تبليغاتX
داستانی از یک زندگی - زاد روزی دیگر

داستانی از یک زندگی

خاطرات

ازبین همه روزهای سال،هر کس برای خودش روزی دارد که دست کم برای او،با بقیه روزهای سال متفاوت است...روزی که در آن نخستین ثانیه های زندگی را تجربه کرده ای و وقتی در شناسنامه ات به عنوان تاریخ تولدت درج می شود،دیگر بخشی از هویت تو می شود...هر سال وقتی این روز می گذرد،به شمارنده ی سالیان عمر تو یکی افزوده می شودتا بهتر بتوانی مسافتی که در مسیر زندگی طی کرده ای را اندازه بگیری...و فردا،ششم خرداد ماه،برای من همین روز است....فردا،بیست و ششمین زادروز پسرک داستان یک زندگی است.....

ششم خرداد ماه سال 1362،من هم یکی از آن نمی دانم چند نوزادی بودم که در بیمارستان دکترشبیه خوانی کاشان،به جمعیت جهان افزوده شدند!بدون شک مادرم تا آنزمان انقدر در این زمینه صاحب تجربه شده بود که هفتمین فرزند را با حداقل استرس به دنیا بیاورد و شاید به اعتبار همین تجربه بوده است که پدرم نه در طی دو سه روزی که او در بیمارستان بود و نه برای ترخیص همسر و نورسیده اش،به خود حتی زحمت نداده که از روستا به شهر بیاید....مطمئنم که پدرم در آن روزها،مثل اکثر دوران زندگی،بیش از آن که به محصولات انسانی اش بیاندیشد دلنگران محصولات کشاورزی اش بوده!!!

روز بعد،یعنی هفتم خرداد ماه،ساده تر آنچه که فکرش را بکنی،مادر،ششمین پسر خود را در آغوش می گیرد و با کمک مادر بزرگ،با یکی از همان مینی بوس های پر سر و صدا و رنگ و رو رفته که مسیر بیست و چند کیلومتری ده تا شهر را نزدیک به یک ساعت طی می کنند به سر خانه و زندگی اش برمی گرددو داستان یک زندگی آغاز می شود...تنها نکته ی خاصی که از یکی دو سال اغازین زندگی من در ذهن مادر باقی مانده،سکوتی است که همراه بیشتر لحظات من بوده است..سکوتی که حتی گاه گاه مادر را هم دلتنگ شنیدن صدای گریه نوزادش می کرده و برخی را دلواپس سلامت آخرین فرزند...

پی نوشت:امروز با رسیدن حکم جابه جایی رئیس،همه شایعه ها و شنیده ها به واقعیت پیوست.دوران یک همکاری دیگر  دارد به پایان می رسد.او روی هم رفته برای من به عنوان اولین رئیسدوران کاری،مرد خوبی بود...با وجود همه ضعفهایی که داشت،نمی توانم محاسن اخلاقی اش را نادیده بگذارم.. او هم همانند من یک روستایی زاده ی شهرستانی است و به همین خاطر،برخی از حرفها و حس های همدیگر را خیلی خوب می فهمیدیم...با وجود اینکه بعضی روزها واقعا از برخی سهل انگاریهایش کفری می شدم،اما او همواره نسبت به من صبور بود...البته این جابه جایی ممکن است چندی به طول بیانجامد اما به طور حتم انجام خواهد شد. امیدوارم که در شعبه جدیدش موفق باشد.حالا همه ما منتظریم تا رئیس جدید از راه برسد که از قرار معلوم هنوز انتخاب نشده....

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت   توسط م ر ل   |