تبليغاتX
داستانی از یک زندگی

داستانی از یک زندگی

خاطرات

با وجود اینکه گفه شده بود ظرف دو سه روز کار انتقال من انجام شود اما رئیس تا پایان ماه  فرصت خواست تا شلوغی پایان ماه سپری شود و اوضاع اندکی به سامان تر باشد.شاید اینگونه کاربرای نیروی جایگزین من هم تا حدودی راحت تر باشد.امروز و فردا به احتمال زیادآخرین روزهای کاری من در این شعبه است.حالا دیگر بیشتر مشتریهای دائمی ما از ماجرای این انتقال خبر دار شده اند و بازار خداحافظی با من این روزها حسابی گرم است....

کارهای تلنبار شده زیادی هست که امروز حتی الامکان تلاش می کنم تا آنها را به روز کنم.دوست ندارم نفر بعد از من با انبوهی از کارهای نیمه کاره مواجه شود.. من در این دو سال و هشت ماه حضورم در این شعبه همواره سعی کردم تا کارهایم رادر حد توانم خوب و درست انجام بدهم.در مورد نتیجه ی کار دیگر قضاوت با دیگران است.قرار است که امروز رئیس دوربین دیجالتش را بیاورد تا چند عکس یادگاری بگیریم...

خواهرم که قرار بود اوایل دی ماه مسافر کوچکش از راه برسد چند روز است که وضعیت جسمی خیلی مناسبی ندارد و در این وان افزا سرما هم خورده،بنا به گفته دکتر شاید نیاز باشد مسافرش قدری زودتر و شاید در همین هفته پا به دنیا بگذارد..مادرم هم به تهران امده تا این روزها در کنارش باشد..برای هر دویشان دعا کنید..او روزهای سختی را می گذراند.خانمها خوب می دانند که چه می گویم.با همه وجود دلنگرانش هستم....

پی نوشت:درطی مدت چند ماهه بارداری خواهرم،هر وقت حال او را می دیدم،این آیه شریفه در پیش چشمانم نقش می بست:((و وصينا الانسان بوالديه حملته امه وهنا على وهن))..و این ضعف روز افزون یا به قول مصحف شریف وهن علی وهن همه ارکان وجود یک مادر را انگار درگیر می کند...کی می توان ذره ای از زحمات مادر را پاسخگو بود...

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت   توسط م ر ل   | 

دو روز پیش که با شعبه تماس گرفته شد و آدرس محل سکونت من و همکارم را خواستند معلوم بود که انتقال یکی از ما دو نفر نزدیک است و با توجه به این که همکارم چند ماهی از من در این شعبه قدیمی تر بود بیشتر گمان به جابه جایی او می رفت.اما چیزی که کسی فکرش را هم نمی کرد جابه جایی همزمان من وهمکارم بود....امروز محل خدمت جدید من و او مشخص شد و قرار است ظرف چند روز آینده این جابه جایی صورت بگیرد..

شعبه ای که قرار است من به آن منتقل شوم چند کیلومتری به محل سکونتم نزدیکتر است و البته به مراتب از شعبه کنونی بزرگتر.در طی این چند مدت هر روز مسیرم به گونه ای بود که ازجلوی درب این شعبه عبور می کردم و البته شاید کمتر گمان می کردم که روزی فرا برسد که قرار باشد خودم در آن مشغول کار شوم...به هر حال شاید یکی از محاسن کار ما همین جابه جای ها و تغییرات است که هر از گاهی همه چیز را از بیخ و بن عوض می کند ونمی گذارد در یکنواختی روزهای زندگی و روزمرگی کار فراموش کنی که تو در این دنیا مسافری بیش نیستی....

روزهای تازه ای در انتظار من است...محل تازه،همکارانی دیگر و دوستی های جدیدی که امیدوارم پا بگیرد... نمی دانم که نسبت به محل کار کنونیم چه چیزهای عوض خواهد شد و در کدامین سمت،مسلما اخت شدن با شعبه جدید و به قول معروف جا افتادن در آنجا زمان لازم دارد و گذر از این مرحله کمی دشوار است اما به هر حال این همان تغییری است که در این چند وقت بی صبرانه انتظارش را می کشیدم...

صفحه ی دیگری در داستان یک زندگی در حال ورق خوردن است و من قصد دارم اگر فرصتی باشد وقایع این صفحه را به همان سبک و سیاق آغازین روزهای وبلاک نویسی ام به رشته تحریر در بیاورم...

پی نوشت:امروز آخر وقت که رئیس خبر این جابه جایی را به من و همکارم داد،بنده خدا همکارم گل از گلش شکفت...او واقعا روزهای سختی را در این شعبه گذراند و فشار کاری بیشتری را تحمل می کرد،مسلما در شعبه جدیدش شرایط راحت تری را خواهد داشت.

-دو نفر نیرویی که قرار است جایگزین ما در این شعبه بشوند را کمابیش می شناسم..هر دوی آنها همکاران خوب و صبوری هستند.به عکس ما،هر دوی آنها متاهلند و امروز معاون به شوخی می گفت از دست این مجردها راحت می شویم!!!...

-امروز آخر وقت گفت و گوی مفصلی داشتیم با رئیس و او سعی می کرد تا هر آنچه در این مدت تجربه کرده است را در خصوص قرار گرفتن در محیط جدید به من منتقل کند که انصافا در چند مورد به نکته های جالبی اشاره کرد..چیزهایی که من یا به ذهنم نمی رسید یا کمتر به اهمیتش واقف بودم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت   توسط م ر ل   | 

یک هفته دیگر آغاز شده...روزها،هفته ها و ماه ها دارند از پی هم می گذرند....گاهی وقتها که فکرش را می کنم می بینم در این حدود 5سال گذشته،یعنی درست از زمانی که من از ده و از خانه پدری پایم را بیرون گذاشتم،دیگر چیزی به نام زندگی را تجربه نکرده ام...به قول رئیس جدیدمان آنچه که ما در حال تجربه آن هستیم زنده مانی است نه زندگانی!....استرس،فکر های جورواجور...ناآرامی در روانم موج میزند...و بدون شک مهمترین دلیل حجم زیاد کابوسهایی که می بینم هم همین است....

دیشب تماسی داشتم با رئیس سابق،بنده خدا خیلی خوشحال شد..نزدیک ده دقیقه ای با هم صحبت کردیم..به نظر می رسید که ازمحل کار جدیدش راضی است...البته حجم کار آنجا به مراتب از آنچه که در این شعبه داشت کمتر است...

روز جمعه هم با وجود اینکه می خواستم به دانشگاه بروم نفتم...اصلا حسش نبود...بیشتر در خانه بودم... تنها کار قابل ذکری که روز جمعه انجام دادم پختن غذا بود تا برای امروز بعد از مدتها دوباره غذابه سر کار ببرم....

چند روز پیش نامه ای از اداره آمده بود که هر کس تمایل به خدمت در شعبه فرودگاه (مهرآباد)را دارد کتبا تقاضا کند و من هم روز پنج شنبه اعلام آمادگی کردم..البته با توجه به سیستم اداری موجود و برخی مسائل دیگر، احتمال اینکه من انتخاب بشوم خیلی ضعیف است اما حداقل یک تقلا برای تغییر که هست...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت   توسط م ر ل   | 

گاهی وقتها که بد جور از همه چیز خسته و وامانده می شوم به سرم می زند تا با یک آپ منفی خودم را خالی کنم و تا آنچایی که قلمم پیش می رود بد و بیراه نثار همه نامعادله های زندگی کنم اماباز پیش خودم می گویم که این موضوع چیزی را برای من عوض نخواهد کرد جز اینکه ممکن است مذاق همین چند خواننده دائمی وبلاگم را تلخ کند....باور کنید اصلا دلم نمی خواهد که همواره از نوشته هایم بوی ناامیدی و خستگی بیاید اما نمی توان در حالی که از همه سو به نوعی تحت فشار قرار داری،خود را خوشحال نشان دادو همه چیز را روبه راه...در این چند سال خیلی تلاش کردم تا خودم را به امید روزهای نیامده بهتر دلخوش کنم اما تاریخ مصرف این دلخوشی هم به پایان رسیده است..

آزمون میان دوره حسابداری که این یکشنبه یرگزار شد را نسبتا خوب پاسخ دادم...بر عکس خیلی از بچه های دوره،من همه مسائلش را حل کردم و به سوالات تشریحی هم کمابیش جواب دادم...فکر کنم نمره قابل قبولی کسب کنم...

امروز خبر ناگواری هم از روستایمان شنیدم که نه تنها من بلکه  هر شنونده ی دیگری را متاثر می کند..زوج جوانی از اهالی ده،در همان اولین شب زندگی مشترکشان بر اثر نشت گاز و انفجار و آتش سوزی،دچار سوختگی شدید می شوند و دیروز بعد از چند روز دست و پنجه نرم کردن با مرگ،تازه داماد بیچاره فوت می کند...همسر او هم همچنان با سوختگی شدید بستری است...حادثه بسیار تلخی بود و البته قابل تکرار.. این عادت ما ایرانی هاست که حادثه را هیچ گاه جدی نمی گیریم....

دیروز بحث نسبتا مفصلی داشتم با خدمتگزارمان که البته به جایی نرسید و او هم حرف مرا قبول نکرد،موضوع از این قرار بود که او و یکی از همکارهای شعب دیگر از داروخانه ای که نزدیک شعبه ماست لوازم بهداشتی و آرایشی خرید می کنند و در عوض با همکاری داروخانه این اقلام به عنوان داروهای مختلف در دفترچه درمان آنها ثبت می شود و آنها هم به راحتی قسمتی از پول این اقلام را از بانک می گیرند...من به او گفتم که این کار عین دزدی و این پول بدون شک حرام است...قضاوت در این مورد کار چندان پیچیده ای نیست..حتی اگر تقیدات مذهبی چندانی هم نداشته باشی،کافی است به وجدانت رجوع کنی....

پی نوشت:به خاطر همان مشکلی که سیستمت داشت کم پیدا شده ای؟اما به نظر من این بهانه خوبی نیست...نوشتم تا بدانی من به یادت هستم..

-بنده خدا همکارم دیروز200هزار تومان کم اورد..تا به حال چنین رقمی در این شعبه سابقه نداشته است. امیدوارم که در طی روز جای طرف او هر کسی که هست ،متوجه این موضوع شده و پول را برگرداند....


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت   توسط م ر ل   | 

هفته ی بدی نبود...همانطور که پیش بینی می کردم نسبت به هفته های قبل اندکی از فشار کاری کم شداما این کم شدن انقدر نبود که در ساعت بازگشت من به خانه تغییری ایجاد کند و این هفته هم اکثرا ساعت از7عصر هم گذشته بود که من به خانه می رسیدم...اتفاق نسبتا گفتنی هفته جاری برای من،خرید خودرو بود.بالاخره بعد از گذشت مدتها که تصمیم به خرید آن داشتم،و بعد از تردید های زیادی که در مورد نوع و مدل و میزان پولی که می خواستم برای آن اختصاص بدهم،دل به دریا زدم و خودرو یکی از همکارها را خریدم.حداقل این خرید برای من این حسن را داشت که از فروشنده آن اطلاعات کاملی داشتم و نسبت به سلامت خودرو او هم تقریبا مطمئن بودم.روز دوشنبه هم مرخصی گرفتم تا کارهای مربوط به فک پلاک را انجام بدهم.

موضوع قابل ذکر و البته نه چندان خوشایند دیگر این هفته،خبر اختلاس در یکی از شعبه های سرپرستی بود که تبدیل موضوع اصلی بحث کلاس این هفته حسابداری ما شده بود.متاسفانه یکی از همکارهای متصدی با سوء استفاده از محیط دوستانه و اعتمادی که در بین همکارها وجود داشته،مبلغ کلانی از حسابهای مشتریان آن شعبه برداشت کرده و سپس متواری می شود.هر چند که امروز شنیدیم که خوشبختانه فرد متواری دستگیر شده اما حتی در صورت بازگرداندن همه پولهای اختلاس شده،فاش شدن این مساله تاثیری بسیار منفیدر اذهان عمومی خواهد داشت....

امروزی که وارد آن شده ایم قصد دارم تا سری به دانشگاه بزنم.روز یکشنبه هم امتحان میان دوره کلاس حسابداری است که باید قدری مطالعه کنم.همچنان کارها بیشتر از زمانی است که در اختیار دارم...

پی نوشت:بعد از مدتی که انگار کمی تنهاییم برای بیگانه شده بود،دوباره چند وقتی است که با آن اخت شده ام...

-خیلی وقت بود که دنبال ورژن جدیدgoogle earthبودم تا بالاخره سپهر هفته پیش برایم اورد.طبیعی است که من با توجه به علاقه ای که به روستای زادگاهم دارم بلافاصله سراغ عکسهای آن منطقه بروم.نسبت به چند وقت پیش عکسها جدید تر شده بود و البته واضح تر...برای من که خیلی جالب بود..وقتی که سرزمینی که در آن بزرگ شده ای را از نمایی دیگر می بینی،و اینکه می بینی چقدر زمین خدا بزرگ است و ما آدمهاچقدر کوچک. ..آنهایی که وبلاگ مرا می خوانند تا به حال چندین عکس از نماهای مختلف روستای زادگاه من در این بلاگ دیده اند.شاید  دیدن این نما هم خالی از لطف نباشد...بافت مسکونی ده و زمینهای کشاورزی که آنرا فرا گرفته کاملا مشخص است.عکس در جهت جغرافیای است یعنی قسمت بالایی آن سمت شمال و قسمت پایین ان جنوب است و  یکی از جنوبی ترین خانه های ده،خانه ماست....

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت   توسط م ر ل   | 

معمولا آخر وقتها که درب بسته می شود و ما مشغول جمع و جور کردن کارها می شویم،فرصتی دست می دهد تا در خلال انجام کار از وقایع روزمره و زندگی و مسائلی از این دست صحبت کنیم..نمی دانم روز پنج شنبه صحبت از کجا شروع شد که به یکباره باعث شد تا رئیس سفره دلش را باز کند گوشه ای از ناگفته های زندگی اش را باز گو کند...از محیط کار و نامردی ها و تبانی های کثیفش..تا عشقی بی سر انجام که هفت سال او را درگیر خودش کرده بود و باعث شده بود تا به قول خودش از قافله زندگی عقب بیافتد...می دانستم که خیلی دیر ازدواج کرده است اما دلیلش برایم سوال برانگیز بود تا اینکه خودش کمابیش آنرا باز گو کرد...به هر حال او هم دل پری داشت .

هفته گذشته فوق العاده شلوغ بود..و برای من همراه با یک کسری..امیدوارم هفته ای که از راه می رسد تا حدودی بهتر باشد...روز پنج شنبه یکی از رفقای دوران خدمت از کاشان با من تماس گرفت..من و او در بازرسی پادگان چند ماهی هم خدمت بودیم...ازدواج کرده بود و سه شنبه شب مراسم جشن دامادی اش بود و برای دعوت به مراسم تماس گرفته بود..واقعا خوشحال شدم هم به خاطرخودش و اینکه داشت سر و سامانی به زندگی اش می دادو هم این که هنوز  مرا فراموش نکرده بود...اگر امکانش بود حتما در مراسمش شرکت می کردم اما نه فرصتی هست و نه راه نزدیک است...در حین مکالمه با او من بیشتر به شوخی و طنز- اندکی عبارات و اصطلاحاتی با لهجه نیم بند کاشانی به کار بردم ،این موضوع برای همکارهای شعبه تازگی داشت و به خودم که آمدم دیدم همه به نوعی توجه شان به صحبتهای من و این عبارات جلب شده است...

مادر امشب میهمان من است..چند ساعتی است که از راه رسیده...قرار است تا در این هفته برای دختر کوچولوی در راه خواهرم خرید کنند...اوایل دی ماه مسافر او از راه خواهد رسید..

پی نوشت:نمی دانم چرا هر وقت که مادر اینجا میهمان من می شود در مورد آینده و برنامهای من برای آن سوال پیچم می کند...سوالهای که دغدغه خود من هم هست و پیدا کردن جواب بزای کار ساده ای نیست.. هنوز زمان باید بگذرد..

-برعبث می پایم،که دری بگشایم....

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت   توسط م ر ل   | 

محض اینکه گذر زمان غبار فراموشی و سکون بر وبلاگ ننشاند چند خطی می نویسم...

روزهایم کماکان همرنگ هم است...و اتفاقات ریزو درشتش..به تناوب و تناسب...پر و خالی می کندم از انگیزش های زندگی....انگار تا یکی نبود این داستان،اوضاع همین است...

پی نوشت:نمی دانم خدا:((گندمم را ریختی تا زر دهی؟))

-سپهر جان،یک دنیا تشکر...

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت   توسط م ر ل   |