تبليغاتX
داستانی از یک زندگی

داستانی از یک زندگی

خاطرات

بعضی وقتها شرایط و عوامل مختلف درونی و بیرونی دست به دست هم می دهند تا دورهای خاصی را در زندگی تجربه کنی.دورهایی که دلت می خواهد زمان سرعت بگیردوهر چه سریعتر از آن گذر کنی.بنا به دلایل مختلف و گوناگونی احساس می کنم که دریکی از ان دوره ها قرار گرفته ام.بی صبرانه در انتظار سپری شدن یک سال آینده ام.امیدوارم که از لحاظ کاری در این یک سال تغییری در وضعیت کنونی ام ایجاد شود و در سایر شئونات زندگی نیز هم.در حال حاضر هیچ کار خاصی نمی توانم انجام بدهم.فقط تلاش می کنم تا خمودگی و ناامیدی بر من استیلا نیابد که البته این نیز به نوبه خود کار کوچکی نیست.

دیروز واقعا شلوغ بود و امروز هم قاعدتا شرایط مشابهی خواهد داشت.شنیدها حاکی است که به زودی خود پرداز برای شعبه هم نصب خواهد شد که تفکیک اسکناس و پول گذاری آن را هم باید به کارهای روزانه اضافه کنیم. شلوغی و ازدحام مراجعین طی این چند وقت اخیر عده ای از مردم محل را به تکاپو انداخته تا در حرکتی خودجوش با نامه نگاری و مراجعه ومکاتبه با مسئولین رده بالاتر بانک انها را برای اضافه کردن کادر شعبه متقاعد کنند و گویا تلاش های انها چندان هم بی نتیجه نبوده است و قول هایی هم داده شده است.مانند همیشه چشم به آینده دوخته ایم و دل خوش داشته ایم به بهبود اوضاع.

پی نوشت:برای چندمین بار تاکید می کنم که دنیای مجازی،حیات خلوت افکار من است.روی سخنم با کسانی است که نوشته های مرا می خوانند و در دنیای واقعی نیز مرا می شناسند.من در اینجا گه گاه مطالبی را بیان و مطرح می کنم که شاید در دنیای واقعی کسی هر گز آنرا برای دیگری ابراز و بیان نمی دارد.انتظار من این است که شما هم فقط و فقط مطالب من را بخوانید و از کنارش عبور کنید.گو اینکه نگارنده آن را هرگز نمی شناسید.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت   توسط م ر ل   | 

گاهی وقتها اینقدر مطالب گفتنی و نوشتنی در ذهنت زیاد است که نمی دانی کدامشان را بنویسی و از از کجا شروع کنی.امشب داشتم به این فکر می کردم که حالا دیگر این وبلاگ و نوشتن درآن،جزء لاینفکی از زندگی من شده است.هر ازگاهی بنا به دلایلی به فکر تعطیل کردن و یااسباب کشی از آن می افتم وباز منصرف می شوم... من با نوشتن در اینجا،دائم خودم،افکار و روحیات و شخصیتم راحلاجی می کنم و به نوعی آنها را در معرض نقد و دید دیگران قرار می دهم که این به خودخود چیزخوبی است و می تواند مانع در جا زدن و مردابی شدن-چیزی که زیاد ذهن مرا درگیر خودش می کند-بشود...هر چند آنچه در اینجا منعکس می شود تنها بخشی از اتفاقات و واقعیات داستان یک زندگی است...

امروز که وارد آن شده ایم،همکارم مرخصی است و صندوق شعبه تحویل من است.به قول خدمتگزارمان امروز حکومت دست من است!!!طی این دو سال و چند ماه خیلی کم پیش آمده که او به مرخصی برود که البته به نظر من اشتباه کرده و به همین خاطر تا امروز دو سه روزی بیشتر صندوق تحویل من نبوده است و در این زمینه خیلی تجربه ندارم. هر چند که کار خیلی دشواری نیست اما ریزه کاریهای خاص خودش را دارد.از سوی دیگربا توجه به اینکه امروز بیست و پنجم ماه است روز احتمالا شلوغی را خواهیم داشت بویژه ازنظر چکهای کلر.به نوعی امروز فرصتی است برای من تا توانمندی خودم را در کار محکی جدی بزنم.

بعد از حدود یک هفته که به خاطر مصرف داروها نتوانستم روزه بگیرم دیروز را روزه بودم.هر چند حالم نسبتا بهتر شده اما این بیماری لعنتی هنوز در بدنم هست و باز باید سری به دکتر بزنم.طبق نامه ای که چند روز پیش از اداره رسیده من بایددردوره حسابداری 1 که به صورت پاره وقت-یکشنبه ها و سه شنبه ها از ساعت 4تا7عصر- وبرای مدت نسبتا طولانی سه ماه در مرکز اموزش سرپرستی برگزار می شود شرکت کنم.این دومین دوره آموزشی تخصصی بعد از دوره مبانی بانکداری است که خواهم گذراند.شروع کلاسها از تاریخ 5مهرماه است و امیدوارم بتوانم در کنارمطالبی که خواهم آموخت دوستان جدیدی در بین همکاران پیدا کنم.

پی نوشت:انگار به تبعیت از خودم،کامپوترم هم بیمار شده است و چند وقتی است که مثل گذشته قبراق و در رکاب نیست.از علائم بالینی!آن هم برمی آید که احتمالا اشکالی سخت افزاری پیدا کرده ...نظر یکی از دوستان هم که امشب با او در این مورد صحبت می کردم هم همین بود..با دوستم سپهر که در این زمینه ها واردتر است هم در این مورد مشورت خواهم کردتا بعد از اطمینان از تشخیص مداوایش کنم...

-نتایج کنکور هم اعلام شد و نرگس بانو-برادرزاده ام-توانست در دانشگاه کاشان پذیرفته شود.این مساله بیش از رشته ای که درآن پذیرفته شده برای من مهم است و باید اعتراف کنم که بعد از شنیدن آن نفس راحتی کشیدم.گذراندن دوران دانشجویی در شهری دیگر و به دور از خانواده مخاطرات و سختی هایی دارد که بر کسی پوشیده نیست و به هیچ وجه دلم نمی خواست اوبا این مشکلات دست به گریبان بشود...

-برنامه کلاسی این ترم را دیدم.گمان نمی کنم که دیگر ببینمت.شاید زودتر از آنچه که فکرش را می کردم برای هم خاطره بشویم...تا یادم نرفته،اعتراضت به نمره آن درس هم در حال پیگیری است اما هنوز به نتیجه ای نرسیده.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت   توسط م ر ل   | 

دو سه روزی می شدکه قصد نوشتن داشتم  اما موفق به آن نمی شدم که مهمترین دلیلش اوضاع جسمی نامساعد خودم بود.این سهل انگاری من در رسیدگی به وضعیت جسمانی و غرق شدن بیش از اندازه در کار باعث شد تا حالا دست به گریبان سینوزیت یا همان عفونت سینوس ها بشوم که بنا به تشخیص و گفته دکتر حالت مزمن به خودش گرفته و دوره درمانی نسبتا طولانی خواهد داشت.امروز سر کار نرفتم.این برای اولین بار در دوران کاری بود که به دلیل کسالت مرخصی می گرفتم.

از مرخصی امروز استفاده کردم و به بیمارستان بانک رفتم.هم برای رفتن پیش دکتر متخصص و هم برای تایید نسخه ای که باید توسط بیمارستان مجوز پرداخت هزینه آن داده می شد.امروز وقتی به آنجا رفته بودم به یاد سه سال پیش افتادم.نزدیک به سه سال و دو سه ماه پیش روزهایی که من در تک و تاب استخدام در بانک بودم برای تکمیل پرونده و انجام معاینات پزشکی چند روزی بین اداره کارگزینی و بیمارستان در رفت و امد بودم...

بعد از اینکه کارم در آنجا تمام شد سری به یکی از همکارهای همدوره ای زدم که جدیدا به شعبه ای در همان حوالی منتقل شده است...از بین نزدیک به حدود چهل نفر همدوره ای که دوره توجیهی بدو خدمت را با هم شروع کردیم حالا او تنها کسی است که به طور مستمر با هم در تماسیم و هر از گاهی همدیگر را می بینیم.. در دنیای واقعی تعداد دوستان نزدیکی که با آنها کمابیش در ارتباطم دیگر به تعداد انگشتان یک دست هم نمی رسد....

منزل برادرم امیر هم که در همان حوالی است دومین جایی بود که از فراغت امروز برای رفتن به آن استفاده کردم.پریای کوچک و دوست داشتنی او امسال راهی کلاس اول می شود.خیلی دوست دارم که ببینم با آن کیف نسبتا بزرگ و لباس مدرسه چه شکلی می شود...

پی نوشت:دیدن و شنیدن چیزهای عجیب و غریب در شهری مثل تهران اتفاقی روزمره است اما گاهی اوقات بعضی از آنها بیشتر جلب توجه می کند...مثل مکانی که پسرک نوجوانی دیشب در پیاده روی یکی از خیابانهای اطراف،برای نشستن انتخاب کرده بود..او که نتوانسته بود انگار مثل سایر رفقایش روی زمین خدا جای مناسبی پیدا کند سقف کیوسک تلفن عمومی را برای این منظور انتخاب کرده بود!!!البته به گمانم از آن بالا احتمالا زاویه دید مناسبتری داشته!!یا حداقل بهتر می توانسته خودش را در معرض دید قرار بدهد...

-آقا محمد،استاد قران ما در روستا،همیشه در صحبتهایش به مامی گفت از خدا بخواهید تا از شما سلب توفیق نشود...او معتقد بود که هر عبادت و عمل صالحی که انسان موفق به انجام ان می شود در وهله اول توفیق انجام آن از طرف خدا به بنده اش داده می شود و انسان با عملکردش باستی لیاقت کسب این مهم از جانب خدا را بدست بیاورد...هر چه که زمان می گذرد من به درستی این حرف بیشتر پی می برم...این بیماری در حال حاضر باعث شده که من تا اطلاع ثانوی توفیق روزه داری را از دست بدهم به خاطر مصرف داروها و تکمیل درمان...شاید بسیاری با این دید موافق نباشند اما خود من که به آن کاملا اعتقاد دارم.....

-حذف شد.چون همه چیز رو به اتمام است...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت   توسط م ر ل   | 

بالاخره بعد از گذشت نزدیک به سه ماه،جانشین رئیس مشخص شد و روز شنبه او به همراه مسئول حوزه به شعبه امد..دو روز گذشته هم مقدمات قانونی تحویل و تحول بین رئیس جدید و قدیم انجام شد و با تمام شدن ساعات کاری دیروز در حقیقت دوره ی جدیدی از نظر کاری در شعبه ما آغاز شد.

مراسم خداحافظی ما در پایان ساعت کاری دیروز خیلی ساده و صمیمانه برگزار شد.او به عنوان اولین رئیسی که من در محیط کار تجربه کردم واقعا انسان خوبیبود.هر چند که من همواره نسبت به برخی از سهل انگاری ها و بی توجهی های او به مسائل جاری اعتراض داشتم و بسیاری از این اعتراض ها را به خود او هم منتقل می کردم  اما رابطه بین ما بیشتر یک رابطه دوستانه بود تا یک رابطه رئیس و مرئوسی.دیروز تنها فرصت این را داشتیم که قبل از رفتن رئیس یک عکس یادگاری با هم بگیریم و جالب این بود که این کار را رئیس جدید انجام داد.بنده خدا وقتی که داشتیم او را تا جلوی درب شعبه بدرقه می کردیم در آخرین لحظه رو به من کرد و با همان لهجه لرستانی  خیلی صمیمانه گفت:((آقای ل،برا عروسیت حتما ما رو دعوت کنی ها!)) و من لبخندی زدم و گفتم اگر عمری باشد حتما این کار را خواهم کرد....محل خدمت جدید رئیس به محل زندگی من نسبتا نزدیک است و اگر فرصتی دست داد حتما سری به او خواهم زد....

و اما در مورد رئیس جدید هنوز برای اظهار نظر کردن زود است و من تا به شیوه اندیشیدن کسی پی نبرم نمی توانم در موردش قضاوت کنم.او متولد 1351است و نسبتا رئیس جوانی است.دیروز بلافاصله بعد از رفتن رئیس او به طور کلی چیدمان میز او را تغییر داد و این شاید نشان دهنده این مساله باشد که  وی به دنبال تغییر و تحول است...

پی نوشت:این روزها واقعا شلوغ و پر کار است...آخر وقتها دیگر توان حرف زدن برایم باقی نماند. همانطور که پیش بینی هم می شد سخت ترین قسمت روزه داری این ایام عطش آن است...

-ممنونم از شعر زیبایی که فرستاده بودی...

-گسستن رشته های یک بستگی عاطفی،سخت تر از آن چیزی است که تصور می کردم.....

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت   توسط م ر ل   | 

از روز چهارشنبه گذشته،پذیرای دو میهمان ناخوانده در شعبه هستیم:بازرس و این میهمانی احتمالا تا پایان هفته ادامه خواهد یافت.دو سه روزی که از آغاز این هفته می گذرد روزهای فوق العاده شلوغ و پر ازدحامی را پشت سر گذاشته ایم به نحوی که گاهی اوقات صف مراجعین حتی ازدرب شعبه هم بیرون می زند...حالا به این شلوغی بیافزایید خرابی پی در پی چاپگر و قطع و کند شدن سیستم متمرکز و سوالات مکرر بازرسها را تا ببینید که چقدر اوضاع دلنشین می شود...تنها حسن روزهای شلوغ برای ما این است که خیلی متوجه  گذر زمان نمی شوی..تا به خودت می آیی می بینی ساعت از یک عصر هم گذشته است و روز کاری رو به اتمام است.....

یکی از چیزهایی که واقعا کار کردن در شعبه ما را مشکل می کند سطح پائین سواد و اطلاعات مردم منطقه است...حجم عمده ای از مراجعین ماسالخوردگانی هستند که عمدتا بی سوداند و قسمت دیگر هم افراد مشاغل آزاد که بیشترشان تحصیلات مرتبی ندارند و طبیعی هم هست...پر کردن اسناد واریز و برداشت بعضی وقتها واقعا برای ما تبدیل به یک معضل می شود...بارها و بارها پیش امده که من مطلبی را چندین بار برای یک نفر تشریح می کنم و در کمال تعجب مشاهده می کنم که طرف بدون این که کلمه ای از آن را فهمیده باشد به یکی دیگر از همکاران مراجعه می کند و همان سوال را عینا تکرار می کند.... چند روز پیش پیرمردی مراجعه کرده بود و دفترچه پس انداز بانک دیگری را به همراه اورده بود و اصرا داست تا از آن برداشت کند...جالب این بود که می گفت من همیشه با همین دفترچه از اینجا پول می گیرم!!!!یا مراجع دیگری چک بانک دیگری را در دست داشت و یک ساعتی هم در صف معطل شده بود و وقتی نوبتش رسید و موضوع را فهمید با لحن طلبکارانه ای گفت: ((ای بابا...خوب اینو چرا از اول نگفتی؟)) ؟؟؟!!!داشتم از تعجب شاخ در می آوردم...اینها تنها گوشه های کوچکی بود برای نمونه...تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل....

چهارمین روز ماه مبارک رمضان هم شروع شد...الان که دارم این مطلب را می نویسم هوا به قول معروف گرگ و میش است و تا ساعتی دیگر آفتاب طلوع خواهد کرد....دیدن صحنه های روزه خواری افراد در گوشه وکنار که دیگر خیلی هم سعی در پوشاندن این موضوع نمی کنند واقعا دل انسان را می آزارد...هر چند که اجباری در دین داری نیست اما دست کم می توان برای اعتقاد دیگران احترام قائل بود....

پی نوشت:گاه گداری انسان دور وبر خود اتفاقات و آدم هایی را می بیند که ناخودآگاه برایش تمثیل گاری چی سهراب را تداعی می کنند:چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب...اسب در حسرت خوابیدن گاری چی..مرد گاری چی در حسرت مرگ....

--ممنونم بخاطر میلت...و یک دنیا متشکرم که در کنار بارگاه ملکوتی آقا امام رضا یاد من بودی و حتی برایم نماز خواندی...فرصت نشد پاسخت را بفرستم ..در اولین فرصت این کار را خواهم کرد..

-حالا که فهمیده ام فرضیه ام درست است،مشتاقانه تر می نویسم...بگذار تا اینجا تنها پل ارتباطی میان ما باشد..هر وقت که آمدی حتما برایم بنویس...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت   توسط م ر ل   |