<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>داستانی از یک زندگی </title>
<link>http://mrl.blogfa.com/</link>
<description>خاطرات</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 18 Dec 2009 17:46:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>کیمیا</title>
<link>http://mrl.blogfa.com/post-165.aspx</link>
<description>به لطف خدا همان روز یکشنبه خواهرم بدون مشکل خاصی وضع حمل کردو حالا چند روزی هست که من دائی شده ام...البته به خاطر کمبود وقت و کمی هم سرماخوردگی که داشتم امروز یعنی جمعه توانستم به منزل او بیایم و ((کیمیا))ی کوچک دائی را ببینم.... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دقیقا یک هفته ای هم از استقرارم در شعبه جدید گذشته و دیکر کم کم دارد لم کار کردن در این محیط تازه دستم می آید.البته مثل هر جای دیگری اینجا هم مشکلات خاص خودش را دارد ولی برای من که در این چند ماهه آخر حضور در شعبه قبلی فشار فوق العاده توان فرسایی را تحمل می کردم غلبه بر این مشکلات کار سختی نیست...یکی از محاسن کار در آن شعبه کوچک برای من این بود که به خاطر کمبود نیرو بالاجبار من طیف متنوعی از کارهای مربوط به خود وحتی فراتر از خودم را فرا گرفتم و حالا در هر جائی که قرار باشد کار کنم کمتر نقطه ابهامی برایم وجود دارد..در همین مدت کم همکارهای متصدی اگر سوال کاری خاصی داشته باشند بیشتر از من می پرسند..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت:ماه محرم از راه رسیده...حال و هوای کوچه ها عوض شده...نام حسین(ع) را که می شنوی غربت همه عالم انگار وجودت را فرا می گیرد.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;السلام علیک یا ابا عبداله و علی الارواح التی حلت بفنائک علیک منی سلام اله ابدا ما بقیت و بقی الیل و النهار...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 511px; HEIGHT: 366px&quot; height=552 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://ghalam-eshgh.persiangig.com/image/untitled2.jpg&quot; width=1024 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Dec 2009 17:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mrl&amp;postid=165</comments>
<dc:creator>mrl</dc:creator>
<guid>http://mrl.blogfa.com/post-165.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شعبه جدید</title>
<link>http://mrl.blogfa.com/post-164.aspx</link>
<description> هر محییط جدیدی که در آن قرار می گیری،چند روز یا چند هفته اول همه چیز برایت تازگی کنکجکاوانه ای دارد و نا خواسته، حواست معطوف به ویژگیهای خاص این شرایط تازه و آدمهای آن و رفتارها و کنشهای آنهاست.. .واین دقیقا بیانگر وضعیتی است که من در آن قرار دارم..دو روزی هست که در شعبه جدید مشغول کار شده ام...هنوز شاید برای هر گونه اظهار نظری زود است...در این دو روز بیشتر از آنکه بخواهم به مردم و مشتریها فکر کنم بیشتر سرگرم شناختن همکارها وآشنایی با روند انجام کارها بوده ام..&lt;/p&gt;&lt;p&gt;از رئیس که همان روز اول مسیر برگشت را باهم در ترافیک بودیم و کلی با هم گپ زدیم..معاون بسیار کم حرف او که در طول روز جز به حکم ضرورت چند جمله ای بیش ادا نمی کند،و رئیس صندوق تازه از حج برگشته که فروتنی دلنشینی دارد و سر تحویلدار با نمک با آن سبیلهایی که دست آویزی برای شیطنت و شوخی سایر همکارها شده گرفته  تا همکار بغل دستی با آن منش لاتی که همین دو روز اول تو را داش ممد می خواند و به قول خودش این لفظ قلم صحبت کردن تو حال او را خراب کرده!!!! وغیره و غیره...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اینجا کارها کاملا تفکیک شده است و هر کاری مسئول مشخصی دارد..برای من که در شعبه کوچک قبلی بیشتر کارها را خودم یا همکارم مجبور به انجامش بودیم این مساله خیلی جای خوشوقتی دارد..با وجود  اینکه یکی از قسمتهای نسبتا پر کار به من واگذار شده و می دانم که کمی کار ناعادلانه به من واگذار می شود اما باز حجم کاری نسبت به شعبه قبل کمتر یا دست کم قابل تحمل تر است...تا بعد..&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پی نوشت:امروزی که حالا وارد آن شده ایم قرار است تا خواهرم در بیمارستان بستری شود تا بالاخره دختر کوچولوی او به دنیا بیاید..برای سلامتی هر دوی انها دعا کنید...&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 12 Dec 2009 21:50:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mrl&amp;postid=164</comments>
<dc:creator>mrl</dc:creator>
<guid>http://mrl.blogfa.com/post-164.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حرکت ازنو..</title>
<link>http://mrl.blogfa.com/post-163.aspx</link>
<description>امروز،آخرین روز حضور من در اولین شعبه کاری ام بود....جایی که دقیقا33ماه پیش،وقتی که یک کارمند تازه استخدام و بدون هیچ گونه تجربه ای بودم،از آن کارم را شروع کردم...به هیچ عنوان نمی توانم بگویم که این مدت برایم یک چشم بر هم زدن یا یک رویا یا مثل برق و باد گذشت...به عکس احساس می کنم سالیان سال از عمرم در انجا گذشته است...فردا صبح راهی شعبه جدیدم...با یک بسم الله و توکل به خدا...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;امشب تا حدود ساعت 7عصر شعبه بودم..حتی الامکان کارهایم را به روز کردم..چند تکه لوازم شخصی که داشتم را برداشتم وچند عکس از گوشه و کنار شعبه و از زوایای مختلف آن گرفتم...حالا دیگر آن محیط،آن منطقه و همه آدمهایش جزئی از خاطرات من شدند....فردا،روز حرکت از نوست...روزهای 1621 تمام شد.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 18:24:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mrl&amp;postid=163</comments>
<dc:creator>mrl</dc:creator>
<guid>http://mrl.blogfa.com/post-163.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mrl.blogfa.com/post-162.aspx</link>
<description>
روزهای داستان یک زندگی،کماکان همچون گذشته است...انتقالی که خبرش برای چند روز اندکی روحیه ام را عوض کرده بود همچنان معطل مانده است هرچند که این هفته با رئیس دفتر حوزه هم که صحبت می کردم به من اطمینان داد که جابه جایی به همان محلی که تعیین شده صورت خواهد گرفت...&lt;p&gt;اگر خاطرتان باشد نوشتم که اندکی پیش نامه ای به شعب ارسال شده بود که هر کس خواستار خدمت در شعبه فرودگاه مهرآباد است درخواست خود را کتبا اعلام کند و من هم این کار راکردم،هفته گذشته از سوی حراست بانک با رئیس تماس گرفته و در مورد من تحقیقاتی شده بود که البته رئیس بنا به گفته خودش همه جوره من را تائید کرده بود.با توجه به شرایط و ویژگیهای خاص آن شعبه، بانک حساسیت خاصی روی کارمندان آنجا دارد و این تماس هم به آن خاطر است.یکی از همکارها می گفت که این تماس به معنی آن است که تو جزو لیست افراد تائید شده قرار داری وحالا این دست کارگزینی است که از بین این افراد چه کسانی را نهایتا انتخاب کند..پیشنهاد او این بود که اگر شرایط کاری آنجا واقعا به درد من می خورد خودم هم یک بار حضورا به کارگزینی سرپرستی مراجعه کرده و با آنها در این باره صحبت کنم....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چند وقت است که دارم احساس می کنم تغییراتی دارد در من ایجاد می شود..تغییراتی که نمی توانم بگویم در کدامین سمت است..شرایط مختلف دست به دست هم داده که من دوره ای خاص از نظر روحی و فکری و عاطفی را طی کنم...دوره ای که در پایان آن من دست کم از آنچه که امروز هستم محکمتر خواهم بود..نمی گذارم تا هر اتفاقی..هر حرفی..یا هر کسی..به این راحتی در من تاثیر بگذارد..&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پی نوشت&lt;/p&gt;&lt;p&gt;:&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;عید غدیر خم..مبارک..&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;الهم اجعلنا من المتمسکین بولایه امیر المومنین....&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;ملتمس دعا..&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img height=&quot;375&quot; width=&quot;500&quot; src=&quot;http://i13.tinypic.com/8a18ea1.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 06 Dec 2009 13:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mrl&amp;postid=162</comments>
<dc:creator>mrl</dc:creator>
<guid>http://mrl.blogfa.com/post-162.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تا اطلاع ثانوی</title>
<link>http://mrl.blogfa.com/post-161.aspx</link>
<description>قرار بر این بود که انتقال من زودتر از همکارم انجام بشود و حتی سه شنبه گذشته هم به این منظور مشخص شده بود اما مشکلات و
موضوعاتی برای فرد جایگزین من پیش آمد که باعث شده فعلا و تا اطلاع ثانوی
من در اینجا ماندگار باشم.البته اصل موضوع انتقال که حتمی است اما زمان 
دقیق آن فعلا مشخص نیست...امروزی که وارد آن شده ایم همکارم عازم شعبه
جدید است و نیروی جایگزین او وارد شعبه ما می شود...
&lt;/p&gt;&lt;p&gt;با این جابجایی حالا من قدیمی ترین نیروی این شعبه ام...ترجیح می دادم
که این اتفاق نیافتد چون تا نیروی جدید بخواهد با شرایط کار و مشتریها و
چیزهای از این دست آشنا شود مدتی زمان لازم است و علاوه بر این مراجعین هم
تا زمانی که همکارم جا بیافتد بیشتر برای انجام کارهایشان به من مراجعه
خواهند کرد ...امروز باید اندکی زودتر از همیشه به شعبه بروم...کارهای زیادی برای انجام هست....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فعلا حرف خاص دیگری برای گفتن ندارم....&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sun, 29 Nov 2009 22:33:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mrl&amp;postid=161</comments>
<dc:creator>mrl</dc:creator>
<guid>http://mrl.blogfa.com/post-161.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزهای آخر</title>
<link>http://mrl.blogfa.com/post-160.aspx</link>
<description>
با وجود اینکه گفه شده بود ظرف دو سه روز کار انتقال من انجام شود اما رئیس تا پایان ماه  فرصت خواست تا شلوغی پایان ماه سپری شود و اوضاع اندکی به سامان تر باشد.شاید اینگونه کاربرای نیروی جایگزین من هم تا حدودی راحت تر باشد.امروز و فردا به احتمال زیادآخرین روزهای کاری من در این شعبه است.حالا دیگر بیشتر مشتریهای دائمی ما از ماجرای این انتقال خبر دار شده اند و بازار خداحافظی با من این روزها حسابی گرم است....&lt;p&gt;کارهای تلنبار شده زیادی هست که امروز حتی الامکان تلاش می کنم تا آنها را به روز کنم.دوست ندارم نفر بعد از من با انبوهی از کارهای نیمه کاره مواجه شود.. من در این دو سال و هشت ماه حضورم در این شعبه همواره سعی کردم تا کارهایم رادر حد توانم خوب و درست انجام بدهم.در مورد نتیجه ی کار دیگر قضاوت با دیگران است.قرار است که امروز رئیس دوربین دیجالتش را بیاورد تا چند عکس یادگاری بگیریم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خواهرم که قرار بود اوایل دی ماه مسافر کوچکش از راه برسد چند روز است که وضعیت جسمی خیلی مناسبی ندارد و در این وان افزا سرما هم خورده،بنا به گفته دکتر شاید نیاز باشد مسافرش قدری زودتر و شاید در همین هفته پا به دنیا بگذارد..مادرم هم به تهران امده تا این روزها در کنارش باشد..برای هر دویشان دعا کنید..او روزهای سختی را می گذراند.خانمها خوب می دانند که چه می گویم.با همه وجود دلنگرانش هستم....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پی نوشت:درطی مدت چند ماهه بارداری خواهرم،هر وقت حال او را می دیدم،این آیه شریفه در پیش چشمانم نقش می بست:((و وصينا الانسان بوالديه حملته امه وهنا على وهن))..و این ضعف روز افزون یا به قول مصحف شریف وهن علی وهن همه ارکان وجود یک مادر را انگار درگیر می کند...کی می توان ذره ای از زحمات مادر را پاسخگو بود...&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Nov 2009 21:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mrl&amp;postid=160</comments>
<dc:creator>mrl</dc:creator>
<guid>http://mrl.blogfa.com/post-160.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انتقال</title>
<link>http://mrl.blogfa.com/post-159.aspx</link>
<description>
دو روز پیش که با شعبه تماس گرفته شد و آدرس محل سکونت من و همکارم را
خواستند معلوم بود که انتقال یکی از ما دو نفر نزدیک است و با توجه به این
که همکارم چند ماهی از من در این شعبه قدیمی تر بود بیشتر گمان به جابه
جایی او می رفت.اما چیزی که کسی فکرش را هم نمی کرد جابه جایی همزمان من
وهمکارم بود....امروز محل خدمت جدید من و او مشخص شد و قرار است ظرف چند
روز آینده این جابه جایی صورت بگیرد..
&lt;p&gt;شعبه ای که قرار است من به آن منتقل شوم چند کیلومتری به محل سکونتم
نزدیکتر است و البته به مراتب از شعبه کنونی بزرگتر.در طی این چند مدت هر
روز مسیرم به گونه ای بود که ازجلوی درب این شعبه عبور می کردم و البته
شاید کمتر گمان می کردم که روزی فرا برسد که قرار باشد خودم در آن مشغول
کار شوم...به هر حال شاید یکی از محاسن کار ما همین جابه جای ها و تغییرات است که هر از گاهی همه چیز را از بیخ و بن عوض می کند ونمی گذارد در یکنواختی روزهای زندگی و روزمرگی کار فراموش کنی که تو در این دنیا مسافری بیش نیستی....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روزهای تازه ای در انتظار من است...محل تازه،همکارانی دیگر و دوستی های جدیدی که امیدوارم پا
بگیرد... نمی دانم که نسبت به محل کار کنونیم چه چیزهای عوض خواهد شد و در
کدامین سمت،مسلما اخت شدن با شعبه جدید و به قول معروف جا افتادن در آنجا
زمان لازم دارد و گذر از این مرحله کمی دشوار است اما به هر حال این همان
تغییری است که در این چند وقت بی صبرانه انتظارش را می کشیدم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صفحه ی دیگری در داستان یک زندگی در حال ورق خوردن است و من قصد دارم
اگر فرصتی باشد وقایع این صفحه را به همان سبک و سیاق آغازین روزهای وبلاک نویسی ام به رشته تحریر در بیاورم... &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پی نوشت:امروز آخر وقت که رئیس خبر این جابه جایی را به من و همکارم
داد،بنده خدا همکارم گل از گلش شکفت...او واقعا روزهای سختی را در این
شعبه گذراند و فشار کاری بیشتری را تحمل می کرد،مسلما در شعبه جدیدش شرایط
راحت تری را خواهد داشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-دو نفر نیرویی که قرار است جایگزین ما در این شعبه بشوند را کمابیش می
شناسم..هر دوی آنها همکاران خوب و صبوری هستند.به عکس ما،هر دوی آنها
متاهلند و امروز معاون به شوخی می گفت از دست این مجردها راحت می
شویم!!!...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-امروز آخر وقت گفت و گوی مفصلی داشتیم با رئیس و او سعی می کرد تا هر
آنچه در این مدت تجربه کرده است را در خصوص قرار گرفتن در محیط جدید به من
منتقل کند که انصافا در چند مورد به نکته های جالبی اشاره کرد..چیزهایی که
من یا به ذهنم نمی رسید یا کمتر به اهمیتش واقف بودم...&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 19:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mrl&amp;postid=159</comments>
<dc:creator>mrl</dc:creator>
<guid>http://mrl.blogfa.com/post-159.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زنده مانی!</title>
<link>http://mrl.blogfa.com/post-158.aspx</link>
<description>یک هفته دیگر آغاز شده...روزها،هفته ها و ماه ها دارند از پی هم می
گذرند....گاهی وقتها که فکرش را می کنم می بینم در این حدود 5سال
گذشته،یعنی درست از زمانی که من از ده و از خانه پدری پایم را بیرون
گذاشتم،دیگر چیزی به نام زندگی را تجربه نکرده ام...به قول رئیس جدیدمان
آنچه که ما در حال تجربه آن هستیم زنده مانی است نه زندگانی!....استرس،فکر
های جورواجور...ناآرامی در روانم موج میزند...و بدون شک مهمترین دلیل حجم زیاد کابوسهایی که می بینم هم همین است....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دیشب تماسی داشتم با رئیس سابق،بنده خدا خیلی خوشحال شد..نزدیک ده
دقیقه ای با هم صحبت کردیم..به نظر می رسید که ازمحل کار جدیدش راضی
است...البته حجم کار آنجا به مراتب از آنچه که در این شعبه داشت کمتر
است...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روز جمعه هم با وجود اینکه می خواستم به دانشگاه بروم نفتم...اصلا حسش
نبود...بیشتر در خانه بودم... تنها کار قابل ذکری که روز جمعه انجام دادم
پختن غذا بود تا برای امروز بعد از مدتها دوباره غذابه سر کار ببرم....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چند روز پیش نامه ای از اداره آمده بود که هر کس تمایل به خدمت در شعبه
فرودگاه (مهرآباد)را دارد کتبا تقاضا کند و من هم روز پنج شنبه اعلام
آمادگی کردم..البته با توجه به سیستم اداری موجود و برخی مسائل دیگر، احتمال اینکه من انتخاب بشوم خیلی ضعیف است اما حداقل یک تقلا برای تغییر که هست... &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Fri, 13 Nov 2009 21:55:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mrl&amp;postid=158</comments>
<dc:creator>mrl</dc:creator>
<guid>http://mrl.blogfa.com/post-158.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mrl.blogfa.com/post-157.aspx</link>
<description>گاهی وقتها که بد جور از همه چیز خسته و وامانده می شوم به سرم می زند
تا با یک آپ منفی خودم را خالی کنم و تا آنچایی که قلمم پیش می رود بد و
بیراه نثار همه نامعادله های زندگی کنم اماباز پیش خودم می گویم که این
موضوع چیزی را برای من عوض نخواهد کرد جز اینکه ممکن است مذاق همین چند
خواننده دائمی وبلاگم را تلخ کند....باور کنید اصلا دلم نمی خواهد که
همواره از نوشته هایم بوی ناامیدی و خستگی بیاید اما نمی توان در حالی که
از همه سو به نوعی تحت فشار قرار داری،خود را خوشحال نشان دادو همه چیز را
روبه راه...در این چند سال خیلی تلاش کردم تا خودم را به امید روزهای
نیامده بهتر دلخوش کنم اما تاریخ مصرف این دلخوشی هم به پایان رسیده است..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آزمون میان دوره حسابداری که این یکشنبه یرگزار شد را نسبتا خوب پاسخ
دادم...بر عکس خیلی از بچه های دوره،من همه مسائلش را حل کردم و به سوالات
تشریحی هم کمابیش جواب دادم...فکر کنم نمره قابل قبولی کسب کنم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امروز خبر ناگواری هم از روستایمان شنیدم که نه تنها من بلکه  هر
شنونده ی دیگری را متاثر می کند..زوج جوانی از اهالی ده،در همان اولین شب
زندگی مشترکشان بر اثر نشت گاز و انفجار و آتش سوزی،دچار سوختگی شدید می
شوند و دیروز بعد از چند روز دست و پنجه نرم کردن با مرگ،تازه داماد
بیچاره فوت می کند...همسر او هم همچنان با سوختگی شدید بستری است...حادثه
بسیار تلخی بود و البته قابل تکرار.. این عادت ما ایرانی هاست که حادثه را
هیچ گاه جدی نمی گیریم....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دیروز بحث نسبتا مفصلی داشتم با خدمتگزارمان که البته به جایی نرسید و
او هم حرف مرا قبول نکرد،موضوع از این قرار بود که او و یکی از همکارهای
شعب دیگر از داروخانه ای که نزدیک شعبه ماست لوازم بهداشتی و آرایشی خرید
می کنند و در عوض با همکاری داروخانه این اقلام به عنوان داروهای مختلف در
دفترچه درمان آنها ثبت می شود و آنها هم به راحتی قسمتی از پول این اقلام
را از بانک می گیرند...من به او گفتم که این کار عین دزدی و این پول بدون
شک حرام است...قضاوت در این مورد کار چندان پیچیده ای نیست..حتی اگر
تقیدات مذهبی چندانی هم نداشته باشی،کافی است به وجدانت رجوع کنی....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پی نوشت:به خاطر همان مشکلی که سیستمت داشت کم پیدا شده ای؟اما به نظر من این بهانه خوبی نیست...نوشتم تا بدانی من به یادت هستم..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-بنده خدا همکارم دیروز200هزار تومان کم اورد..تا به حال چنین رقمی در
این شعبه سابقه نداشته است. امیدوارم که در طی روز جای طرف او هر کسی که
هست ،متوجه این موضوع شده و پول را برگرداند....&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 22:05:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mrl&amp;postid=157</comments>
<dc:creator>mrl</dc:creator>
<guid>http://mrl.blogfa.com/post-157.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mrl.blogfa.com/post-156.aspx</link>
<description>
هفته ی بدی نبود...همانطور که پیش بینی می کردم نسبت به هفته های قبل اندکی از فشار کاری کم شداما
این کم شدن انقدر نبود که در ساعت بازگشت من به خانه تغییری ایجاد کند و
این هفته هم اکثرا ساعت از7عصر هم گذشته بود که من به خانه می
رسیدم...اتفاق نسبتا گفتنی هفته جاری برای من،خرید خودرو بود.بالاخره بعد
از گذشت مدتها که تصمیم به خرید آن داشتم،و بعد از تردید های زیادی که در
مورد نوع و مدل و میزان پولی که می خواستم برای آن اختصاص بدهم،دل به دریا
زدم و خودرو یکی از همکارها را خریدم.حداقل این خرید برای من این حسن را
داشت که از فروشنده آن اطلاعات کاملی داشتم و نسبت به سلامت خودرو او هم
تقریبا مطمئن بودم.روز دوشنبه هم مرخصی گرفتم تا کارهای مربوط به فک پلاک
را انجام بدهم.
&lt;p&gt;موضوع قابل ذکر و البته نه چندان خوشایند دیگر این هفته،خبر اختلاس در
یکی از شعبه های سرپرستی بود که تبدیل موضوع اصلی بحث کلاس این هفته
حسابداری ما شده بود.متاسفانه یکی از همکارهای متصدی با سوء استفاده از
محیط دوستانه و اعتمادی که در بین همکارها وجود داشته،مبلغ کلانی از
حسابهای مشتریان آن شعبه برداشت کرده و سپس متواری می شود.هر چند که امروز
شنیدیم که خوشبختانه فرد متواری دستگیر شده اما حتی در صورت بازگرداندن
همه پولهای اختلاس شده،فاش شدن این مساله تاثیری بسیار منفیدر اذهان عمومی خواهد داشت.... &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امروزی که وارد آن شده ایم قصد دارم تا سری به دانشگاه بزنم.روز یکشنبه
هم امتحان میان دوره کلاس حسابداری است که باید قدری مطالعه کنم.همچنان
کارها بیشتر از زمانی است که در اختیار دارم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پی نوشت:بعد از مدتی که انگار کمی تنهاییم برای بیگانه شده بود،دوباره چند وقتی است که با آن اخت شده ام...&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;-خیلی وقت بود که دنبال ورژن جدیدgoogle earthبودم تا بالاخره سپهر هفته پیش برایم اورد.طبیعی است که من با توجه به علاقه ای که به روستای زادگاهم دارم بلافاصله سراغ عکسهای آن منطقه بروم.نسبت به چند وقت پیش عکسها جدید تر شده بود و البته واضح تر...برای من که خیلی جالب بود..وقتی که سرزمینی که در آن بزرگ شده ای را از نمایی دیگر می بینی،و اینکه می بینی چقدر زمین خدا بزرگ است و ما آدمهاچقدر کوچک. ..آنهایی که وبلاگ مرا می خوانند تا به حال چندین عکس از نماهای مختلف روستای زادگاه من در این بلاگ دیده اند.شاید  دیدن این نما هم خالی از لطف نباشد...بافت مسکونی ده و زمینهای کشاورزی که آنرا فرا گرفته کاملا مشخص است.عکس در جهت جغرافیای است یعنی قسمت بالایی آن سمت شمال و قسمت پایین ان جنوب است و  یکی از جنوبی ترین خانه های ده،خانه ماست....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;width: 535px; height: 527px;&quot; src=&quot;http://mrl62.persiangig.com/image/josheqan.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 00:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mrl&amp;postid=156</comments>
<dc:creator>mrl</dc:creator>
<guid>http://mrl.blogfa.com/post-156.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
