تبليغاتX
داستانی از یک زندگی -

داستانی از یک زندگی

خاطرات

عازم کاشانم تا نفسی تازه کنم....فشار کار روز به روز بیشتر می شود...قرار است به زودی برای شعبه خود پرداز هم نصب شود..نور علی نور...رئیس هم که خدایش توفیق دهاد!همواره در حال مرخصی...این بار برای بیست روز و در بازگشت باید شعبه را به جانشین هنوز مشخص ناشده اش بسپارد و برود...این روزها شعبه صاحب ندارد....24 و 25 هم امتحان دارم..درخاست مرخصی کرده ام..تا چه پیش آید..توکل به خدا...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت   توسط م ر ل   |