تبليغاتX
داستانی از یک زندگی - واقعیت!!

داستانی از یک زندگی

خاطرات

هر چه که سعی می کنم که خوشبینانه به بعضی مسائل نگاه کنم اما انگار واقعیت های موجود در زندگی من چیز دیگری می گویند:من به شدت کمبود زمان دارم:در بهترین حالت حداقل 12ساعت از شبانه روز من صرف مسائل شغلی می شود،از 12ساعت باقیمانده اگر حداقل زمان استراحت یعنی 6ساعت را کم کنی تنها 6ساعت وقت آزاد برای من باقی می ماند که واقعا نمی دانم آن راصرف چه کارهایی بکنم...همواره لیست بلند بالایی از کارها در دستور کار من قرار دارند که بیشتر آنها یابه زمانی نامعلوم موکول می شوند و یا آنقدر معطل می مانند که ضرورتشان از بین می رود....

بیشتر مسائل زندگی شخصی من چند وقتی است که تحت الشعاع دنیای کار و مسائل آن قرار گرفته..به عبارت دیگر خارج از محیط کار حداقل در طول هفته من وجود خارجی چندانی ندارم!!!!باید سعی کنم که این قسمت از زندگی ام ر اسر و سامانی بدهم..از شرایط فعلی واقعا کلافه ام...

چند وقتی است که از گوشه و کنار خصوصا از افرادی درون خانواده برای من نسخه ازدواج و تشکیل خانوداه می پیچند..هر چه زمان بیشتر به جلو می رود تعداد این افراد رو به افزایش است و کم کم دارد این موضوع شکل جدی تری به خود می گیرد...اما به نظر خود من این مساله به نوعی فرار به جلوست نه راه حل...تشکیل زندگی که خرید یک لباس و یا کالا نیست که امروز تصمیم بگیری و چند روز بعد عملی اش کنی...من هنوز با زیرساخت های فکری خودم برای زندگی مشکل دارم...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت   توسط م ر ل   |