گفتنی و نوشتنی زیاد دارم.به قول معروف از هر دری سخنی.اما ترجیح می دهم آنها را در یک موقعیت مناسب تر و بافراغ خاطر بیشتری بنویسم.چیزهای زیادی هست که روح و روانم را می آزارد.از هر سو. دنیای کار و خارج از آن. دوباره دور جدیدی از کابوسهایم شروع شده.هر چند که خیلی آنها را به خاطر نمی آورم اما می دانم که هستند. این را از تشویش و نگرانی مبهمی که سحرگاه و هنگام برخواستن از خواب فرا می گیردم می فهمم.
یکی از خصائص ذاتی کار ما به خاطر برخورد نزدیک و رودررو با مردم این است که همواره در جریان احوال زندگی حداقل بخشی از آنان که بیشتر به ما مراجعه می کنند هستیم.وقایعی همچون ازدواج یا طلاق، اوضاع شغلی و مالی و...و در نهایت مرگ.و هرچند این مساله بعد از مدتی برایت عادی می شود اما مرگ آنهایی که به هر دلیل خاطرات خاصی در ذهن تو دارند خواه ناخواه تو را متاثر می کند.امروز هنگام ورود به شعبه وقتی اعلامیه ترحیم پیرمرد را دیدم جاخوردم.هفته ای یکی دو بار به بانک می امد و بیشتر هم به من مراجعه می کرد.همینکه از در وارد می شد با لهجه لرستانی غلیظ سلام می کرد. فارسی را امیخته به لغات و اصطلاحات محلی صحبت می کرد و به همین خاطر من همیشه در فهم درخواستهایش با مشکل مواجه می شدم.این اواخر دیگر کم کم داشتم سر از زبانش در می اوردم و چون می دانستم اوضاع جسمی مساعدی ندارد سعی می کردم حتی الامکان کارش را زودتر راه بیاندازم.خدایش بیامرزاد.
پی نوشت:در چمنهای گوشه بزرگراه وقتی آن چند کارگر خسته را دیدم که در بین آن همه شلوغی و سرو صدا همه با هم روی یک زیر انداز دراز کشیده و به خوابی عمیق فرو رفته بودند یاد این سخن معروف سعدی افتادم:ده درویش در گلیمی بخسبند،دو پادشاه در اقلیمی نگنجند...
-آپ کردم.حالا این منم که منتظرم...
-کم پیدا شدی؟سراغی نمی گیری؟

