همکارها خوب می دانند که چه می گویم.. کارهای سوپر وایزی،کلر،سندهای انتقالی و غیره.....فقط تنها چیزی که ارزو می کنم این است که بعد از این شعبه به یک شعبه بزرک و با تعداد پرسنل زیاد منتقل شوم که نبود یک نیرو یا مرخصی رفتن او اینچنین روزگار بقیه را سیاه نکند...
بگذریم...جایی در نزدیکیهای روستا ی زادگاهم و در کنار جاده،در دل دشتی خشک و تفتیده،تک درخت توتی است که نمی دانم چند سال از عمرش می گذرد،اما از زمانی که به خاطر دارم برای من جالب بوده..از کودکی تا امروز این درخت برای من نمادی از تنهایی است و استقامت..باوجود اینکه آبی از آن نزدیکی نمیگذرد و مطمئنا هیچ انسانی از او تفقدی نمی کند،اما این درخت همچنان درجای خود محکم ایستاده و بودنش را به همه اعلام می کند....دیدن رویش دوباره این درخت در بهار هر سال،شور و شوق زندگی را در من زنده می کند...


