اگر من نمی توانم خودم را با ضرباهنگ زندگی همگام کنم..اگر هنوز نمی توانم بسیاری از مسائل روزمره و پیش پا افتاده را برای خودم حل کنم...اگر هنوز در برخی زمینه ها به شدت کمبود اعتماد به نفس و تجربه دارم...و صدها اما و اگر دیگر ،همه اینها برای من نشان از عدم کارایی مدل ذهنی من برای زندگی دارد....احساس می کنم که روزمرگیها همانند رشته های یک پیله دارد روح مرا احاطه می کند...امیدوارم که عاقبت این پیله برای روح من رهایی و پرواز باشد نه مرگ و خفگی....
پی نوشت:می دانستم که این زنگ زدن ها و رفت آمد های او به محل کار من و این دوستی برای آشنایی خانوادگی نیم بندی که ما با او و خانواده اش داریم کمی غیر متعارف است...و حدس می زدم که دیر یا زود او خواسته یا حرف دلش را مطرح خواهد کرد....اما دلم می خواست که خواسته او چیز دیگری باشد...بالاخره دیروز این رفیق به یک باره صمیمی و نزدیک شده حرف دلش را گفت...او رسما خواهر زاده خود را به من پیشنهاد کرد..یک خواستگاری معکوس...نمی دانم برخی در ذهن خود چه تصورات و افکاری دارند...من احتیاج ندارم تا کسی برای من تصمیم بگیرد....تو آخر چیزی به نام تناسب به گوشت خورده..شاید دیروز کمی تلویحی به او نه گفتم اما اگر باز هم این موضوع را مطرح کند بدون هیچ رودر بایستی حرفم را می زنم....