن و سالش رانندگی می کرد و با هر زحمتی که بود نمی گذاشت تا هیچ ماشینی از وی سبقت بگیرد!!!از صحبتهایشان متوجه شدم کارشان صافکاری و نقاشی است...از همان اول شروع کرد به گفتن از خاطراتی که با همین رنوی به قول خودش پکیده داشت.اینکه چند مسافرت شمال و اردبیل و...را با همین ماشین رفته و چندین بار هم گوشه و کنارش را در تصادف ((لوله)) کرده که البته هر بار به اقتضای شغل  چند ساعت بعد دوباره مثل اولش آن را بازسازی کرده....حالا هم با چند بلیط که به قول خودش خدا برایش رسانده بود داشت به سوی استخری در آن سوی تهران می رفت تا ((صفایی)) بکند...

همه این خاطرات را هم طوری تعریف می کرد که اگر شخص دیگری شاهد گفت و گوی او با من بود فکر می کرد که من و او رفقایی چندین ساله و به قول معروف یاران گرمابه و گلستان یکدیگر بوده ایم!!از گوش کردن به خاطراتش با آن لغات و اصطلاحات و ترکیب خاصی که به کار می برد ((حال کردم)).پر بود از نشاط و شادابی و امید...برای لحظاتی او را با خودم مقایسه کردم.اینکه چقدر امید به آینده و شور زندگی در اوبیشتر و مشهود تر بود...

پی نوشت:این روزهای در تلاشم برای غلبه دادن عقلانیت بر احساسی که چند وقتی دستش را برای بروز و ظهور باز گذاشتم....هر چند که حتی به ظهور رسیدن این احساس با تایید عقلم همراه بود اما تا همین حددیگر برای من کافیست...حالا نتیجه انچه که آغازش کرده ام را تماما به خدا سپرده ام....

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت   توسط م ر ل   | 

از شش بعد از ظهر هم  نیم ساعت گذشته،سه ساعتی می شود که درب شعبه بسته شده اما هنوز کلی کار انجام نشده مانده...همکارت در حال خاموش کردن چراغهای شعبه است:((بسه دیگه نمی خوای بریم خونه؟؟باشه واسه فردا...)).همراه همکار و رئیس از شعبه خارج می شوی.قسمتی از مسیر برگشت به علت احداث متروبسته شده و مجبوری از مسیری دورتر به خانه برگردی.همین مساله تو را تا جایی با رئیس همسفر می کند.از ماشین رئیس پیاده می شوی ومنتظر تاکسی می شوی..بعد از چند دقیقه مرد سالخورده ای با یک پیکان در حد لگن نکه می دارد.سوار می شوی..چند متر جلوتر مسافر قبلی پیر مرد پیاده می شود.تو وپیرمرد و ترافیک.از اینه جلو ماشین پیرمرد کمی براندازت می کند،انگار نمی خواهد برای هر کسی سخنرانی کند.چند لحظه بعد شروع به صحبت می کند،با چه جمله نامتناسبی حرفهایش را شروع می کند:((مردم همه تشنه محبت اند...))..در ظرف چند دقیقه یک بیو گرافی مختصر به همراه چهارچوب کلی جهان بینی اش را ارائه می کند.حتی از تو می خواهد که صندلی جلو بنشینی تا راحت تر با تو حرف بزند......

پشت چراغ قرمزی ماشین می ایستد.بغل دستت را که نگاه می کنی پسری جوان در یک خودرو اسپرت شیک گران قیمت قرمز ناخواسته جلب توجه می کند و خودش هم از این جلب توجه ناراضی به نظر نمی رسد.چند پسر گلفروش ماشین های مانده در پشت چراغ قرمز را احاطه میکنند..جالب است کسی از دست فروشها سراغ جوانک مغرور وماشین گران قیمتش  نمی رود...انگار آنها هم به تجربه دریافته اند که((درم داران عالم را کرم نیست))..یکی از آنها در حالی که از کنار ماشین لوکس مرد جوان می گذرد  بی آنکه تمنای خریدی بکند با صدایی بلند و لحنی تمسخر آمیز فریاد می زند((دااااش می خرمش،قیمت چنده؟؟))نیشخندی سرنشینان ماشین های اطراف رافرا میگیرد..

ماشین وارد بزرگراه می شود.پرایدی که راننده جوانی دارد بد جور خودش را به آب و آتش می زند تا به هر نحو راه گریزی پیدا گند.به نظر می رسد دو مسافر خانم به شدت بزک کرده ای که در صندلی عقب نشسته اند ،بد جور راننده را جو گیر کرده...

بالاخره بعد از حدود یک ساعت به خانه می رسی..قدری استراحت می کنی...در جدال بین خستگی و گرسنگی،این گرسنگی است که پیروز می شود.از خانه بیرون می زنی تا چیزهایی برای شام بخری..به مغازه مرغ فروشی که میروی کمی جا می خوری..دو پسر بچه که یکی از انها مطمئنا 10-11سالی بیشتر ندارد کارهای مغازه را انجام می دهند...پسرک کوچکتر که فقط اندکی از پیشخوان مغازه بلندتر است بلافاصله به استقبالت می اید((بفرما حاجی))..سفارشت را می دهی.پسرک مرغی را ازداخل یخچال بیرون می آورد و به سرعت مشغول تمیز کردن ان می شود...در طول مدتی که او مشغول کار است ناخودآگاه به دلایلی می اندیشی که پسر بچه ای چون او را به جای درس ومشق و بازیهای کودکانه،اینچنین به تلاش برای معاش واداشته است.

بالاخره غذایت حاضر می شود...اما مطابق معمول،تا حاضر شدن غذا اشتهایت کور شده است..ترجیح می دهی تا به عنوان ناهار فردا از آن استفاده کنی....شب دارد از نیمه می گذرد..بعد از آپ کردن وبلاگ دیگر رمقی برای انجام کاری دیگر نداری..

پی نوشت:نمی دانم چرا،اما حسی به من می گوید که تو دچار تردیدی روز افزون شده ای.....
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت   توسط م ر ل   | 

بالاخره تیرماه هم تمام شد.نیمه دوم تیر برای شعبه ما روزهای فوق العاده شلوغی بود.خارج از حد تصور.دلیل عمده آن هم هجوم تعداد بسیار زیاد مالیات دهندگانی بود که تا پایان تیر ماه برای ارائه اظهار نامه و پرداخت مالیات واستفاده از تخفیفات آن فرصت داشتند.بعضی روزها واقعا به حال خودم گریه ام می گرفت....

سامانه معرفی زوج های جوان برای دریافت تسهیلات از سوی صندوق مهرامام رضا (ع)چند وقتی است که به صورت الکترونیک انجام می شود در حالی که هنوز هماهنگیهای لازم از سوی بانک برای این تغییر انجام نشده بود و ما حتی قادر نبودیم که از طریق شبکه داخلی بانک درگاه اینترنتی مربوطه را باز کنیم.همین مساله چند هفته ای متقاضیان دریافت وام را سرگردان کرده بود که بالاخره با پیگیرهای انجام شده روز 5شنبه این مشکل هم برطرف شد. از این بابت خوشحالم.هر چند که پرداخت وام جزو کارهای من نیست اما دیدن این زوجهای بیچاره که بارها و بارها مراجعه می کردند و دست خالی باز می گشتند برایم ناراحت کننده بود.

پی نوشت:من در کل انسان متوقعی نیستم...و همواره در ارتباط هایم سعی کرده ام که ازطرف مقابل حداقل انتظارات را داشته باشم چون سر منشا بسیاری از کدورتها در ارتباطات انسانی از دید من همین توقعات نابجا و یا بیش از حد است...اما،فکر می کنم که این انتظار زیادی نباشد از کسی که دوستش می داری و خاطرش برایت عزیز است که در روزی که تو در تنهایی و تصورات ودلمشغولیهایت غرقه ای دست کم با پیامی احوالی از تو بپرسد و خبری از خودش بدهد...شاید هم من در اشتباه باشم...شاید موضوع دیگری هست که من بی اطلاعم...شاید این هم درحد خود زیاد است..و شاید صد ها اما و اگر وشاید دیگر....

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت   توسط م ر ل   |