تبليغاتX
داستانی از یک زندگی

داستانی از یک زندگی

خاطرات

امروز وقتی ساعت از7عصر هم گذشته بود و تازه من با جسمی نیمه جان سوار تاکسی شده بودم تا مسیر پر ترافیک بازگشت را طی کنم با خودم می گفتم به محض رسیدن به خانه از هوش خواهم رفت اما خوشبختانه با وجود همه خستگی که داشتم توانستم کارهای شخصی ام را انجام بدهم و حتی بنویسم. بگذریم .امروز هم واقعا روز کلافه کننده ای بود.یک هفته ای از راه اندازی خود پرداز شعبه می گذرد و هر چند بیشتر کارهای آن را رئیس انجام می دهد اما به هر حال روی حجم کاری ما هم تاثیر داشته است.

گفتنی و نوشتنی زیاد دارم.به قول معروف از هر دری سخنی.اما ترجیح می دهم آنها را در یک موقعیت مناسب تر و بافراغ خاطر بیشتری بنویسم.چیزهای زیادی هست که روح و روانم را می آزارد.از هر سو. دنیای کار و خارج از آن. دوباره دور جدیدی از کابوسهایم شروع شده.هر چند که خیلی آنها را به خاطر نمی آورم اما می دانم که هستند. این را از تشویش و نگرانی مبهمی که سحرگاه و هنگام برخواستن از خواب فرا می گیردم می فهمم.

یکی از خصائص ذاتی کار ما به خاطر برخورد نزدیک و رودررو  با مردم این است که همواره در جریان احوال زندگی حداقل بخشی از آنان که بیشتر به ما مراجعه می کنند هستیم.وقایعی همچون ازدواج یا طلاق، اوضاع شغلی و مالی و...و در نهایت مرگ.و هرچند این مساله بعد از مدتی برایت عادی می شود اما مرگ آنهایی که به هر دلیل خاطرات خاصی در ذهن تو دارند خواه ناخواه تو را متاثر می کند.امروز هنگام ورود به شعبه وقتی اعلامیه ترحیم پیرمرد را دیدم جاخوردم.هفته ای یکی دو بار به بانک می امد و بیشتر هم به من مراجعه می کرد.همینکه از در وارد می شد با لهجه لرستانی غلیظ سلام می کرد. فارسی را امیخته به لغات و اصطلاحات محلی صحبت می کرد و به همین خاطر من همیشه در فهم درخواستهایش با مشکل مواجه می شدم.این اواخر  دیگر کم کم داشتم سر از زبانش در می اوردم و چون می دانستم اوضاع جسمی مساعدی ندارد سعی می کردم حتی الامکان کارش را زودتر راه بیاندازم.خدایش بیامرزاد.

پی نوشت:در چمنهای گوشه بزرگراه وقتی آن چند کارگر خسته را دیدم که در بین آن همه شلوغی و سرو صدا همه با هم روی یک زیر انداز دراز کشیده و به خوابی عمیق فرو رفته بودند یاد این سخن معروف سعدی افتادم:ده درویش در گلیمی بخسبند،دو پادشاه در اقلیمی نگنجند...

-آپ کردم.حالا این منم که منتظرم...

-کم پیدا شدی؟سراغی نمی گیری؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت   توسط م ر ل   | 

روز بنج شنبه با وجود اینکه یک اشتباه از طرف من که داشت کم کم برایم گران تمام می شد همه را تا ساعت 4عصر در شعبه نگه داشت وبا وجود خستگی فوق العاده ای که داشتم اما باز نتوانستم خودم را برای نرفتن متقاعد کنم.نزدیک غروب بود که به جاده زدم.هنوز هم وقتی که از عوارضی تهران عبور می کنم حس کسی را دارم که دارد از زندانش بیرون می رود....

به قم که رسیدم هوا کاملا تاریک شده بود.ضلع جنوبی میدان 72 تن قم جایی است که هموراه می توانی مسافرانی که قصد عزیمت به کاشان را دارند در انجا پیدا کنی و بالطبع مسافر کش هایی که در حال جمع کردن مسافر و چانه زدن بر سر قیمت هستند....وقتی بعد ازکمی معطلی بالاخره سوار ماشین شدم حدس زدم مسافر کنار دستم را که لباس سربازی نیروی انتظامی به تن داشت و از سر و وضعش هم کاملا مشخص بود که درآغازین هفته های خدمت است را می شناسم.حدسم کاملا  درست بود.وقتی با نام خانوادگی مخاطبش قرار دادم با تعجب هر چه تمام تر به من نگریست و اسم مرا پرسید.

یکی از همکلاسیهای دوران دبیرستان.سال دوم را با هم همکلاس بودیم و روابط دوستانه و نسبتا نزدیکی داشتیم.از سال80 به بعد دیگر خبری از او نداشتم.خیلی برایم جالب بود که او از روی نام کاملا مرا به خاطر آورد اما از روی ظاهر به هیچ وجه.به قول خودش من نسبت به آن روزها و تصویر ذهنی او خیلی تغییر کرده بودم.مثل هر دوست دیگری  که بعد از مدتها می بینی اش از وضعیت کنونی هم جویا شدیم.با تلاش و پشتکاری که از او سراغ داشتم می دانستم که باید درسش را ادامه داده باشد. لیسانس و فوق لیسانسش را در رشته فیزیک مکانیک و با کسب رتبه های عالی گرفته بود و مرخصی داشت تا در آزمون دوره دکترا شرکت کند.

اصلا متوجه گذر زمان نشدیم.انگار که فاصله100کیلومتری قم تا کاشان در یک چشم بهم زدن طی شده باشد.خیلی خسته به نظر می رسید.از به قول خودش 20سال تلاش و درس خواندن و از اینکه تازه در مسیر جاده زندگی در ابتدای راه است.تشکیل زندگی هم داده بود و این هم بار مسئولیتش را سنگین تر می کرد.می گفت مدتی در دانشگاه آزاد کاشان تدریس می کرده و برایش خیلی سوال برانگیز بوده که دریافتی آبدارچی دانشکده از او به مراتب بیشتربوده است..هنگام خداحافظی از هم شماره گرفتیم و قول دادیم که حتی الامکان هر از گاهی خبری بگیریم از هم....

پی نوشت:اشتباه روز 5شنبه و چند اشتباه دیگر در دو هفته گذشته ازجانب من هر چند که همگی بدون مشکل خاصی برطرف شد اما برای من به منزله یک زنگ خطر است و نشان میدهد که باید روند بعضی کارها را در شعبه عوض کنیم.چند پیشنهاد به نظرم رسیده که امروز به محض رسیدن به شعبه با رئیس در میان خواهم گذاشت...

-مدتی است که در وبلاگم عکسی نگذاشته ام چند عکسی که دیروز از باغچه خانه پدری گرفتم به نظرم جالب رسید برای درج.اگر مایل بودید سری هم به ادامه بزنید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت   توسط م ر ل   | 

 آخر هفته ای که گذشت هم نشد که مسافر کاشان بشوم و تا این هفته تمام بشود 4هفته ای از آخرین باری که کاشان بودم خواهد گذشت..دلم برای مادرم به اندازه یک دنیا تنگ شده...روز پنج شنبه با وجود اینکه تا 5:30 عصر من وهمکارم مشغول کار بودیم باز هم نتوانستیم همه کارهای عقب مانده را به روز کنیم....

روز جمعه غروب امیر از همکارهای هم دوره و دو نفر دیگر از بچه ها(همان جمعی که عید با هم به مشهد رفته بودیم)مهمان من بودند...امیر بنده خدا هر چه از هرکجا که می توانسته را جمع کرده تا بلکه بتواند جایی برای خودش خانه ای بخرد...روز جمعه به درخواست او به یکی از بنگاههای محل سر زدیم تا به قول معروف مظنه ای از قیمت های این منطقه پیدا کنیم...هر چه بنگاه دار موارد بیشتری را معرفی می کرد من و امیر نومیدانه تر گوش می کردیم ... هنوز بین داشته های او و قیمت یک خانه کاملا معمولی فاصله قابل توجهی وجود دارد... البته به عقیده من او زود برای این مساله دست به کار شده اما او هم استدلال های خودش را دارد خصوصا وضعیت شکننده و غیر قابل پیش بینی بازار مسکن...

در همان لحظات داشتم به این نکته فکر می کردم که ماپسرهاهم در نوع خود با این شرایط موجود چه موجودات فلک زده ای هستیم و تا رسیدن به یک ثبات نسبی(تاکید می کنم نسبی)در زندگی با چه موانعی و سختی هایی باید دست و پنجه نرم کنیم و چه سدهایی که نباید پشت سر بگذاریم...و تازه ما از یک موقعیت شغلی ثابت و مزایای آن هم بهره مندیم...بعد از طی کردن مراحلی مثل درس،خدمت و پیدا کردن کار،تازه مواجه می شوی با چیز بغرنجی مثل ازدواج که آن هم داستان خاص خودش را دارد..از پیدا کردن فردی با مشخصات حتی الامکان منطبق با خواسته ات که گذر کنی(وشاید گذر نکنی؟؟!!!)،نوبت می رسد به تامین هزینه های نه چندان اندک آن،آداب و سنن من درآوردی که هر روز به آن افزوده می شود و دست آخر و بدتر از همه خاله زنک بازی هایی که در برخورد دوخانواده و دو فرهنگ اجتناب ناپذیر است...به اینها که فکر می کنی افکار خطرناکی همچون تجرد دائم در مخیله ات جوانه می زند که هرچند مثل علف هرز تلاش می کنی از ریشه بر کشی اما باز هم می رویند...

بگذریم...شب نشینی نسبتا مختصراما با صفایی که با بچه ها داشتیم باعث شد که خیلی دلگیری همیشگی غروب جمعه به چشم نیاید... هفته ای دیگر آغاز شده و امروزی که حالا وارد آن شده ام بازهم کلاس دارم..این یعنی بستن حساب با دستپاچگی تمام...طی کردن مسیر نه چندان کوتاه شعبه تا محل کلاس با عجله ... نشستن و غلبه بر چرت و خستگی تا ساعت7.. و نیمه جان رسیدن به خانه و افتادن... فعلا حرف گفتنی دیگری نیست...یعنی هست اما کشش مطلب بیش از این نیست..چند وقتی است که گمان می کنم در دنیای مجازی پر حرف شده ام....

پی نوشت:الهم انت ولی نعمتی و القادر علی طلبتی تعلم حاجتی....

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت   توسط م ر ل   | 

امروز اولین جلسه دوره حسابداری بود.همانطور که فکر می کردم تعدادی از همکاره های هم رده که با هم کارمان را آغاز کردیم در این دوره حضور دارند و امروز بعد از دوره توجیهی بدور خدمت، دوباره فرصتی دست داد تا با آنها در یک مکان دور هم جمع شویم....دوره توجیهی بدو خدمت،آن روزها ما کارمندهایی تازه استخدام بودیم و در ابتدای راه،بدون تصویری واضح از آنچه که پیش رو داریم و پر از افکار و رویاهای گوناگون.حالا از آن روزها نزدیک به سه سال می گذرد و ما در کار خودمان دیگر کاملا جا افتاده ایم.برایم خیلی جالب بود که امروز هر کدام از ماوقتی به هم می رسیدیم بلافاصله بعد از سلام و احوالپرسی های معمول یک سوال از همدیگر می پرسیدیم:((الان کدوم شعبه ای؟))...بیشتر زمان استراحت بین کلاسی ما هم به تبادل تجربیات و بحث ها وسوالهایی درباره کار گذشت...

کتاب نسبتا حجیم و قطوری برای دوره در نظر گرفته شده و به نظر نمی رسدکه شب امتحانی باشد.باید در طول این12هفته آموزش سعی کنم حتما مطالب را مرور و مطالعه کنم.

شلوغی،ازدحام مراجعین و به تبع آن حجم کاری واقعا دارد از حد توان من خارج می شود.گاهی اوقات و برای لحظاتی در طول روز رسما کم می آورم.برای چندلحظه کوتاه دست از کار می کشم  و سعی می کنم با یک نفس عمیق قوای ذهنی ام به جای خود برگردد.امروز واقعا به زور توانستم حسابم را ببندم و خودم را به کلاس برسانم..بیشتر این روزها قید ناهار را هم می زنم و دیگر بدنم هم به این مساله عادت کرده...حالا دیگر مطمئنم به هر شعبه دیگری که منتقل شوم فشار کاری بیشتر از این چیزی که دارم تجربه می کنم نخواهد بود.

مساله ادامه تحصیل هم یکی از درگیری های همیشگی ذهن من است.با این وضعیت نمی دانم که خواهم توانست درسم را به سرانجامی برسانم یا نه.بدون بهبود برخی از فاکتورهای تعیین کننده در محیط کار و زندگی شخصی،این موضوع خیلی دشوار به نظر می رسد.

هر از گاهی خودم را ملامت می کنم به خاطر قصور در این قضیه. خصوصا سهل انگاری درسال آخر دبیرستان و پشت کنکور. شاید من آنگونه که باید تلاش نکردم.اما مسائل دیگری هم بود در آن زمان که روی تصمیمات بعدی من تاثیر زیادی داشت.واقعیت این بود که پدر من به هیچ عنوان توان تامین مالی مرا حتی در صورت قبول شدن در دوره روزانه دانشگاه های دولتی هم نداشت.من در صورت موفقیت در کنکور هم می بایست همانند دو برادر و خواهرم که تحصیلات عالیه دارند تمام دوران دانشجویی را با تنگناهای طاقت فرسای مالی دست به گریبان می بودم و با اعانه های سایر افراد خانواده مخارجم را تامین می کردم که حتی تصورش هم برای من دشوار است. بدون شک یکی از دلایل ورود من به دانشگاه هوایی با وجود داشتن شانس قبولی در دوره های روزانه، به نوعی فرار از همین تنگناها بود.

از مسیری طی شده در زندگیم راضیم و شاکر به درگاه خدا.من دست کم به خودم ثابت کردم که اگر شرایط مناسب باشد  توان شکوفا کردن استعدادم را دارم.دو سه ترم ابتدای تحصیلم در دانشگاه پیام نور موید این نکته است.حتی در آن روزها هم شرایط زندگی من چندان مساعد نبود و با دشواریهای زیادی رو به رو بودم اما همین که متکی به خود بودم و نه سربار دیگری،انگیزه ام را برای ادامه کار دو چندان می کرد....نمی دانم چه شد که این مطالب را نوشتم.شاید باز گویی این واقعیات برای خودم لازم بود....

پی نوشت:این شب هاتادلت بخواهد دلگیر است...کم کم دارم وارد روزهای بدون آفتاب می شوم..روزهایی که نه موقع رفتن به سر کار و نه هنگام برگشت،نمی توانم آفتاب را ببینم و انگار این ندیدن آفتاب،ظلمت را به عمق وجودت رسوخ میدهد....

-نمی دانم...یا نمی آیی و یاحتی قید نظر گذاشتن را هم زده ای...

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت   توسط م ر ل   |