نمی دانم کی به این باور خواهم رسید که نباید برای عبور از هیچ پیچ و
خمی چشم به یاری و کمک کسی داشته باشم....نمی دانم چرا همیشه انگار منتظرم
تا کسی به کمکم بیاید...نه پسر..به دور و برت نگاهی بیانداز.....هر چقدر
هم که خودت را در کار غرق کنی گریزی از یک سری چیزها نیست....
چند روزی می شود که یک بغض عجیب گلویم را می فشارد....شاید امشب بالاخره توانستم با خودم خلوت کنم و عمق روانم را واکاوی کنم....
پی نوشت: در ادامه اعتراضی نوشته بودم بلند بالا.....اما به نظرم نوشتنش سودی نداشت....حذفش کردم....
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط م ر ل
|